رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'خاطرات'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالارهای گفت و گو كام به كام
    • خودرو و رانندگی
    • موبایل و پی دی ای
    • کامپیوتر و اینترنت
    • دانشگاه و تحصیل
    • جهانگردی و توریستی
    • اخبار ایران و جهان
    • خانواده و زیبایی
    • فرهنگ و هنر
    • سرگرمی
    • روابط عمومي كام به كام
  • من کفتري هستم روي گنبد ضـــامــن آهـــو من کفتري هستم روي گنبد ضـــامــن آهـــو Topics

Product Groups

  • مدیریت محتوای کام به کام
    • اسکریپت ها
    • پلاگین ها
    • قالب ها
  • فضای میزبانی
  • تبلیغات

دسته ها


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من

18 نتیجه پیدا شد

  1. 3دفعه..............! _یادت نره دختر.با انگشت کوچیکه عسل بذاری توی دهنش.... یه دفعه هول نکنی دفعه اول بله رو بگی ها.دفعه سوم............ بار سوم هم تندی بله رو نگی،میگن عروس هوله......... . حواس پرتی نکنی ها دختر.........دفعه سوم......... و از این جور حرفها.خودم کم اضطراب داشتم،مادرم هم فوت میکرد به آتش.مدتی گذشت و کم کم همه چیز آماده شد. عاقد بعد از کلی سلام و ثنا گفت: _آیا بنده وکیلم؟ چشمم افتاد به مادرم که نگاهم میکرد.یاد توصیه هایش افتادم و خیلی فوری و بلند گفتم"بله...بله...بله"!
  2. به گزارش روابط عمومی مجله کام به کام و به نقل از مجله زندگی ایده آل: محمد علیزاده جزو قدیمیترینهای حوزه خوانندههای پاپ است اما از زمانی كه او موفق به انتشار رسمی آثارش شده و میتواند كنسرت و آلبومهایش را در فضای رسمی ارائه كند، زمان زیادی نمیگذرد در همین زمانکوتاه هم توانسته به عنوان یكی از خوانندههای پرطرفدارخودی نشان دهد و بتواند روز به روز روزمه و فعالیتهای مورد پسندی ارائه كند و حالا دیگر جزو بهترینهای پاپ و «عاشقانهخوان»ها، اسم و رسمی برای خود دست و پا كند. علیزاده طرفداران خاص خودش را دارد و به مرور گستره دوستداران این خواننده به قدری شده كه كنسرتهایش با تمدیدهای متوالی روبهرو شده و مخاطبانش نیز توانستهاند آثاری جدید از او را در فضاهایی به روز شاهد باشند. ماههای گذشته، ماههای پرخبری برای این خواننده بود. بسیاری از حرف و حدیثها و حاشیهها پس از برگزاری چند كنسرت و البته ماجرای فوت «مرتضیپاشایی» و اتفاقات و ماجراهای حول این موضوع، باعث شد علیزاده خیلی زود در تیررس انتقاد برخیها قرار بگیرد و صحبتها و حرف و حدیثهای فراوانی درباره او و نوع فعالیتهایش بازگو شود. در این گفتوگو ابتدا سعی شده درباره فعالیتهای جدید این هنرمند سخن به میان آید و سپس درباره صحبتها و حرف و حدیثهای پیشآمده درباره مرتضی پاشایی با او گپ زدهایم. عاشقانههای محمد سبك و احوالات كارهای من همان عاشقانههای محمد است و عاشقانههای من تغییر نمیكند و نگاهم همان نگاه است و شاید فقط كلامم تغییر كند و یكسری اتفاقات جدیدتری بیفتد. قطعا آلبومی كه تولید میكنم، فضاهای جدیدتری حتی در فرم ملودیها و فرم تنظیمها دارد اما تغییر آنچنانی نیست و مردم وقتی گوش میدهند، متوجه میشوند كه همان سبك و سیاق خودم را دارد و همان عاشقانههایی است كه سالیان سال میخواندم، بهخاطر اینكه اعتقاد من به این فرم عاشقانه خواندن است كه میخوانم و امیدوارم برای این آلبوم آن خروجی را كه دوست دارم، اتفاق بیفتد به دلیل اینكه اكنون در مرحله پیشتولید هستم و میخواهم كار تولید را شروع كنم و امیدوار هستم در مرحله تولید اتفاقات خیلی بهتری بیفتد و بازهم كارهایی را تولید كنم كه برای مردم خاطرهساز باشد. آثار جدید درحال حاضر به انتشار تكتراك فكر نمیكنم مگر اینكه قراردادی برای سریالی داشته باشم و اینها به عنوان تك تراك در كارهای من باشد. پیشتولید آلبومم را شروع كرده بودم اما بهخاطر اتفاقاتی كه از سه، چهار ماه گذشته بهدلیل بیماری مرتضی و یكسری حواشی به وجود آمد، یكمقدار انگیزه برای كار كردن روی آلبوم را كم كرد اما بعد از اتمام ماه صفر تولید كارها را شروع میكنم تا بتوانم آلبوم را خیلی سریعتر وارد بازار موسیقی كنم. همكاران آلبوم آقای میلاد ترابی همیشه همراه من هستند و با آقای معین راهبر هم همكاری داریم و صحبتهایی هم با علیرضا افكاری، عزیز داشتیم و در بخش ترانه هم مهرزاد امیرخانی و سیدمحمد كاظمی قطعا حضور خواهند داشت اما اینكه بخواهیم كسی را بهطور صددرصد اعلام كنیم، خیر. همیشه سعی میكنیم وقتی وارد تولید میشویم، كاری را صد در صد اعلام نكنیم به دلیل اینكه ممكن است كاری را جایگزین كاری دیگر كنیم. تمام تلاش من این است كه آلبومی را درخور سطح شنیداری مردم تولید كنم به دلیل اینكه مردم ایران باید كارهای عاشقانه و عاطفی گوش كنند چون مردم با احساس و عاطفی داریم و آرزو میكنم آلبوم جدید من عاشقانههایی باشد كه به دل مردم بنشیند. در بخش ترانه همانطور كه گفتم مهرزاد امیرخانی و سیدمحمد كاظمی قطعا حضور دارند. صحبتهایی با آقای یاحا كاشانی كردیم و خودم هم احتمالا یكی، دو ترانه در آلبوم داشته باشم. زمان انتشار اثر جدید درحال حاضر برای من خروجی یك آلبوم خوب اهمیت بیشتری دارد. باید تولید آلبوم را به اتمام برسانم و آلبوم را بشنوم و خودم و تیمم به جمعبندی برسیم كه این آلبوم میتواند آلبومی مسمرثمر برای فضای موسیقایی كشور باشد و وقتی به این جمعبندی رسیدیم درمورد نام آلبوم و فرم پخش تصمیمگیری میكنیم. زیرزمینیها كار كردن در فضای موسیقی مجاز، بسیار فضای سختی است. خوانندگانی را داشتیم كه در فضای غیرمجاز كار میكردند اما در فضای مجاز در كارهایشان حرفی برای گفتن نداشتند بهخاطر اینكه فضای مجاز بسیار متفاوتتر از فضای غیرمجاز است. در هر صورت امیدوارم كسانی كه پا به عرصه مجاز میگذارند با شناخت كامل از فضای مجاز وارد كار شوند و برای مردم، موسیقی تولید كنند. قطعا من بسیار خوشحال میشوم از اینكه تعداد افراد بیشتری در موسیقی مجاز فعالیت كنند چراكه هرقدر تعداد افراد بیشتر باشد، رقابت هم بیشتر میشود و كیفیت كارها بالاتر میرود و تمام موزیسینها برای بهترین بودن، تلاششان را بیشتر میكنند. امیدوارم كسانی كه ورود میكنند هم در كارشان موفق باشند و فقط آرزو میكنم كه فضای مجاز موسیقی را خوب بشناسند و با یك شناخت وارد شوند. آثار محبوب دیگران من یك تراك از آلبوم آقای محسن چاوشی را دوست داشتم؛ اگر اشتباه نكنم تراك یك آلبوم ایشان بود. ماهان بهرامخان را هم فرد بااستعدادی میبینیم اما هنوز آلبوم او را گوش نكردم. انشاءالله فرصت شود آلبومش را گوش میدهم و نظرم را در مورد آلبوم اعلام میكنم اما نظرم درمورد خودش این است كه استعدادی بود كه فكر میكنم یكمقدار دیر به عرصه موسیقی پاپ وارد شد. دوستی با او ندارم و فقط صدایش را میشناسم اما برایش آرزوی موفقیت میكنم. مرتضی قلبها را تسخیر كرد من مرتضی پاشایی را از زمانی میشناسم كه مردم ایران او را نمیشناختند؛ از زمانی كه قطعه «یكی هست» را تازه خوانده بود اما كارهایش آنقدر همهگیر نشده بود. تا آنجایی كه توانستم به عنوان برادر و همراه كنارش بودم. روز اول كه مرتضی را دیدم شك نداشتم كه این پسر بهخاطر فرم صدا و استعدادی كه در ملودیسازی دارد یكروزی قلب آدمها را تسخیر میكند. من در ایران چند نفر از خوانندگان را در زمینه ملودی بااستعداد میدانستم كه مرتضی یكی از آنها بود و همیشه در مورد ملودیسازیها به او میگفتم و همیشه تشویقاش میكردم و احساس میكردم سوای اینكه یك خواننده خوب است، ملودیساز بسیار باهوشی است و همیشه پیش بزرگان تعریف مرتضی بوده و با افتخار هم از او تعریف میكردم چون احساس میكردم این استعداد نباید دفن شود و این استعداد باید شكوفا شود. من برای مرگ مرتضی پاشایی به عنوان یك برادر، همراه و دوست، ناراحت بودم اما مرگ حق است و من همیشه راضیام به رضای خدا. شخصا بیشتر ناراحت مرگ یك استعداد هستم چون مرتضی بسیار بااستعداد بود. كنسرت به یاد مرتضی كنسرت زمستانه دارم و قطعا به یاد مرتضی، كنسرتی را برگزار میكنم كه درخور شأن موسیقایی مردم باشد. توركنسرت در شهرستانهای شمالی و جنوبی را دارم كه به وقت اعلام میشود و در خدمت مردم هستم. آخرین روز بیمارستان من، مهدی كرد، مهرزاد امیرخانی، علی لهراسبی و چند نفر از دوستانش كاملا در جریان بیماری مرتضی بودیم. همه ما یكسال به سختی زندگی كردیم. درست است كه مرتضی درد میكشید اما ما هم روحمان آزرده بود. با جناب دكتر توكلی بهخاطر مرتضی ارتباطم خیلی بیشتر شد و حال و احوال مرتضی را از ایشان میپرسیدم نه از خودش. هربار كه با دكتر صحبت میكردم به من امید میداد اما از ته چشمانش میخواندم كه میخواهد حال من را خوب كند و این حس را داشتم. من همیشه از روز 23آبان ترس داشتم؛ یك سال ترس داشتم و نمیخواستم آن روز را ببینم اما متاسفانه دیدم و رضای خدا در بردن مرتضی بوده. دوست خوبم بود و همیشه تلاش كردم برادر خوبی برایش باشم و امیدوارم این اتفاق افتاده باشد. دوست نداشتم این روزها را ببینم كه متاسفانه دیدم و روزهای آخر در بیمارستان، روزها و احوالات خوبی نبود. تازه مردم متوجه شده بودند كه مرتضی از بین ما خواهد رفت و مرتضی روی تخت بیمارستان بود و من مجبور بودم در لابی بیمارستان به مردم لبخند بزنم و از سلامتی مرتضی بگویم. شاید یكسال دربرابر افرادی كه از مرتضی سوال میكردند، فیلم بازی كردم اما من همیشه دوست دارم كه دوستانم در بلندترین قله و با قدرت باشند و دوست نداشتم از ناتوانی و بیماری دوستم برای مردم بگویم. دوست داشتم مردم همینطور عاشقانه موسیقی مرتضی را گوش بدهند. این یكسال مرتضی درد كشید اما اطرافیانش روحشان درد گرفت و همه ما منتظر چنین روزی بودیم اما از آنجایی كه انسان با امید زنده است، امید داشتیم و دعا میكردیم اما قطعا خدا از ما بیشتر میداند و خدا مالك مرتضی بود. قطعا هرچه مالك تصمیم بگیرد، همان حق است و ما راضی هستیم به رضای او و امیدوارم در آغوش خدا آسوده بخوابد و باآن صدای بااحساس و زیبایش درگوش خدا و برای او بخواند. موسیقی، مثل كودك است موسیقی ما مثل یك كودك میماند و هنوز نوپاست و قطعا كمتجربگیهایی را در درونش دارد اما ظهور افراد بااستعداد در موسیقی باعث میشود كه موسیقی ما پیشرفت زیادی داشته باشد. در سالیان اخیر من افراد با استعدادی را در موسیقی مشاهده كردم كه كار ساختند، ترانه سرودند و خواندند و مردم هم دوستشان دارند. این امید من را بیشتر میكند از اینكه موسیقی ما خیلی پیشرفت میكند و امیدوارم كه در موسیقی پاپ، افراد بیاستعداد را در هیچكجای موسیقیمان نبینیم. یك وقتهایی افراد بیاستعدادی را در موسیقی میبینم اما امیدوارم روزی برسد كه نسل آدمهای بیاستعداد در موسیقی پاپ نباشد و آدمهایی حضور داشته باشند كه میتوانند به موسیقی كمك كرده و استعدادهای دیگران را نیز شكوفا كنند و خط فكری بدهند و امیدوارم روزی برسد كه صددرصد از خوانندگان پاپ ایران مولف باشند و خوانندگانی باشند كه هرآنچه از خواندنشان بلد هستند از وجود خودشان باشد نه برگرفته از خوانندگانی كه امروزه در كشور میخوانند. روز واقعه روزی كه مرتضی فوت شد، آمبولانس گوشه حیاط بیمارستان بود و كسی اجازه نداشت وارد شود اما من این اجازه را گرفتم و بالای سر مرتضی رفتم و از او حلالیت گرفتم که اگر دوست خوبی برایش نبودم یا در بیمارستان یا آن یكسال آخر نتوانستم به او كمك كنم. امیدوارم روحش در پناه خدا همیشه موفق و آرام باشد. حرفهای زیادی باهم میزدیم و خلوت داشتیم. رازهای بسیاری در سینه من هست و اجازه بدهید هیچ وقت فاش نشود. خیلی رازها در سینه من، مهدی كرد، میلاد ترابی و دوستان دیگر مرتضی هست اما ما هیچ وقت این رازها را نمیگوییم درمورد صحبتهای مرتضی و كسانی كه به مرتضی همیشه كم لطفی كردند و من آنها را در مراسم و روز تشییع میدیدم كه گریه میكردند و من در دلم به آنها لبخند میزدم. اجازه بدهید این رازها در قلب من بماند تا روح مرتضی شاد باشد. سورپرایز مرتضی در جایگاه خودش یك خواننده بسیار خوب بود. ملودی و كارهایی كه ساخته است به صدای خودش میآید و فقط صدای خودش میتواند آنها را زنده نگه دارد نه صدای خوانندهای دیگر. من سعی میكنم ادامه راه را بدهم و در اولین كنسرتم یك سورپرایز خیلی خوب برای مرتضی دارم چون به عنوان یك دوست باید اینكار را انجام دهم تا از من راضی باشد. به آنها فقط لبخند میزنم در این مدتی كه مرتضی رفت، حرف و حدیثهای زیادی از گوشه و كنار میشنیدم اما در مقابل تمام حرف و حدیثها به احترام مرتضی و خانوادهاش كه عزیز من هستند و همیشه دوستشان دارم، سكوت كردم و امیدوارم این حواشی از اطراف مرتضی برداشته شود. شخصا وقتی پشت سرم حرفی زده میشود، فقط لبخند میزنم اما ممكن است خانواده و اطرافیان مرتضی ناراحت شوند. از تمام حاشیهسازها خواهش میكنم سكوت كنند و حرفی نزنند و اجازه بدهند مرتضی در آغوش خدا آرام بخوابد.
  3. در سیویکمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات، پروندهای با هدف بررسی نقش همسران رؤسای جمهور در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی منتشر شده بود که در بخشی از آن با عفت مرعشی همسر آیتالله هاشمی رفسنجانی گفت و گوی نسبتاً مفصلی انجام و تلاش شده است تا نقش وی در کنار آیت الله، طی بیش از 30 سال فعالیت به عنوان سیاستمدار مورد بررسی قرار گیرد. عفت مرعشی در این گفتوگو از مواجهه خانواده هاشمی با شایعاتی که در خصوص این خانواده در جامعه رواج دارد تا سفر به کشورهای دیگر و شام ملک عبدالله و حضور همسر قذافی در منزل هاشمی سخن گفته است. بخش هایی از این مصاحبه چنین است: * شما در زمانی که آقای هاشمی رئیسجمهور بودند، در سفرهایی که ایشان میرفتند، مخصوصاً سفرهای خارجی، همراهشان می‎رفتید؟ بله می‎رفتم. * این جزء پروتکل رسمی دولت بود که همسران رئیس جمهور همراه آنها بروند؟ بله می‎رفتند، الان هم می‎روند. فکر می‎کنم که الان هم می‎روند. شما بهتر می‎دانید. * اینکه میگویید فکر میکنم الان هم میروند معنیاش این است که شما با همسران رؤسایجمهور بعد از آقای هاشمی ارتباطی ندارید؟ با همسر آقای خاتمی از اول ارتباط داشتهایم، الان هم داریم ولی با خانم آقای احمدینژاد، نه. از اول ارتباط و نشست نداشتیم، هنوز هم نداریم. * اصلاً ایشان را ندیدهاید؟ چرا ایشان را در مرقد یا منزل امام و جاهای دیگر دیدهام، خانم خیلی خوبی هم هستند ولی رفتوآمد خانوادگی نداریم. * با آقای خاتمی چطور؟ الان هم رفتوآمد دارید؟ با خانم آقای خاتمی الان هم ارتباط داریم. * تا حالا شده آقای هاشمی بدون هماهنگی شما مهمانی دعوت کنند خانه و شما خبر نداشته باشید؟ بله خیلی شده. * ناراحت شدید؟ اگر وقت کم بود، ناراحت می‎شدم؛ اگر وقت زیاد بود، نه. * آقای هاشمی یکی از روحانیونی هستند که می‎گویند قبل از انقلاب به کار و تجارت خودشان مشغول بودند و از روحانیون متمول محسوب میشدند. می‎خواستم ببینم بیشتر چه کارهایی می‎کردند؟ کتاب داشتند، مجله داشتند و منبر هم می‎رفتند. بعد هم که ‎آمدیم تهران، با یکی از فامیلهایشان مقداری ساختمانسازی کردند. * کدام مشخصه آقای هاشمی را بیشتر دوست دارید و کدامش بیشتر شما را ناراحت می‎کند؟ مشخصه به خصوصی ندارند. عجول نیست و زود عصبانی نمیشود. * در مورد تربیت و اسم گذاشتن فرزندان با هم مشورت می‎کردید؟ تربیت بچهها همه با من بوده، ایشان که اصلاً نبودند. اسم فرزند اولم که فاطمه بود را پدرم انتخاب کرد. محسن در ایام فاطمیه به دنیا آمد و به همین دلیل اسمش را گذاشتیم محسن. فائزه را خودمان انتخاب کردیم تا به فاطمه بیاید. آقای هاشمی پسر عمویی داشتند که میگفت خواب دیده که اسم فرزند چهارممان را مهدی بگذاریم. اسم یاسر را هم دوست داشتیم و فرزند آخرمان را یاسر نامگذاری کردیم. * من می‎خواهم برگردم به همان سؤالی که شما با حاج آقا چقدر سفر خارجی رفتید؟ شما وقتی می‎رفتید، طبیعتاً میزبان شما همسر رئیسجمهور یا پادشاه کشور مقصد بوده است. بین همسر دو رئیسجمهور چه رسم و رسوماتی برقرار بود؟ آنها می‎آمدند جلو، ماشین می‎آوردند و ما را سوار می‎کردند و می‎بردند و میهمانی می‎دادند. البته میهمانی خانمها جدا می‎دادند و میهمانی مختلط با مردان نبود، چون ما حجاب داشتیم. آنها بانوان هیأت ما را دعوت می‎کردند و همسران وزرا و نمایندگان خود را نیز دعوت میکردند، شام می‎دادند و بازدیدهایی برگزار میکردند. * به غیر از این ضیافت از کجاها بازدید میکردید؟ از جاهای دیدنی بازدید می‎کردیم که گاهی در این بازدیدها همسر رئیسجمهورشان می‎آمدند و گاهی هم نمیآمدند و همسران وزرا ما را همراهی می‎کردند. * آن وقت آنها معمولاً چه کارهایی را انجام می‎دادند؟ آنها گزارش می‎دادند؟ ما جاهای دیدنی را می‎رفتیم، آنها خودشان گزارش نمیدادند، یکی می‎آمد گزارش می‎داد. * مثلاً بازدیدی از فعالیتهای عامالمنفعه مانند رسیدگی به ایتام داشتید؟ بله در آفریقا رفتیم. * شما به چند کشور سفر کردید؟ ترکیه، سوریه، کشورهای آفریقای جنوبی، سنگال و کلاً جاهایی که آقای هاشمی می‎رفت، ما هم می‎رفتیم. * در تمام سفرها با ایشان می‎رفتید؟ بله، همه سفرها را می‎رفتم. * شما زمان نلسون ماندلا به آفریقای جنوبی رفتید؟ همسرشان به استقبال آمد؟ نه، همسر نداشت، همسرش را طلاق داده بود. دخترش آمد. * در این سفرها همسران رؤسای جمهور صحبت سیاسی هم با شما می‎کردند؟ جلساتی می‎گذاشتند، سخنرانیهایی نیز هم توسط ما و هم توسط آنها انجام میشد. * شما در چه مواردی سخنرانی می‎کردید؟ من خیلی کوتاه در مورد برنامههای سفر در حد یک تعارف صحبت میکردم. * هیچوقت درخواستی را به شما مطرح نکردند که منتقل بکنید؟ نه، آنها درخواستی نداشتند، همه وضعشان خوب بود و برخوردشان هم خوب بود. * آقای هاشمی سالی که شهردار اسبق تهران دستگیر شد، به مکه رفتند. اگر خاطرهای از آن سفر دارید بفرمایید، یا آخرین باری که در کسوت رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام به مکه رفتند. آقای هاشمی در این مدت هر جا که رفته با استقبال خوبی روبهرو شده. این دفعه هم که رئیس مجمع بوده رفته، آنها خیلی احترام کردند و هیچ فرقی با سفر دوره رئیسجمهوری ایشان نداشت. اینکه مثلاً حتی دم بقیع مردم جمع شده بودند و آقای هاشمی گفتند تا مردم داخل نشوند، من نمیتوانم بروم. آنها هم در را باز کردند و گفتند همه بفرمایید داخل. * خانم ها را هم راه دادند؟ همه را راه دادند. بقیع پر شد از زن و مرد ایرانی. جالب اینجا بود وقتی که برنامهها تمام شد و گفتند بروید بیرون، مردم نمیرفتند بیرون. آقای هاشمی دو مرتبه آنجا این برنامه را پیاده کردند و اینها هم قبول کردند ما هم هر دفعه که رفتیم - چه با آقای هاشمی بودم و چه تنها- اینها ما را بردند بقیع. حتی سر قبر امام حسن(ع) هم بردند، خودشان آنجا ایستادند، ما زیارت کردیم و آمدیم. خیلی هم احترام می‎گذارند. * آنجا هم شما با همسر ملک عبدالله دیدار داشتید؟ نه. من سال اول خودم تنها رفتم و آقای هاشمی نبود. تقریباً من روابط ایران و عربستان را درست کردم. اولین دفعهای که من رفتم مکه، خانم ملک عبدالله میهمانی داد و یک عده را دعوت کرد و جلسه گذاشت. * بعد از آن جریان کشتار مکه؟ بله. من تنها بودم. آقای هاشمی نیامده بودند. * این روابط را شما چه جوری برقرار کردید؟ آنها از من خواستند که میهمانی را بپذیرم و من هم پذیرفتم. وقتی پذیرفتم روابط برقرار شد. * شما در این موارد با آقای هاشمی مشورت میکنید؟ یعنی مشورت کردید که این میهمانی را بروید یا نه؟ نه، مشورتی نبود. * یعنی همان جا تصمیم گرفتید؟ تلفن نزدید تهران به اصطلاح اجازه بگیرید؟ نه، ما هیچ چیزی را از آقای هاشمی اجازه نمیگیریم. * یعنی بدون مشورت رفتید؟ کاری را که اجازه بخواهد انجام نمیدهیم. * عراق هم که رفتید، استقبال خوب بود؟ بله، خیلی استقبال خوب بود. آنها هم میهمانی دادند. * آیت الله سیستانی را هم ملاقات کردید؟ خانمها نه، آقایان بله. آنجا با خانواده آقای حکیم ملاقات داشتم. من با خانواده آقای حکیم تقریباً فامیل وصلتی داریم، یعنی پسرعموی مادرم با دختر آقای حکیم ازدواج کردهاند و من قبلاً با آنها آشنا بودم. من قبلاً رفته بودم عراق و همه را دیده بودم. همه آمدند، همه میهمانی دادند، خانم ها جدا، آقایان جدا و ما را به سامرا، کاظمین، نجف و کربلا بردند. * خانم مرعشی! از سرانی که آمدند ایران، کدامشان منزل شما آمدند؟ ملک عبدالله یک شام آمدند خانه ما البته خانم ایشان اصلاً ایران نیامده است. عربها خانمهایشان را نمیآورند. هر چقدر هم ما دعوت کردیم، قبول نکردند. ملک عبدالله خودش گفته بود که میخواهم بیایم خانه. یک شام هم خانم قذافی میهمان ما بودند. * خانم آقای قذافی را شما دعوت کرده بودید؟ ما رفته بودیم لیبی، آنها هم آمده بودند. قذافی در جنگ خیلی به ما کمک کرده بود. * حافظ اسد چطور؟ با خانم او ارتباط داشتید؟ آنها که ایران نیامدند ولی ما سوریه رفتیم. بله، ارتباط داشتیم.
  4. روزھﺎ ... ھﻔﺘﮫ ھﺎ ... ﻣﺎه ھﺎ ... و ﺣﺘﯽ ﺳﺎﻟﮭﺎ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ ... روزی ﺧﻮاھﯿﻢ ﻓﮭﻤﯿﺪ از زﻧﺪﮔﯽ ﭼﯿﺰی ﻧﺪارﯾﻢ ... ﺟﺰ ﺧﺎﻃﺮاﺗﯽ ﮐﮫ رھﺎﯾﻤﺎن ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ !!!...
  5. negar

    خاطرات خاک ریز

  6. به گزارش روابط عمومي انجمن كام به كام و به نقل از خبرگزاری مهر: «بسیجی که فکر میکند باید خشونت به خرج دهد رهرو راه بسیج و یا دفاع مقدس نیست»؛ این جمله سیدجواد هاشمی است که به جبهه رفته و شاید بیشترین بازیگر فیلمهای دفاع مقدسی باشد. شاهد این حرف هم این است که اگر نامش را در ویکی پدیا جستجو کنید میبینید ۲۸ بار در فیلمهایش به شهادت رسیده است. هاشمی در این گفتگو از چگونگی حضورش در جنگ و آشنایی خود با رسول ملاقلیپور و تجربههایی که در فیلمهای دفاع مقدسی داشته است سخن گفت. پنجم آذرماه روز تشکیل بسیج مستضعفان به فرمان امام خمینی (ره) است و به همین مناسبت هفتهای که گذشت هفته بسیج نام گرفت. سیدجواد هاشمی هم با ما از ویژگیهای بسیجیها سخن گفت و اینکه این ویژگیها امروز در فیلمهای دفاع مقدسی به چشم نمیخورند. سیدجواد هاشمی به اولین فیلم خود با موضوع جنگ اشاره کرد و درباره آشنایی خود با رسول ملاقلیپور گفت: اولین فیلم من «پرواز در شب» ساخته ملاقلیپور بود و من در جبهه با وی آشنا شدم، آن هم به این دلیل بود که هر دوی ما کار عکاسی میکردیم. من ۱۷ ساله بودم که وارد لشگر ۲۷ محمدرسول الله(ص) شدم و در واحد تبلیغات کار عکاسی میکردم. وظیفهام این بود که از شهدای ایرانی عکس بگیرم و ملاقلیپور از جنازههای عراقی عکس میگرفت. پیکر قطعه قطعهای که باعث دوستی هاشمی و ملاقلی پور شد وی ادامه داد: البته در بسیاری از این عکسها نامی از من نیست چون زمانی که ما عکس میگرفتیم بعد از تمام شدن عکسها باید آنها را به لشگر تحویل میدادیم. بنابراین نتوانستم ثابت کنم که بسیاری از این عکسها که به انتشار هم رسیده است به من تعلق دارد و احتمال میدهم که این اتفاق برای آقای ملاقلی پور هم رخ داده باشد. به هرحال این تجربه مشترک عکاسی باعث آشنایی من و ملاقلی پور شد، در آن زمان در منطقه فکه بعد از یکی از پاتکهای دشمن، جنازهای تقریبا قطعه قطعه شده را دیدیم که نمیدانستیم ایرانی است یا عراقی؟ و به این ترتیب بین من و رسول ملاقلی پور بحثی درگرفت. این بازیگر فیلم و سریالهای حوزه جنگ و دفاع مقدس با بیان اینکه شهدای ایرانی ویژگیهای مشخصی دارند، گفت: همچنان که آیهای داریم که میگوید «یعرفون بسیماهم و مجرمون بسیماهم» اگر به عکسهای شهدای ایرانی نگاه کنید نوعی روشنایی را در آنها میبینید. من اهل موهومات نیستم، اما برخی جنازههای عراقی چهره زیبایی نداشتند و حتی لباسهایی که دارند، تیره است، در حالی که رزمندگان ما لباسهای روشن و خاکی دارند. البته برخی جنازهها هم سوخته بودند و یا در اثر انفجار قطعه قطعه شده بودند و در چنین شرایطی سخت میشد که شما بخواهید از روی نشانهها تشخیص بدهید که جنازهای به عراقیها تعلق دارد یا ایرانیها. شدت گرما باعث میشد نتوانیم از پلاک استفاده کنیم هاشمی با اشاره به هوای گرم خوزستان و استفاده نکردن بعضی از رزمندگان از پلاک گفت: بسیاری از بچههای ما به دلیل گرم بودن هوای خوزستان از پلاک استفاده نمیکردند چون گردن را اذیت میکرد و حتی در شوخیهایشان هم میگفتند که ما قرار است بی نام و نشان شهید شویم. خود من هم جزو آنهایی بودم که کمتر پلاک میانداختم شاید چون فکر میکردم که ممکن است شهید نشوم. بازیگر فیلم «انسان و اسلحه» افزود: جنازهای که گفته شد هم به دلیل اینکه تا حدودی قطعه قطعه شده بود تشخیص هویتش سخت بود و به همین دلیل من و ملاقلی پور با یکدیگر بحث میکردیم و در نهایت معلوم شد که پیکر یکی از شهدای ایرانی است اما همان بحث باعث شد که ما با یکدیگر دوست شویم. مخصوصا اینکه من به او گفته بودم که تئاتر و موسیقی هم کار میکنم باعث شد ما با هم صمیمیتر شویم هر چند که ملاقلی پور ۱۰ سال از من بزرگتر بود. مرخصی از جبهه برای بازی در «پرواز در شب» بازیگر فیلم «اخراجیها ۱» با اشاره به این رابطه دوستی که بعدا باعث شد به فیلمهای ملاقلی پور دعوت شود، گفت: زمانی که ملاقلی پور میخواست فیلم «سقای تشنه لب» را بسازد از من برای کار دعوت کرد اما چون من آن زمان معلم بودم و تدریس میکردم نتوانستم سر فیلمبرداری بروم و همان زمان یکی از شاگردان من با نام ابوالفضل دهقانیان به عنوان نقش اصلی این فیلم انتخاب شد. وی با اشاره به فیلم «پرواز در شب» بیان کرد: همچنین برای فیلم «بلمی به سوی ساحل» نیز دعوت به کار شدم که مجددا بخاطر کار تدریس نتوانستم سر صحنه حاضر شوم و در نهایت فیلم «پرواز در شب» همانطور که از اسمش پیدا است در شب فیلمبرداری میشد و من توانستم صبح کار تدریس را داشته باشم و شبها سر صحنه فیلم بروم. البته در آن زمان من مدتی را هم در جبهه بودم بنابراین بخشی از فیلم را مجبور شدم از جبهه مرخصی بگیرم. فکر میکردند که قیافه من به درد شهادت میخورد هاشمی درباره چگونگی حضورش سر فیلم «پرواز در شب» عنوان کرد: آن زمان من در لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) بودم از مخابرات با من تماس گرفتند و گفتند که سریع خودت را برسان چون قرار است سر صحنه حاضر شوی و اتفاقا آن زمان در بخش رزمی کار میکردم، چون جبهه از سه گروه تشکیل میشد، رزمیها که اسلحه بدست میگرفتند، تبلیغاتیها که روحیه میدادند و خود من هم که عکاس بودم جزو این گروه محسوب میشدم و تدارکاتیها که آب و پشتیبانی جنگ را برعهده داشتند و به شوخی به آنها «ندارکات» میگفتند چون اکثرا دستشان خالی بود. بازیگر سریال «دارا و ندار» به اولین شهادت خود در این فیلم اشاره کرد و گفت: برای اولین بار در فیلم «پرواز در شب» بود که من به شهادت رسیدم و بعد از آن در فیلمهای بعدی نیز به سراغ من میآمدند شاید فکر میکردند که قیافه من به درد شهادت میخورد. فیلم بعدی که بازی کردم «انسان و اسلحه» مجتبی راعی بود که حتی وسط آن فیلم رسول ملاقلی پور به راعی گفت من هاشمی را به تو قرض دادهام و بین آن فیلم «افق» را بازی کردم و تنها شهید این فیلم شدم. تئاتر و سرود در خط مقدم جبهه وی که در جبهه بیشتر به کارهای فرهنگی و هنری مشغول بوده است از خاطرات خود در آن زمان سخن گفت و بیان کرد: اگر عکسهای من را در جبهه ببینید با تصاویر عجیب و غریبی مواجه میشوید به طور مثال من با لباس بهلول در خط مقدم جبهه در خاکریز بودهام چون در آن زمان ما تئاتر اجرا میکردیم و یا من گروههای سرود را به خط مقدم جبهه میبردم و برای بچههایی که سنشان معمولا از ۱۰ سال شروع میشد تا ۱۵ سال کارت و پلاک میگرفتم و آنها را به عنوان اعضای گروه سرودم به جبهه میبردم از جمله این بچهها، سیدسعید حسینی یکی از برادران خانم زهرا حسینی، نویسنده کتاب «دا» است. بسیاری از این بچهها به دلیل اینکه به راحتی برای جنگ اعزام نمیشدند حاضر بودند تا به هر بهانهای و در هر گروهی که شده به جبهه بیایند. بمباران لوکیشن فیلم توسط عراقیها هاشمی به خاطرات خود در جبهه اشاره و فیلم «انسان و اسلحه» راعی را یکی از بسیجیترین فیلمهایش دانست و گفت: این فیلم پشت صحنه و جلو صحنهاش یکی از بسیجیترین فیلمهایی بود که من در آن بازی میکردم چون در شرایط بسیار سختی کار کردیم. «انسان و اسلحه» بین اهواز و خرمشهر فیلمبرداری شد و لوکیشن ما در خود جبهههای جنگ واقع شده بود حتی یکبار هواپیماهای عراقی یکی از لوکیشنهای ما را که آرایش تانک بود به جای آموزش نیروها برای رفتن به خط مقدم در نظر گرفت و آرایش تانک ما را بمباران کرد. بازیگر سریال «بهترین تابستان من» با اشاره به سختیهایی که برای بازی در فیلم «انسان و اسلحه» داشته است، گفت: شرایط در این فیلم آن قدر سخت بود که ما واقعا باید از روحیات بسیجی برخوردار میبودیم به طور مثال خود ما برای فیلم سنگر میکندیم و درست مثل بسیجیها و دیگر رزمندگان زندگی میکردیم یعنی در شیشههای مربا چایی میخوردیم سر ساندیس را قیچی میکردیم و لیوانمان میشد و با رزمندهها غذا میخوردیم. آن فیلم حدود ۹ ماه طول کشید، البته فیلمبرداری فیلم جمعا دو ماه زمان برد. ماجرای خوردن چلومرغ در شبهای عملیات بازیگر فیلم «سیمرغ» با اشاره به گرمای هوا در آن زمان عنوان کرد: من خاطرم هست علفهای صحرا را جمع میکردیم آفتابهای را پر از آب میکردیم و بعد در انتهای آن سوراخ کوچکی درمیآوردیم و این آفتابه را در جایی قرار میدادیم که آب آن در علفها چکه کند و اگر باد گرمی روی علفها میوزید کمی هوای داخل سنگر را خنک میکرد. بازیگر فیلم «سجاده آتش» با اشاره به غذاهایی که در جبهه تغذیه میشد، اظهار کرد: ما صبحها بیشتر نان خشک و پنیر میخوردیم که البته بسیار لذتبخش بود. تنها زمانهایی که میتوانستیم برنج و مرغ بخوریم شبهای عملیات بود و این معروف بود که هر وقت غذا مرغ میدادند همه میفهمیدند که فردای آن روز قرار است عملیات شود. حتی خاطرم هست زمانی که یکی از عملیاتها لو رفت، بعضی از رزمندگان با جدیت میگفتند وقتی چلو مرغ میدهید دشمن میفهمد که عملیات داریم. خودمان برای فیلم در ۲۰ روز تونل کندیم وی ادامه داد: با این حال با همه سختیهایی که در جبهه و پشت صحنه فیلم «انسان و اسلحه» وجود داشت ما از کارکردن لذت میبردیم. حتی این فیلمی بود که من در آن مدت زیادی را بی کار بودم چون همیشه صحنهها دایم نمیشد و از مجموع ۹ ماه باقی ۲ ماه بر سر کار بودیم و باقی آن را خود ما سنگر میکندیم و یا حتی من یک ماه و نیم به جبهه اعزام شدم و برگشتم. تونلی در فیلم هست که خود ما و به همراه سردار محمدعلی آسودی در ۲۰ روز آن را کندیم. هاشمی به نقش خود در فیلم «سیمرغ» اشاره و بیان کرد: نقش شهید کشوری بیشترین کاری بود که از آن بازخورد گرفتم و اتفاقا نقش خلبانی را داشتم که بسیجی هم میشود یعنی شهید کشوری زمانی را برای شناسایی خطوط دشمن، لباس بسیجی میپوشد و با یک نوجوان بسیجی به نام قادر میرود تا نقاط حضور دشمن را شناسایی کند. بعد از آن قادر به شهادت میرسد و شهید کشوری یکی از عملیاتها را با نام قادر همنام میکند و مواضع دشمن را با خاک یکسان میکند. شخصیت سید مرتضی در «اخراجیها ۱» نمونه یک بسیجی است بازیگر مجموعه «وضعیت سفید» درباره بیشترین نقشی که دوست داشته است، عنوان کرد: من شخصیت خودم را در «اخراجیها۱ » بسیار دوست دارم چون این شخصیت از تمام ویژگیهای یک بسیجی برخوردار و آدم مهرورزی است. سیدمرتضی با اخراجیها ارتباط برقرار و آنها را سرپرستی میکند. او حتی ریش گرو میگذارد تا این اخراجیها در جبهه بمانند و به نوعی ساخته شوند. وی با بیان اینکه مهرورزی یکی از ویژگیهای واقعی بسیجیهاست، عنوان کرد: اگر کسی بخواهد خصوصیات بسیجیها را بشناسد باید به سید مرتضی «اخراجیها ۱» نگاه کند. بسیجی برای کشتن به جنگ نمیرفت بلکه اتفاقا میرفت که کشته شود. هیچ کدام از بسیجیهای ما کشتن را بلد نبودند یعنی ذرهای شقاوت در آنها وجود نداشت. بسیجی که فکر می کند باید خشونت به خرج دهد رهرو راه بسیج و یا دفاع مقدس نیست هاشمی اضافه کرد: به همین دلیل هم هست که مرز بین حق و باطل در جبهههای ما بسیار روشن است و بسیاری از عراقیها که اسیر میشدند به ما میگفتند که دوست داشتهاند علیه صدام بجنگند چون متوجه شدند بسیجیها به خاطر دلشان، عشقشان و به خاطر دفاع و نه به خاطر نزاع به جنگ میرفتند و اسلحه به دست میگرفتند. به نظرم بسیجی که فکر میکند باید خشونت به خرج دهد رهرو راه بسیج و یا دفاع مقدس نیست. بازیگر مجموعه «وضعیت سفید» با اشاره به منش حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) عنوان کرد: بسیجی مثل امیر المومنین (ع) است که در میدان جنگ اقتدار دارد اما اهل خشونت نیست با این حال چقدر از این منش بسیجیها سخن گفته شده است؟! از خشونت بسیجیها نگویید وی در پاسخ به این که فیلمهای دفاع مقدسی ما باید کدام ویژگی از بسیجیها را نشان دهند، گفت: فیلمهای جنگی باید بیشتر بسیجیها را با این خصوصیت مهرورزی آنها نشان دهند نه خشونت. من واعظانی را دیدم که در منبرها از خشونت بسیجیها حرف میزنند حتی بیان میکنند که به طور مثال باید بدانیم که بعضی از دوستان ممکن است دشمن شما بسیجیان شوند مثل دوستان امام حسین (ع) که یک باره دشمن شدند. این بازیگر و کارگردان تئاتر اضافه کرد: در حالی که ما باید از عطوفت آنها سخن بگوییم و فیلمهای ما باید این عطوفت و مهربانی را نشان دهد. ما باید امروزنشان بدهیم که اگر راه امام حسین (ع) ماند به دلیل مهربانی وی بود و یا حتی ماندگاری امام خمینی (ره) به دلیل عطوفتش بود. خود را از ابتدای انقلاب ترساندهایم که شعار ندهیم هاشمی عنوان کرد: باید نشان داد که یک بسیجی چطور دشمن زخم خوردهاش را تکریم کرده است و در جبههها قمقمه آب خود را به دشمن داده است. وی در در پایان واکنش به اینکه شاید نمایش این مسایل به شعار نزدیک شود بیان کرد: اتفاقا شعار از شعور میآید و چه اشکالی دارد که شعار بدهیم، من اصلا مخالف این هستم که شعار ندهیم. شعار یعنی انرژی مثبت. زندگی رزمندگان ما و به تصویر کشیدن آنها بسیار انسانی است و حتی در فیلمهای خارجی هم نمایش داده میشود اما ما دایم خود را از ابتدای انقلاب ترساندهایم که شعار ندهیم. چرا شعار ندهیم؟ اتفاقا با شعار هم میتوانیم به شعور برسیم و اصلا دین و انسانیت یعنی شعار و من نمیدانم که چرا ما همیشه خود را سانسور کردهایم که شعار ندهیم.
  7. mahsa k

    خاطرات...

    خاطرات هر چه شیرین تر باشند ...بعد ها از تلخی ُ گلو یت را بیشتر می سوزانند..
  8. کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟ خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟ کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟ کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟ کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟ همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟ باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟ سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟ آتش پیراهنت مانده ست در من سالها ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟ مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟ درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟ رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟ پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟ پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟ ثلث اول آشنایی، ثلث دوم دوستی ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟ باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه! خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟ کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست!!!!؟!
  9. Hojjat

    .:: خاطرات دلتنگی ::.

    در آنجا ، بر فراز قلهء کوه دو پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم که در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن بسوي ابرهاي تيره پرزد نگاه روشن اميدوارم ز دل فرياد کردم کاي خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم صدايم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبارآلوده و بيتاب کوبيد در زرين قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگين را کشيدند زطوفان صداي بي شکيبم بخود لرزيده، در ابري خزيدند ستونها همچو ماران پيچ در پيچ درختان در مه سبزي شناور صدايم پيکرش را شستشو داد ز خاک ره،درون حوض کوثر خدا در خواب رؤيا بار خود بود بزير پلکها پنهان نگاهش صدايم رفت و با اندوه ناليد ميان پرده هاي خوابگاهش ولي آن پلکهاي نقره آلود دريغا،تا سحر گه بسته بودند سبک چون گوش ماهي هاي ساحل به روي ديده اش بنشسته بودند صدا صد بار نوميدانه برخاست که عاصي گردد و بر وي بتازد صدا ميخواست تا با پنجه خشم حرير خواب او را پاره سازد صدا فرياد ميزد از سر درد بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟ من اينجا تشنهء يک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدائي مگر چندان تواند اوج گيرد صدائي دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدايم از "صدا" ديگر تهي بود ولي اينجا بسوي آسمانهاست هنوز اين ديده اميدوارم خدايا اين صدا را مي شناسي؟ من او را دوست دارم ، دوست دارم
  10. خاطرات دهه شصتیا وهفتادیا: یادش بخیریه تفریح سالمی که داشتیم تونوجوونی این بود که شب بابچه های محل میشستیم راجب جن وروح صحبت میکردیم وهممون زهره ترک میشدیم... یه زمانی مچ دستمونو گازمیگرفتیم بعدباخودکاربیک روی جای گازساعت میکشیدیم،مامانمونم واسه دلخوشیمون ازمون میپرسیدساعت چنده ومام ذوق مرگ میشدیم... اون موقع شلوارباباها اندازه پرده خونمون چین داشت... یه زمانی براامتحان بایدازاون ورقه هاکه بالاش آبیه میگرفتیم میبردیم مدرسه برای امتحان دیکته! یادش بخیرحاشیه دورفرش جاده اتومبیل رانیمون بود... سلامتی دهه شصتیاوهفتادیا که ماشین کنترلی نداشتن ولی یه نخ دومتری به ماشین پلاستیکشون میبستن وذوق دنیا رومیکردن که ماشینشون دومتری عقب ترازخودشون راه میره...
  11. [h=2] والدین و اتاق های به جا مانده از خاطرات فرزندان [/h] همشهری آنلاین: فرزندان از تولد تا مدرسه‎، فارغ ‎التحصیلی و چیزهای دیگر تمام دغدغه های پدر و مادر هستند، اما زمانی که آنها بزرگ شده و سوی زندگی خود میروند، پدر و مادرها با جای خالی آنان چه میکنند؟ والدین دانا (عکاس مجموعه) و کن، پانزده ماه این سوالی بود که یک عکاس آمریکایی به نام دانا شوارتز از خودش پرسید. او تصمیم گرفت روی تاثیر بچه‎ ها بر زندگی والدین کار کند و به همین خاطر، بخش اول پروژه ‎اش را صرف عکاسی از پدر و مادرهایی کرد که در انتظار نوزاد خود بودند و اتاقی برای او آماده میکردند. بخش دوم پروژه به پدرو مادرهایی اختصاص داشت که فرزندشان خانه را به سمت زندگی خود ترک کرده بودند، اما اتاق، لوازم و خاطرات تلخ و شیرین آنها هنوز در آن خانه باقی مانده است. دانا چند سال وقت صرف این پروژه عکاسی کرد تا چنین پدر و مادرهایی را پیدا کند. او به خصوص در کشور امریکا به دنبال چنین پدر و مادرهایی گشت تا از آنها عکس بگیرد. او می‎گوید اکثر پدر و مادرها می‎دانند چطور باید در انتظار اضافه ‎شدن فرزند به خانواده باشند، اما هنگامی که بچه‎ ها بزرگ شده و خانه را ترک میکنند، هیچ‎ کدام نمی‎دانند، باید چه کار کنند. بعضی از خانه‎ ها مشخص بود که به فضای اتاق فرزندشان احتیاجی نداشتند و سعی کردند اتاق آنان را همان ‎طور که بوده حفظ کنند. اما هستند، خانوادههایی که به آن فضا احتیاج دارند، ولی حاضر نیستند، کاری کنند که خاطرات گذشته از آن خانه محو شود. دانا شوارتز از این پدر و مادرها خواست پرسشنامه ‎هایی را درباره احساس‎ شان نسبت به رفتن فرزندان خود‎ پرکنند. نتیجه این پرسشنامه ها جالب بود. او متوجه شد که گاهی یکی از زوجین از رفتن فرزندش بیشتر غمگین میشود ولی در همان زمان ممکن است زوج دیگر از همین بابت احساس راحتی و آرامش کند. دانا می گوید؛ طبق باورعمومی انتظار میرود، مادرها از رفتن بچه‎ ها بیشتر ناراحت باشند، ولی بیشتر پدرها بودند که در پرسشنامه از این بابت ابراز ناراحتی کرده بودند. دانا خودش هم گمان می‎کرد، وقتی بچه‎ها خانه را ترک کنند، حس مثبتی خواهد داشت. اما وقتی این اتفاق افتاد، احساسی توام با غم، شادی و بلاتکلیفی داشت. شاید به همین خاطر این پروژه را برای عکاسی انتخاب کرده است. این پروژه بحث و نگاهی دوباره به اینگونه خانوادهها در میان جامعه شناسان، اندیشمندان و روانپزشکان به وجود آورد. بحثی نه چندان تازه ولی چالش برانگیز...آیا واقعا میتوان با چند عکس و پرسشنامه به عمق احساس و عواطف این پدر و مادرها پیبرد؟ چگونه میتوان جای سال ها تلاش، کشمکش و فعالیت را با جای خالی فرزندان پر کرد؟ و تنها با خاطرات آنان خوش بود؟ چه تعداد از این فرزندان به آن خانه بر خواهند گشت تا دیداری تازه کنند؟
  12. این مصاحبه مربوط به قبل از ماجرای روزی است که استاد شجریان در مراسم بزرگداشتی که برای استاد حسین خواجهامیری (ایرج) برگزار شده بود شرکت کرد و آنچه را که سالها نگفته بود، گفت …آسمان نوشت: البته شجریان همیشه در مورد ایرج گفتنیها را در جمعهای خصوصیتر گفته بود و این موضوع چیزی نبود که بر کسی پوشیده باشد، اما او در این بزرگداشت بار دیگر برتواناییهای ایرج تأکید کرد:«ایرج، سلطان آواز ایرانی، هنرمند بزرگی که در هشتاد و یک سالگی هم، طوری آواز میخواند که انگار یک خواننده چهل ساله است» این گفتوگو البته مربوط به قبلتر از این ماجراست. بگذارید از گذشتههای دور شروع کنیم اولین بار که خواندید و صدایتان چشم همه را گرفت کی بود؟بچه بودم و هنوز مدرسه هم نمیرفتم. شاید پنج یا شش ساله بودم. در بین بچههای ده، مسابقهای گذاشته بودند – ما اهل منطقهای در لبه کویر به نام خالدآباد نطنز یا کاشان بودیم – منطقه ما منطقهای است که همه در آن صدا دارند. خلاصه مسابقهای گذاشته بودند و من به نظر معتمدان محل که آنجا نشسته بودند، اول شدم. از آن وقت معلوم شد که صدایم خوب است. صدای پدرم هم خوب بود و همینطور پدربزرگم که خواننده زمان خودش بود. من خواندن را هم در کنار آنها و همینطور تعزیهخوانها یاد گرفتم. آن زمان در دهات تعزیه میخواندند. البته صفحههای گرامافون هم بود که از آنها هم چیزهای زیاد یاد گرفتم. تا کلاس ششم ابتدایی در همان شهر خواندم و بعد برای تحصیلات متوسط به تهران آمدم و بعد به کلاسهای مختلف مخصوصاً کلاسهای استادابوالحسن خانصبا رفتم و دو سال در خدمت ایشان بودم. یعنی شما در نطنز به کلاس خاصی نرفته بودید و همینطور خودجوش و حداکثر در پیش تعزیهخوانها آواز کار کردید؟بله، آنجا آن زمان یعنی بیش از ۶۰ سال پیش در دهات چیزی بیشتر از این نبود. کلاس موسیقیای نبود. همین جوری به قول خودشان دیمی یاد میگرفتند. چطور باکلاس ابوالحسنخان صبا آشنا شدید؟شبی در یک میهمانی بودیم که مرحوم مجید وفادار هم آنجا بود. وقتی آواز خواندم ایشان خیلی خوششانس آمد و گفت که من کلاس آواز ندارم اما شما را معرفی میکنم به استاد صبا که آن زمان هم تقریباً موسیقی را رادیو در اختیار ایشان بود ایشان یک نامه نوشت و من رفتم منزل مرحوم صبا. اجازه بدهید. همان داستان زندگی هنری و کارتان را بررسی کنیم. بعد از کلاس صبا پیش چه کسی آواز کار کردید؟دیگر همانجا ردیفها را یاد گرفته بودم. هرچه را بلد نبودم هم از دوستان هنرمندی که در رادیو داشتیم میپرسیدم. استادابوالحسنخان صبا صدای من را شنید و دید که تقریباً ردیفها را بلد هستم. آن زمان روی این مساله تأکید داشتند کسی که میخواهد خواننده شود، حتماً باید ردیفهای موسیقی را بداند. ایشان من را معرفی کرد به ابراهیمخان منصوری که آن وقت رئیس کمیسیون موسیقی رادیو بود. من بعد از معرفی به ایشان با ارکستر خود ایشان در رادیو برنامه اجرا کردم. این ماجرا مربوط به چه سالی است؟سال ۱۳۲۸، تازه ضبط صوت آمده بود به ایران. برنامه آن موقع البته مستقیم بود و ضبط نمیشد. اولین ترانهای که خواندم در دستگاه همایون بود. یک تصنیف خواندم و یک آواز که جمعاً در حدود نیم ساعت برنامه اجرا کردم. آهنگش هم ساخت ابراهیم منصوری بود. یادم نیست شعرش را چه کسی سروده بود. بعد هم در رادیو ماندید؟بله، رادیو هم بودم، ولی بعد از آن رفتم به مدرسه نظام و بعد هم دانشکده افسری. آن وقت شبهای جمعه در برنامه ارتش نیم ساعت موسیقی داشتم و من آواز میخواندم؛ آنجا با ارکستر آقای محمد بهارلو آواز میخواندم. من هم در برنامه ارتش میخواندم همه در برنامه رادیویی میخواندم و هم در کلاس شش متوسط دبیرستان نظام بودم که در فیلمهای فارسی شرکت کردم. به وسیله آقای جواد لشگری در فیلمی به نام «روزنه امید» که اولین فیلمی بود که من در آن چند تا آهنگ خواندم. جای کدام هنرپیشه خواندید؟جای مجید محسنی و نصرتالله وحدت با فردین چطور آشنا شدید؟من آشنا نشدم. به وسیله سیامک یاسمی این اتفاق صورت گرفت. اولین بار در چه فیلمی به جای فردین خواندید؟فکر میکنم فیلم «آقای قرن بیستم» بود که روی ترانهای از جعفر پوریاسینی ترانهای خواندم. وقتی که جای فردین میخواندید نوع خاصی میخواندید که مشهور بود به نام آواز کوچهباغی؟بله. آوز بیات تهران یا به قول معروف کوچهباغی. باوجود آنکه خودتان هم بچه تهران نبودید، چطور آواز بیات تهران را به این خوبی و جاافتادگی میخواندید؟در تهران آن زمان این آواز معروف بود. دلکش هم این آواز را خوانده بود و ایشان هم تهرانی نبودند و اصلیتش بابلی بود. مرحوم بدیعزاده به من گفت که ایرج تو بیا کوچهباغی بخوان و من هم آمدم آن غزل «معلمت همه شوخی و دلبری آموخت» را خواندم که شعری است از سعدی. این غزل گل کرد و مردم هم خیلی خوششان آمد.چه سالی بود.سالش دقیق یادم نیست. فکر میکنم حدود سالهای ۳۸٫شما چطور ریشهای شروع کردید به کار کردن آواز خواندن شاید دقیق یادتان نیاید که کی و کجا بین مردم شناخته شدید اما شاید بتوانید آهنگی را نام ببرید که بعد از آن خیلی گل کردید و مردم خیلی شناختندتان.اینطوری که خودم حس کردم من خودم به تدرج گل کردم. من اصلابه فکر شهرت و این حرفها نبودم. من عاشق موسیقی و هنر آواز بودم و به همین دلیل هم با ۲۱ سال خدمتم در ارتش، خودم را بازنشسته کردم تا بتوانم برسم به کارهای هنریام. با چه درجهای بازنشسته شدید؟سرهنگ دو. یواش یواش کشیده شدم به فیلمها و رادیو و تلویزیون و اینور و آنور و خود به خود شهرت هم پیش آمد. روزی نبود که شب شود و من درآن یکی، دو آهنگ نخوانده باشم هر روز کارم بود. حتی یک سال منتقل شدم به آبادان و در هنگ ژاندارمری آبادان خدمت میکردم. پنجشنبه و جمعه میآمدم تهران، آهنگهایم را ضبط میکردم و دوباره برمیگشتم به آبادان. شما به عنوان یک هنرمند که در ارتش هم درجات ویژهای برخوردار بودید و آیا مقامات توجه خاصی به شما میکردند؟نه آنها همیشه مخالفت میکردند به همین دلیل هم اسم هنری انتخاب کرده بودم. اسم اصلی من حسین است ولی چون در ارتش ایراد میگرفتند و اجازه نمیدادند به اسم برادرم که ایرج هست، میخواندم. هر وقت به من میگفتند که چرا میروی و میخوانی، میگفتم من نیستم برادرم است. کارهایی هم هست که آن موقع خوانده باشید و الان به خودتان بگویید که کاش نخوانده بودم؟نه، هرچه خواندم یعنی خوب بوده. شاید خیلیها این را میگویند ولی من این را قبول ندارم بعد از اینکه من و مرحوم فردین همکاریمان را شروع کردیم و همکاری سینمایمان شروع شد، مردم رو آوردند به طرف سینما. سیصد و خوردهای سینما ساخته شد. در ایران به خاطر اینکه کار سینمایی گرفت، مردم استقبال کردند از این کار. این اتفاق و همکاری روی شهرت بیشتر فردین هم خیلی تأثیر داشت، درست است؟دو تایی مچ شده بودیم. دیگر صدای من و بازی فردین را مردم قبول کردند و هنوز هم که هنوز است آن فیلمها برای مردم تازگی دارد و خوششان میآید. خودتان اذیت نمیشدید که همه چیز به اسم فردین تمام میشود؟نه چرا اذیت شوم مردم میدانستند که خود فردین صدا ندارد و این ایرج است. پس چطور قبول میکردند که این فردین است که دارد میخواند؟به هر حال این تأثیر سینماست و آنها هم قبول کرده بودند. ارتباط شما با هم چطور بود؟خیلی خوب بود. با هم رفت و آمد داشتیم تا آخر زندگی ایشان. پس موردی پیش نیامد که بین شما کدورتی بهوجود بیاید؟پنج، شش ماهی دستی دستی کاری کردند که بین ما کدورت پیش آمد و ما هم قهر کردیم. روزنامه باعث شده بود. هی مینوشتند ایرج باعث شهرت فردین شد یا فردین باعث شهرت ایرج شد. همین چیزها باعث شد که ما کدورت پیدا کردیم. از کار کردن با کدام آهنگساز راضیتر بودید و بیشتر لذت میبرید؟هر آهنگسازی دو، سه تا آهنگ خوب دارد و بعد تصادفی به تور هم میخوردیم و با هم آشنا میشدیم و من آهنگهایشان را میخواندم. همهشان را دوست دارم. آن زمان کارهای خوبی میساختند. ملودیها خوب بود. چند تا آهنگ خوب ا که میپسندید، بگویید؟خیلیها این سؤال را از من پرسیدند ولی نمیدانم چه بگویم. یکی، دو تا که نیست من بیشتر از ۸۰۰ ترانه و آواز خواندم در ظرف چهل سال نمیتوانم بگویم کدام خوب است. بستگی دارد به مقتضای زمان و مکان. هر کدام یک گرایی خاص مخصوص خودش را دارد.
  13. yasi

    خاطرات مربوط به سربازی

    این خاطره میتونه مربوط به اقا پسرهای کام به کام باشه یا میتونه مربوط به اقایون خانواده هامون باشه که اینجا نقل میشه حتما خاطرات گفتنی تو این زمینه زیاد هست و جالب
  14. yasi

    خاطرات دوران مدرسه

    دوستان این تاپیک رو زدم تاخاطرات تلخ یا شیرین مدرسه هامون رو بزاریم از دبستان تا دبیرستان مطمینم هر کدوم خاطرات گفتنی و شنیدنی شیرین زیادی داریم:golcbc12:
  15. هیچ شباهتی با یوسف نبی ندارم ! نه رسولم ! نه زیبایم ! نه عزیز شده ام ! نه چشم به راهی دارم ! فقط در چاه خاطرات تو افتاده ام …
  16. negar

    خاطرات خوش

    هیچ چیــــز دیگر مثـــل قدیـــما نــیســت حتـــــی ایـــن پســـــتهــــا یادشـــ بخیـــــر هر چـــقدر که مـــی نویســـــمـــ چــیزی از دل تــــنـگیـــم کــــم نمــــی کنـــنـــد…
  17. سلام به جهت کل کل مودبانه و رو کم کردن بعضیا این تاپیک زده میشه بیاید از خاطرات شیطنت ها و اذیت کردنا و شوخی هاتون برامون بگید هم میخندیم هم کل کل میکنیم هم رو کم میکنیم دوستان بی احترامی نباشه لطفا. ممنونم:ds6a5d:
×
×
  • جدید...