رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'اشعار'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالارهای گفت و گو كام به كام
    • خودرو و رانندگی
    • موبایل و پی دی ای
    • کامپیوتر و اینترنت
    • دانشگاه و تحصیل
    • جهانگردی و توریستی
    • اخبار ایران و جهان
    • خانواده و زیبایی
    • فرهنگ و هنر
    • سرگرمی
    • روابط عمومي كام به كام
  • من کفتري هستم روي گنبد ضـــامــن آهـــو من کفتري هستم روي گنبد ضـــامــن آهـــو Topics

Product Groups

  • مدیریت محتوای کام به کام
    • اسکریپت ها
    • پلاگین ها
    • قالب ها
  • فضای میزبانی
  • تبلیغات

دسته ها


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من

14 نتیجه پیدا شد

  1. ghasedak

    اشعار عاشقانه معاصر

    دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر با پای از ره مانده در این دشت تبدار ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذر سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست بیجرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر آشفته تر ز آشفتگان روزگارم از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر یدالله عاطفی
  2. yasi

    شب در اشعار ناب پارسی

    رسم دراين دلهاي شب ازسينه آهي سرزند برقي زدل بيرون جهدآتش به جائي در زند وحشي بافقي زدو ديده خون فشان، زغمت شب جدائي چه كنم؟كه هست اينها گل خير آشنائي عراقي دوش درسوداي چشم وزلف جانان بوده ام شب همه شب تاسحرمست وپريشان بوده ام سلماس ساوجي اي بسا شب به اميدي كه زني حلقه در ديده را حلقه صفت دوخته بر در كردم شهريار چون شمع عمرماهمه درتاب وتب گذشت دستي به زير سر ننهاديم و شب گذشت ملاحاجي محمد آمد شبانه در برم از جا ن نهفته تر روئي هزار مرتبه از گل شكفته تر ديشب چراغ بزم كه بودي كه بوده اي از چشم شب نخفتة من شب نخفته تر علينقي كمره اي التفاتش هست امشب گه به غيروگه به من ساعتي صدبار بايد مرد و بايد زنده شد واله اصفهاني چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند حافظ اگر چو ماه ، به وقت سحر برون رفتي به شب كه تيره شود آسمان،دوباره بيا مهدي سهيلي گر تواني اي صبا بگذر شبي در كوي او ور دلت خواهد ببر از ما پيا مي سوي او شرف اصفهاني زگرمي هاي دوشين تو امشب ياد ميكردم سپندآسازجا ميجستم وفرياد ميكردم رضاي كاشي روزي به شب برم به صد اندوه سينه سور شب را سحر كنم به اميد كدام روز؟ اميربيك اصفهاني بسي شب است كه در انتظار مقدم تو چراغ ديده نهادم بر آستانة خويش بابا فغاني مكن از برم جدائي مرو از كنارم امشب كه نمي شكيبد از تو دل بيقرارم امشب اوحدي مراغه اي چه زني صلاي رفتن؟ چو نماند پاي رفتن چه كني هواي رفتن؟كه نمي گذارم امشب اوحدي مراغه اي دل عاشقان مسكين مشكن بترس ازآن دم كه شبي نيازمندي بكشد ز سينه آهي كاظم پزشكي شب و روز در فراقت ز تو دور ،بس كه نالم شده دل زغصه كوهي،شده تن زرنج كاهي كاظم پزشكي چه شبهائي كه چون سايه خزيدم پاي قصرتو به اميد ي كه مهتاب رخت بينم در ايوانت شهريار شب كتابي است پر از راز نهان شرح آغاز و سرانجام جهان شهريار شب در رحمت گردون باز است دل شب خلوت اهل راز است شهريار علي آن شير خدا شاه عرب الفتي داشت با اين دل شب شهريار شب ز اسرار علي آگاه است دل شب محرم سرالله است شهريار شب ما و غم دنيا نپذيرند انچام زلف بگشاي كه افسانه به آغاز آيد شهريار
  3. negar

    اشعار زیبای شیخ بهایی

    آن حرف که از دلت غمی بگشاید در صحبت دل شکستگان میباید هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید شیخ بهایی
  4. [TABLE] [TR] [TD] [/TD] [TD=class: b] [/TD] [/TR] [TR] [TD=class: b] [/TD] [TD] [/TD] [TD=class: b] [/TD] [/TR] [/TABLE] عزیزان موسم جوش بهاره چمن پر سبزه و صحرا لاله زاره دمی فرصت غنیمت دان در این فصل که دنیای دنی بی اعتباره بمو واجی چرا ته بی قراری چو گل پرورده باد بهاری چرا گردی بکوه و دشت و صحرا بجان او ندارم اختیاری گلان فصل بهاران هفتهٔ بی زمان وصل یاران هفتهٔ بی غنیمت دان وصال لاله رویان که گل در لاله زاران هفتهٔ بی [h=2] بابا طاهر همدانی[/h]
  5. yasi

    اشعار دلنشین فریدون مشیری

    در آئینه ی اشک بي تو سي سال , نفس آمد و رفت , اين گرانجان پريشان پشيمان را . کودکي بودم وقتي تو رفتي , اينک , پير مردي است ز اندوه تو سرشار , هنوز . شرمساري که به پنهاني , سي سال به درد , در دل خويش گريست . نشد از گريه سبک بار هنوز ! آن سيه دست سيه داس , سيه دل که ترا , چون گلي , با ريشه , از زمين دل من کند و ربود ; نيمي از روح مرابا خود برد . نشد اين خاک به هم ريخته , هموار هنوز ! ساقه اي بودم , پيچيده بر آن قامت مهر , ناتوان , نازک , ترد , تند بادي برخاست , تکيه گاهم افتاد , برگهايم پژمرد ... . بي تو , آن هستي غمگين ديگر , به چه کارم آمد يا به چه دردم خورد ؟ روزها طي شد از تنهائي مالامال , شب , همه غربت و تاريکي و غم بود و , خيال . همه شب چهره ي لرزان تو بود , کز فراسوي سپهر , گرم مي آمد در آينه ي اشک فرود . نقش روي تو , درين چشمه , پديدار هنوز ! تو گذشتي و شب و روز گذشت . آن زمان ها , به اميدي که تو , بر خواهي گشت , مي نشستم به تماشا , تنها , گاه بر پرده ابر , گاه در روزن ماه , دور , تا دورترين جاها ميرفت نگاه ; باز ميگشتم تنها , هيهات ! چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز ! بي تو سي سال نفس آمد و رفت . مرغ تنها , خسته , خون آلود . که به دنبال تو پرپر ميزد , از نفس مي افتاد . در نفس ميفرسود , ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار هنوز ! رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم ! بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم ! شوق ديدار توام هست , چه باک به نشيب آمدم اينک ز فراز , به تو نزديک ترم , ميدانم . يک دو روزي ديگر , از همين شاخه ي لرزان حيات , پر کشان سوي تو مي آيم با . دوستت دارم, بسيار, هنوز ... .
  6. اشعار نیما یوشیج در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد: « بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان مرده اش در لای دیوار است پنهان» آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی او، روانش خسته و رنجور مانده است با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی، در نخستین ساعت شب: ـــ « در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست آویزان همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من که ز من دور است و در کار است زیر دیوار بزرگ شهر.» * در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز در غم ناراحتی های کسانم؛ همچنانی کان زن چینی بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند، من سرودی آشنا را می کن در گوش من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا! * در نخستین ساعت شب، این چراغ رفته را خاموش تر کن من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر دیرگاهی هست می خوانم. در بطون عالم اعداد بیمر در دل تاریکی بیمار چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته که بزور دستهای ما به گرد ما می روند این بی زبان دیوارها بالا.
  7. شعرآیینی/ [h=1]امیرالمومنین(ع) در آینه اشعار بزرگان[/h] توصیف مناقب حضرت علی (ع) همواره در ادبیات فارسی جایگاه ویژه ای داشته است. شعرایی بزرگی در طول تاریخ به ذکر صفات و عظمت شخصیت امیرالمومنین(ع) در اشعارشان پرداخته اند. به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران، شاعران فارسی زبان در مدح امام علی (ع) سروده های زیبایی دارند. در ادامه تعدادی از سروده های بزرگترین شاعران پارسی زبان را برای شما آماده کرده ایم: کس را چه زور و زهره که وصف علــی کند جــــــبار در مــــــناقـب او گفت هل اتی زور آزمـــــای قلــــعه ی خیـــبر که بـــند او در یکـــدگر شکست بــــه بازوی لافتی مردی که در مصاف زره زره پیش بسته بود تا پیـش دشــمنان نکننـد پشـت بر عزا شـــــیر خدا وصـــف در مــیدان و بحر جود جان بخـش در نماز و جهان سوز در وقا دیــــباچه ی مــــروت و دیــــوان مــــعرفت لشکــــــرش فـــــتوت و ســـردار اتــقیا فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست ماییم و دسـت و دامان معصوم مرتضی سعدی ايا شاه محمود كشور گشاي ز كس گر نترسي بترس از خداي كه پيش تو شاهان فراوان بدند همه تاجداران كيهان بدند فزون از تو بودند يكسر به جاه به گنج و كلاه و به تخت و سپاه نكردند جز خوبي و راستي نگشتند گرد كم و كاستي همه داد كردند بر زير دست نبودند جز پاك يزدان پرست نجستند از دهر جز نام نيك وزان نام جستن سرانجام نيك هرآن شد كه دربند دينار بود به نزديك اهل خرد خوار بود گر ايدون كه شاهي به گيتي ترا است نگويي كه اين خيره گفتن چرااست نديدي تو اين خاطر تيز من نيانديشي از تيغ خونريز من كه بد دين و بد كيش خواني مرا منم شير نر ميش خواني مرا مرا غمز كردند كان بد سخن به مهر نبي و علي شد كهن هر آن كس كه در دلش كين علي است از او خوارتر در جهان گو كه نيست منم بندهي هر دو تا رستخيز اگر شه كند پيكرم ريز ريز من از مهر اين هر دو شه نگذرم اگر تيغ شه بگذرد بر سرم نباشد جز از بيپدر دشمنش كه يزدان بسوزد به آتش تنش منم بندهي اهل بيت نبي ستايندهي خاك پاي وصي مرا سهم دادي كه در پاي پيل تنت را بسايم چو درياي نيل نترسم كه دارم ز روشندلي به دل مهر جان نبي و علي چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي خداوند امر و خداوند نهي كه من شهر علمم عليم در است درست اين سخن گفت پيغمبر است گواهي دهم كاين سخن راز او است تو گويي دو گوشم كه آواز او است چو باشد ترا عقل و تدبير و راي به نزد نبي و علي گير جاي گرت زين بد آيد گناه من است چنين است اين رسم و راه من است به اين زادهام هم به اين بگذرم چنان دان كه خاك پي حيدرم ابا ديگران مر مرا كار نيست بر اين در مرا جاي گفتار نيست اگر شاه محمود از اين بگذرد مر او را به يك جو نسنجد خرد چو بر تخت شاهي نشاند خداي نبي و علي را به ديگر سراي گر از مهرشان من حكايت كنم چو محمود را صد حمايت كنم جهان تا بود شهرياران بود پيامم بر تاجداران بود كه فردوسي توسي پاك جفت نه اين نامه بر نام محمود گفت به نام نبي و علي گفتهام گهرهاي معني بسي سفتهام ابوالقاسم فردوسی مــدحت کن و بســتای کسـی را کـه پـیـمبـر بسـتود و قضـا کرد و بدو داد همه کار ان کیست بر این حال که بودست و که باشد جز شـیر خـداونـد جـهـان حــیدر کـرار ایــن دیــن هــدی را بــه مثــل دایــره ای دان پـیـغمبـر ما مرکز و حیدر خـط پروردگار علــــم همــه عـــالم بـــه عــلی داد پـیـمبـر چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار کسایی مروزی در دایره کنه تو افتاده خرد مات ای نام تو سر دفتر دیباچۀ دیوان وی حمد تو شیرازۀ مجموعۀ عُنوان بی نام تو عنوان مضامین همه مُهمل بی حمد تو ارکان دواوین همه ویران از نام تو بر چرخ چمد عیسی مریم وز حمد تو بررود رَوَد موسی عمران مشغول ثنای تو دل خلق دو عالم مشمول عطای تو چه دانا و چه نادان آن یک به تمنّای تو در زاویۀ در ذکر وان یک بتوّلای تو در بادیه پویان هر کس به تمنّای خریداری فضلت وا کرده ببازار سرکوی تو دُکّان هر کس به تمنّای خریداری فضلت هر کس به تمنّای خریداری فضلت از پنجۀ تقدیر تو شد خسته و بسته بازوی نریمان و دل رستم دستان بازوی نریمان و دل رستم دستان ای شاه و گدا در خور احسان تو یکسان شاهان جهان را تو دهی حشمت و شوکت خوبان زمان را تو دهی راحت و ریحان نُه چنبرۀ چرخ شب و روز و مه و سال بر خِطّه خاک از تو بود مجمره گردان کیهان به تو نازنده و کیوان ز تو روشن ماه از تو فروزنده و مهر از تو فروزان از پرتو تو مشعلۀ ماه شب و روز و ز نور تو رخسارۀ خورشید درخشان بر مار دهی مُهره و بر نار دهی نور سازی ز منی نطفه و بر نطفه دهی جان بخشی به صدف گوهر و از بحر کشی دُر بر نافه دهی مشک و جواهر کشی از کان در محکمۀ عدل تو خم گردن گردون و ز کوکبۀ لطف تو خرّم دل دوران گاهی بگداهی تو دهی شوکت و شاهی گاهی بگداهی تو دهی شوکت و شاهی حیّ و احد و قادر و قیّوم و قدیمی فرد و صمد و واجب و داداری و دیّان پیدا شده از قدرت تو خلقت کونین گویا شده از حکمت تو منطق انسان ای از تو تسلاّئیِ یوسف به تَهِ چاه وی از تو شکیبایی ایوب به کرمان پیمانه کش بادۀ تسلیم تو اسلام پروانه وش جادۀ تمکین تو امکان بر سفرۀ انعام تو بنشسته بزانو جنّ و بشر و دیو و دد و حوری و غِلمان منظور تو هارون شد و مقهور تو قارون مقبول تو آدم شد و مردود تو شیطان در دایرۀ کُنه تو افتاده خرد مات مانندۀ موری که بیفتد به بیابان از تاریکی شب تو پدیدار کنی روز و ز لُجّه عُمّان تو کشی لؤلؤ و مرجان بلبل که بود تا که به حمد تو زند دم وی حمد تو سر سورۀ بسم اللهِ قرآن بلبل کابلی در زیـــر زلــف، روی تو بینــد گـر آفـــــتاب بـــی پـــــرده جلـــوه گــر نشود دیگر آفــــتاب روزی کـــه در درون دل مــــــن درآمــــــدی بــیرون نــکرده بـود سـر از خــاور آفــــــتاب بــی پــرده وقـــت صــبح بیـــــا بـر کنــار بـام تــا بـاز پـس کـشد سـر از ایـن مـنظـر آفـــتاب در محـــفلــی کــه شــمع رخــت جـلوه می کند پـــروانـــه وار مـــی زنـــد آنــجا پــر آفتـــاب هــر روز مـی نــهد بـه زمـیـن روی تـابنــاک گــــویـا بـه بـوی عــاطـفــــت داور آفـــــــتاب جـویـای کـوی کـیست که در طـی ایـن بـروج هــــــر روز مـی رود بـه ره دیـــگـر آفــــتـاب تــا ره بــرد بـه خـاکـــــ در شـحنــه ی نـجــف گـــردد در آســــمان ز پـــی رهبــــر آـفتـــــاب زیــن گــونـه بـر سپـهر بـرآمـد از ایــنکه داشت بـر جـبــــهه داغ بـــنـدگـی حــیــــــــدر آفــــتاب آن ســــروری کـــــه بــــهـرِ نـــمــازش ز بــاختر آورد بـــــاز مــعــجــــزِ پــیــغــمــبــر آفـــــــتاب ای مــــــوکـب جــلال تـو بـر چـرخ گـرم سـیـــر در آن میـــانـه از همــــــه واپــس تـر آفــــــــتاب جـــــز مدحــت جــلال تــو حـرف دگـــر نیـــافت گــــردید پـــای تــا ســر ایـــن دفتـــــر آفــــــتاب عاشق اصفهانی ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالها تو در دل ما بوده ای، در جست وجو ما سال ها ای ساکنان کوی تو، مست از شراب بی خودی وی عاشقان روی تو، فارغ ز قیل و قال ها سرها ز تو پر غلغله، جان ها ز تو پر ولوله تن ها ز تو در زلزله، دل ها ز تو در حال ها تن میکند از جان طرب جا ندارد از جانان طرب برمقتضای روحها جنبش کند تمثالها کردی تجلی بی نقاب تابانتر از صد آفتاب ما را فکندی در حجاب از ابر استدلالها آثار خود کردی عیان در گلشن حسن بتان تا سوی حسن بی نشان جانها گشاید بالها دادی بتانرا آب و رنگ در سینه دل مانند سنگ در شستشان دام بلا از زلف و خط و خالها ای فیض بس کند زین انین در صنع صانع را ببین تا آن زمین کز این زمین افتد برون اثقالها ملا فیض کاشانی صدبار شکست و بست و درهم پیوست تا نام علی مرا در آیینه ببست من بگسلم از تو با جفای تو و لیک از مهر علی دلم نخواهد بگسست آن کس که ولایت تو را منکر شد برتافت رخ از حقیقت و کافر شد گر نو طریقتی ست باشد روشن کز پرتو ذات مرتضی ظاهر شد آن کس که نه با علی دل خویش بباخت چیزی نشناخت گرچه بس چیز شناخت درساخت دلم به هر بدی لیک دلم با آن که بد علی به لب داشت نساخت علی اسفندیاری (نیما یوشیج)
  8. سیدمهدی موسوی به همراه با ف. اختصاری از کسانی هستند که برخی افراد خوشخیال درصددند آنها را مادر و پدر سبک مدرن شعر ایران معرفی کند. [TABLE] [TR] [TD] [/TD] [/TR] [/TABLE] به گزارش سرویس گیشه جام نیوز، در حالی که نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران به نیمه راه ۱۰ روزه خودش میرسد، برخی از رسانهها از انتشار کتابی از سرودههای شاهین نجفی در این نمایشگاه خبر دادند، خوانندهای که به دلیل بیاحترامی به امام هادی(ع) از سوی علما مرتد شناخته شده است. روزنامه کیهان نوشت: کمیته روابط عمومی نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران نیز در اقدامی عجولانه این خبر را تکذیب کرد و مدعی شد که کتاب مذکور سروده شاهین نجفی نیست بلکه آقای سیدمهدی موسوی شاعر این کتاب است. در اطلاعیه کمیته روابط عمومی نمایشگاه کتاب تهران همچنین آمده است: «با توجه به نظارتهای کمیته نظارت و ارزشیابی محتوایی بیست و هفتمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران، از فروش این کتاب نیز که مجوز پخش (اعلام وصول دبیرخانه دفتر توسعه کتاب و کتابخوانی) را دریافت نکرده، جلوگیری به عمل آمده است.» نکته مهمی که کمیته روابط عمومی نمایشگاه کتاب تهران به آن توجه نکرده یا نخواسته که توجه کند، این است که اولا سیدمهدی موسوی، کسی است که بارها برای شاهین نجفی مرتد شعر سروده و وی نیز ترانههای آن را خوانده است. نکته دیگر این که وی همراه با ف. اختصاری کسانی هستند که برخی افراد خوشخیال درصددند آنها را مادر و پدر سبک مدرن شعر ایران معرفی کند و خانم ف. اختصاری همانی است که در جریان دیدار تیمهای ملی فوتبال ایران و کرهجنوبی همراه با یک دختر دیگر و سه پسر، موهای سر خودشان را تراشیدند و به درون تماشاگران ورزشگاه رفتند و بعد هم با وقاحت تمام تصویرهایشان را در یکی از شبکههای اجتماعی خارجی قرار دادند!
  9. زندگینامه و اشعار جلال الدین محمد بلخی (مولانا) نامش محمد و لقبش جلال الدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است. در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد. نیاکانش همه از مردم خراسان بودند. خود او نیز با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد می کرد و خراسانیان آن سامان را همشهری می خواند. پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند. دوران کودکی در سایه پدر بها ولد بین سال های ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد. دوران جوانی پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد. به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت. پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند. [TABLE=class: ncode_imageresizer_warning] [TR] [TD=class: td1, width: 20][/TD] [TD=class: td2]براي نمايش در سايز اصلي بر روي نوشته كليك كنيد ، مشخصات تصوير هست 619 در350 پيكسل .[/TD] [/TR] [/TABLE] مولانا و شعر فارسی شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي , عنصري , ناصر خسرو , مسعود سعد , خيام ,انوري ,نظامي ,خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولوي است , به كمال خود رسيده بود. شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي , عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه , منطق الطير , مصيبت نامه , اسرار نامه و غيره پديد آمده بود. مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعالي و ذوق سرشار, بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد. شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا ميخواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثا و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد. هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد. داستان بهانه اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد. در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده است. از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ گفت: آنكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد. صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو وتولدي ديگر به شمار مي آورند. آغاز شیدایی تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟ آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است . علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده است . باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است . گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد . مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین روزها و لحظات شیدایی است . صلاح الدین زرکوب پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت. حسام الدین چلپی روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد. [TABLE=class: ncode_imageresizer_warning] [TR] [TD=class: td1, width: 20][/TD] [TD=class: td2]براي نمايش در سايز اصلي بر روي نوشته كليك كنيد ، مشخصات تصوير هست 1094 در875 پيكسل .[/TD] [/TR] [/TABLE] پایان زندگی روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند. مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند. چکيده عمر مولانا : نام: جلال الدين محمد بلخي رومي نام پدر: بهاء الدين الولد سلطان العلماء تاريخ و محل تولد: ۶ ربيع الاول ۶۰۴ در بلخ مهمترين وقايع زندگي مولانا: ۵ سالگي خانواده اش بلخ را به قصد بغداد ترک کردند. ۸ سالگي از بغداد به سوي مکه و از آنجا به دمشق و نهايتاْ به منطقه اي در جنوب رود فرات در ترکيه نقل مکان کردند. ۱۹ سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد و دوباره به قونيه (محلي در ترکيه امروزي) رفت. ۳۷ سالگي در روز شنبه ۲۶ جمادي آلخر ۶۴۲ ه.ق با شمس ملاقات کرد. ۳۹ سالگي در ۲۱ شوال ۶۴۳ شمس قونيه رو ترک کرد. معروفترين کتابهاي مولانا: ديوان شمس- مثنوي معنوي - فيه ما فيه تاريخ و محل فوت: در غروب روز ۵جمادي الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگي در قونيه فوت کرد که الان مقبره اين شاعر برزگ قرن ششم در قونيه (ترکيه امروزي) مي باشد که محل زيارت عاشقان و شيفتگان اين شاعر برزگ هستند. منابع : بلوگفا : تاپ ناز : فرهنگی ای ار
  10. نرم افزار Poem Time یکی از برنامه های فارسی که دارای گزیده ای از آثار شاعران برای گوشی آندرویدی میباشد. در این برنامه از شاعرانی همچون : باباطاهر،حافظ،سعدی،عطار،فردوسی،مولوی قصاید و غزلیاتی جمع آوری شده است. دانلود در كام به كام: .apk"]PoemTime v1.1[Mob4u.ir].apk
  11. LaDaN

    مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

    http://www.combecom.com : يك شب يك شب ز ماوراي سياهي ها چون اختري بسوي تو مي آيم بر بال بادهاي جهان پيما شادان به جستجوي تو مي آيم سرتا بپا حرارت و سرمستي چون روزهاي دلكش تابستان پر ميكنم براي تو دامان را از لاله هاي وحشي كوهستان يك شب ز حلقه كه به در كوبم در كنج سينه قلب تو مي لرزد چون در گشوده شد تن من بي تاب در بازوان گرم تو مي لغزد ديگر در آن دقايق مستي بخش در چشم من گريز نخواهي ديد چون كودكان نگاه خموشم را با شرم در ستيز نخواهي ديد يكشب چو نام من به زبان آري مي خوانمت به عالم رويايي بر موجهاي ياد تو مي رقصم چون دختران وحشي دريايي يكشب لبان تشنه من با شوق در آتش لبان تو ميسوزد چشمان من اميد نگاهش را بر گردش نگاه تو ميدوزد از زهره آن الهه افسونگر رسم و طريق عشق مي آموزم يكشب چو نوري از دل تاريكي در كلبه ات شراره ميافروزم آه اي دو چشم خيره به ره مانده آري منم كه سوي تو مي آيم بر بال بادهاي جهان پيما شادان به جستجوي تو مي آيم
  12. LaDaN

    اشعار مهدی اخوان ثالث

    http://www.combecom.com : به دیدارم بیا هر شب به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشن*تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی*ها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده*ام با این پرستوها و ماهی*ها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همگناه ِ من درین برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من که اینان زود می*پوشند رو در خواب*های بی گناهی*ها و من می*مانم و بیداد بی خوابی در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی*ها، پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تن*هایم بیا ای روشنی، اما بپوشان روی که می*ترسم ترا خورشید پندارند و می*ترسم همه از خواب برخیزند و می*ترسم همه از خواب برخیزند و می*ترسم که چشم از خواب بردارند نمی*خواهم ببیند هیچ کس ما را نمی*خواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر می*کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهی*ها که با آن رقص غوغایی نمی*خواهم بفهمانند بیدارند شب افتاده ست و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند پرستوها و ماهی*ها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی!
  13. JaVaD

    ابیاتی از اشعار حافظ

    الا اي آهوي وحشي كجاي.....يمرا با توست چندين آشنايي
  14. عمرم به سر رسید نشد یارتان شوم آقا نشد که لایق دیدارتان شوم غفلت بساط کرد سر راه طفل دل وایَم نشد که راهیِ بازارتان شوم اصل اگر به عَرضه حسن تو می شدم چیزی نداشتم که خریدارتان شوم باری ز دوش حضرتتان بر نداشتم شرمنده ام که تا به کجا بارتان شوم ای حیدر زمانه غریبت گذاشتیم در روز غم ولی نشد عمارتان شوم با آنکه سر شکسته و سر خورده مانده ام اذنم بده فدایی و سردارتان شوم ماه خدا رسید و دلم آرزو نمود مهمان کنار سفره افطارتان شوم در روز انتقام شهیدان کربلا آقا اجازه هست ز انصارتان شوم در بین روزه و عطش و اشک و شور و شین یک ذکر مستجاب بگویم فقط حسین نماز و روزه و افطار عشق است سحر خوردن کنار یار عشق است نه یکبار از کنار خیمه گاهش گذشتن بل هزاران بار عشق است شنیدم هاتفی در اسمان گفت غم دل گر خورد غمخوار عشق است بیا مهدی که بی تو روزه سخت است ضیافتخانه با دلدار عشق است گلستان جهان همراه خار است گل نرگس بود بی خار عشق است خدایا جان ما گردان فدایش شهادت در بر سردار عشق است نه یک تن بل هزاران تن فدایش فداییّش به روی دار عشق است دل و مهدی دل و دوری هجران گل زهرا ییم دیدار عشق است دلم وصل تو جانا ارزو داشت ولی شد فاصله بسیار عشق است بیا در ماه روزه یاریم کن کنارت مهدیا افطار عشق است
×
×
  • جدید...