دختران زنده به گور/ به بهانه اسیدپاشی یک پدر بر روی دخترش +تصاویر

شبکه ایران / محمدرضا تقوی فرد - جوان، فقط پسر نیست و اگر امروز را روز جوان نامیده*اند شامل حال دختران جوان نیز می*شود مگر آنکه منظورمان پسران جوان باشند و در تقویم پیشوند پسر را بر نام امروز بیفزاییم.
هرچند که اضافه نشدن این پیشوند نیز منظور را رسانده است چون میلاد مسعود حضرت فاطمه معصومه(س) را به عنوان روز دختر معرفی می*کنند ولی امروز اگر روز جوان است روز پسر یا پسران جوان نیست، باید تأکید کرد که دختران هم جوان هستند و چنین روزی به آنها نیز تعلق دارد. در این نوشته قصد اشکال*تراشی از نامگذاری یک روز را ندارم، با ورود سریع به موضوع خواستم با صراحت و بی*پرده بنویسم و مقاله را بی*مقدمه پیش ببرم.
در خبرها خواندم که اجازه ورود خانم*ها را به ورزشگاه آزادی ندادند و جشن پیروزی تیم ملی فوتبال ایران و صعود به جام*جهانی بدون حضور آنها برگزار شد؛ مطالبه*ای که احمدی*نژاد در ابتدای دولتش به آن توجه کرد ولی با مخالفت*های جدی روبه*رو شده و پیشرفتی نداشت. باز هم در همین صفحات امروز روزنامه با خبری مواجه شدم که از اسیدپاشی یک پدر بر صورت دخترش حکایت داشت.
آنقدر دلم سوخت که گویا اسید را بر چشم و دل من پاشیده*اند. قلبم لرزید و قلمم به رقص اندوه بر پیکر عریان کاغذ پیش روی درآمد. صدای اذان مغرب در گوشم پر شده و اشتیاق نماز اول وقت وجودم را فرا گرفته است. به زمان ارسال صفحات روزنامه برای چاپ نزدیک می*شویم و آنقدر وقت تنگ است که باید یکی را انتخاب کنم؛ نماز اول وقت یا نوشتن مقاله زنده به گور شدن دختران. می*دانم که شاید در نظر عده*ای به خاطر انتخابم سرزنش خواهم شد به*خصوص اگر بدانند که زمان نوشتن این مقاله چه پک*های عمیقی به سیگار می*زدم و دست بر پیشانی و سر به*زیر، قلم می*رقصاندم.
عذرخواهی می*کنم، می*دانم که هیچ چیز شیرینی نماز اول وقت را ندارد. می*دانم که از دست دادن نماز اول وقت باعث محرومیت از امتیازات فراوانی خواهد شد ولی من آنقدر بدبختم که در طول زندگی 30 ساله پس از تکلیفم بارها و بارها این خطا را مرتکب شده*ام و به خاطر چیزهای بی*ارزش*تری نماز اول وقتم را از دست داده*ام. از این وضعیت ناراحتم ولی افسوس نمی*خورم، چون افسوس به خاطر گذشته دردی را درمان نمی*کند. باید پشیمان شوم و برگردم و راه را درست بروم و راه رو به جلوست، نگاه کردن به پشت*سر خطاست و چه بسا خطایی بزرگ*تر از تباهی امروز در حسرت دیروز.
از دختران می*نویسم، دختران جوان که در تحجر من، -خودم را عرض می*کنم تا به کسی برنخورد-گرفتار شده*اند. دخترانی که در مجموعه من کار می*کنند و خیر سرم، من مدیر آنها هستم. مرتب به آنها تذکر حجاب می*دهم و از مانتو گرفته تا مقنعه پوشیدن*شان زیر ذره*بین من است و هزاران کار خوب*شان را به خاطر اندکی رنگ و روی صورت*شان نمی*بینم. دختران جوانی که طفلی معصوم بوده و با هزار امید و آرزو به مدرسه و دانشگاه رفته*اند و سوادشان به مراتب از یکی مثل من بیشتر است و در این مجموعه قلمفرسایی می*کنند و از شیره جانشان مایه می*گذارند و چون ازدواج نکرده*اند از بسیاری از حقوق فردی و اجتماعی محرومند. حق عائله*مندی و اولاد نمی*گیرند، به مرخصی زایمان نمی*روند.
چون ازدواج نکرده*اند دیر آمدن و زود رفتن*شان توجیه ندارد و من اصلا به این فکر نمی*کنم که او انسان است و به تفریح، نشاط، ورزش و رسیدگی به خود نیازمند است. من او را همچون بسیاری دیگر مثل او قربانی نگاه تنگ و اندیشه تاریک خود کرده*ام و اصلا احساس گناه نمی*کنم و چه بسا خود را مدیری توانا، متعهد و قانونمدار می*دانم که توانسته*ام همه اطراف او را خط*کشی کنم و آزادی فردی و اجتماعی او را آن*گونه که دیکته شده یا به آن رسیدم، ترسیم نمایم. حالا من مدیر خوبی هستم، از بیرون که نگاه کنند، محیطی اداری و سالم ایجاد کرده*ام و همکارانم سرآمد رفتارهای اداری هستند اما وجدانم را چه کنم که هر شب سراغم می*آید و چون ماهی بیرون افتاده از آب به این پهلو و آن پهلو پرتابم می*کند. مگر در اذان و اقامه و تشهد نمازم بر رسالت پیامبر گواهی نمی*دهم؟
مگر نبوت حضرت محمد(ص) از اصلی*ترین اصول دینم نیست؟ مگر هدف پیامبر(ص) از بعثت که لاتمم مکارم الاخلاق است را درنیافته*ام؟ مگر نمی*دانم که رسول خدا(ص) آمد تا دختران را زنده به گور نکنند؟ مگر فاطمه(س) پاره تن رسول(ص) نبود و سوره کوثر در شأن او نازل نشد؟ مگر فاطمه(س) ام*ابیها نبود و آزاردهنده او آزاردهنده رسول و خدای محمد(ص) نبود؟ پس چه شده است که من می*فهمم و نمی*توانم آنچه را که فهمیده*ام به رشته تحریر درآورم و به آن عمل کنم؟ گویا جامعه من به خواب رفته است و زنده به گور شدن دختران را نمی*بیند. این جامعه تنها، ایران نیست، وضعیت در غرب اسفناک*تر است.
آنجا برای تبلیغ ماهی*تابه و موبایل دختران را می*آرایند و تا سطح کالا کوچک*شان می*کنند. از آنها انتظاری نیست، غربی که در چنبره فرویدیسم گرفتار شده است و علوم انسانی من*درآوردی را با هزاران ایسم که دارد مبنای توسعه خود قرار داده است را جلوتر از این نمی*توان یافت. ولی در جوامع اسلامی چرا؟ در کشورهایی که پیام رسول*شان آشکارتر از روز روشن است، چشم بستن برخطا گناهی بزرگ است.
چراکه قرآن می*فرماید: «آیا آنها که می*دانند و آنها که نمی*دانند مساوی هستند؟» نمی*شود بدانی و با آنها که نمی*دانند مساوی باشی. نمی*شود پیامبری سراسر رحمت و دینی کامل داشته باشی و از قافله عمل تا سر حد نادانی جا بمانی. خودم را عرض می*کنم، آیا واقعا من توانسته*ام انسانی باشم که هدف رسالت پیامبر (ص) بوده است و مؤمنی باشم که تمام*قد پای ایمانش ایستاده است؟ من در ریا و پرهیز غرق شده*ام. آنقدر خودم را دوست دارم که حاضرم به خاطر آن دیگران را ندیده بگیرم و اصلا به این نیندیشم که یکی مثل من، دختران هم*عصرش را زنده*به*گور می*کند. این چه مدیریتی است که مرا به جهنم می*فرستد؟ این چه خودخواهی پوچی است که حتی به*نفع خودم نیست؟
دختری که به*دست من افسرده می*شود، چگونه می*تواند بنویسد و نشاط را در جامعه تزریق کند؟ چگونه می*تواند زندگی را با همه ابعادش درک کند و برای دیگران ترسیم کند؟ چگونه می*تواند با اعتماد به نفس پیش برود و دریابد که انسانی آزاد است و آزادی او ربطی به جنسیت یا زوجیت او ندارد؟ اینها حرف*های فمینیستی نیست، دردی است که اگر درمان نشود آینده ما را تباه خواهد کرد.
دختری که مدیریت پرغلط یکی مثل من استعدادها و توانمندی*های او را سرکوب کرده است در بیست و چند سالگی زنده به گور شده است. به استودیوم آزادی نمی*رود چون پسرها رعایت نمی*کنند، تخمه می*شکنند، سیگار می*کشند و فحش می*دهند و این حضور برازنده دختران نیست. با دوستان خود مسافرت نمی*روند چون بد است و ازدواج نمی*کنند، چون پسری باید آنها را برگزیند و به خواستگاری او بیاید و آن پسر نیامده است. اگر پدرش امکان تهیه جهیزیه را نداشته باشد، او گرفتار می*شود.
اگر برادر معتادی داشته باشد، او آسیب می*بیند و ... گویا یکی مثل من نمی*خواهد باور کند که این دختر جوان سرشار از استعدادهایی است که باید شکوفا شود و او نیز حق حیات دارد و می*تواند خوب را از بد تشخیص داده و پای خوب بایستد و از بد انتقاد کند. گویا یکی مثل من درک نمی*کند که اگر به این دختر جوان توجه نشود، نه تنها استعدادهایش تلف خواهد شد بلکه این بی*توجهی ممکن است او را به ورطه بیماری*های روحی و روانی تا فراتر از مرزهای افسردگی بکشاند. گویا یکی مثل من نمی*خواهد دریابد که دختر امروز مادر فردایی است که همه ما چشم به آن دوخته*ایم. پدری که اسید روی چهره دخترش می*پاشد، ریشه جامعه را سوزانده است.
او که فرشی را از زیر پای دخترش می*کشد، عرش را می*لرزاند و دختر 20 ساله*اش را در گورستانی دفن می*کند که مردگانش متحرکند و روزی یقه آلوده زنده*ها را خواهند گرفت و اسید پاشیدن به چهره که هیچ، آنکه زبان به تصدق دخترش نیز نمی*گشاید بدبخت است. او که پسوند جان و روح و روان را پشت نام دخترش قرار نمی*دهد بی*قرار خواهد زیست. این تنها کوتاهی پدران و مادران نیست، این گناه، تنها به*نام خانواده*ها نوشته نخواهد شد.
من نیز مجرمم، به عنوان یک نویسنده، یک گوینده، یک مدیر و یک همکار، من نیز باید نکوهش شده و مجازات شوم. یکی مثل من نیز به نیازهای دختران جوان توجه نکرده است و روی دیوار خودخواهی*هایش نوشته است «ورود دختران ممنوع!» و آن دیوار را با انگشت ریا و خودپسندی به دیگران نشان می*دهد تا ثابت کند که رفتارش آنگونه بوده است که باید تحسین شود، غافل از اینکه به نظر من عید مبعث روز دختران است. روز پرهیز از زنده به گور کردن آنها که در جاهلیت دفن می*شدند، چرا که پیامبر خاتم(ص) مبعوث شد و انسان*ها را فارغ از جنسیت*شان به سوی رشد و تعالی سوق داد و زنان و مردان ایمان آورده را به پاداش اعمال نیکشان بشارت داد و ایشان را از کردار ناپسند برحذر داشت.
عجیب است که در کشوری مثل عربستان و در سرزمین نزول وحی زمامدارانی حکومت می*کنند و متحجرانی خط*کش ایمان و انسانیت به دست گرفته*اند که از اسلام لا*اله الاالله روی شمشیر کشیده بر پرچم*شان را درک کرده*اند! و به زنان اجازه رانندگی و حق رأی نمی*دهند. کسانی که زینب (س) را در کنار حسین (ع) ندیده و فاطمه (س) را مادر پدرش در نیافته*اند و ستون خیمه ولایت را درک نکرده*اند در گرداب تحجری از این دست گرفتار شده*اند و دختران را به جای گور در جامعه*شان دفن می*کنند.
ما در کشوری متمدن زندگی می*کنیم، کشوری که تاریخ چندهزار ساله* دارد و اسلامی را پیروی می*کنیم که از سرچشمه ناب محمدی (ص) سیراب شده است و در پرتو مجتهدین و دانشمندان دین*شناس مسیر تعالی را طی می*کنیم، نباید خود را در قواعد آدابی گرفتار کنیم که هرگز به آنها توصیه نشده و چه بسا بر حذر شده*ایم. باید مراقب باشیم تا به نسل جوان زندگی سالم و کامل را در هر شرایطی بیاموزیم و از خود برتربینی و قیمومیت دیگران بپرهیزیم و اجازه دهیم تا زندگی در مویرگ*های زمان جریان یابد و هر کسی از شرایطی که دارد به خوبی بهره*مند شده و خود را تا سطح بندگی پروردگار بی*همتا بالا ببرد.
اینها را نوشتم و باری از سینه*ام برداشته شد، اکنون می*روم تا سر به سجاده نهاده و عذر تقصیرم را بخواهم و پروردگاری که به قلم و آنچه می*نویسد سوگند یاد کرده است را ستایش کنم. امید که بگذرد.



http://uc.niksalehi.com/images/z3nvx6gkjca8ti99uu.jpg
http://uc.niksalehi.com/images/yvsdn7dta628yk1ddmg.jpg
http://uc.niksalehi.com/images/sf2dpuv3fdsc208898lr.jpg