رفتن به مطلب
کام به کام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'خواهی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • روابط عمومي كام به كام
    • انجمن تشریفات و مناسبت ها
    • سوالات
    • انجمن قوانین
    • انجمن اطلاعیه ها
    • انجمن انتقاد و پیشنهاد
    • تالار رسيدگي به شكايات كاربران
    • انجمن بازیافت
  • فرهنگ و هنر
    • جهانگردی و توریستی
    • انجمن دین و اندیشه
    • خانواده و زیبایی
    • انجمن فرهنگ
    • انجمن هنر
  • سرگرمی
    • انجمن خاطرات
    • انجمن دل نوشته ها
    • انجمن ویدئو سرگرمی
    • انجمن پیامک های دوستان
    • انجمن ترول
    • انجمن صندلی داغ
    • انجمن تایپیک های دنباله دار
    • انجمن جوک و لطیفه
    • انجمن چیستان و معما
  • خودرو و رانندگی
  • موبایل و پی دی ای
  • کامپیوتر و اینترنت
  • دانشگاه و تحصیل
  • اخبار ایران و جهان
  • من کفتري هستم روي گنبد ضـــامــن آهـــو من کفتري هستم روي گنبد ضـــامــن آهـــو Topics

Product Groups

  • مدیریت محتوای کام به کام
    • اسکریپت ها
    • پلاگین ها
    • قالب ها
  • فضای میزبانی
  • تبلیغات

دسته ها


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من

7 نتیجه پیدا شد

  1. فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آینه نباشد. تو درباره صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون توست و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن! تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتن اش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست! برگرفته از کتاب جاودانگی اثر میلان کوندرا
  2. اگر می خواهی مشکلات رفع شود زانو بزن روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟استاد اندکی تامل کرد و گفت:فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم...فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است منبع: برگرفته از میهن بلاگ
  3. برخی رابطه ها ظريفند به طوری كه به كوچكترين نسيمی می شكنند و برخی رابطه ها چنان زُمختند كه ما را زخمی می كنند و تو آهسته آهسته بلند می شوی به راه می افتی و می روی و در اين راه رفتن قلبت بارها زخمی می شود از همين رو ، آبداده می شوی و می آموزی هر دوست داشتنی تو را غمگين خواهد كرد زيرا به يادت خواهد آورد كه هيچ تضمينی برای هيچ رابطه ای نيست اما شاید قوی ترين جذابيت وصال همين باشد كه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماند!
  4. حدیثی گرانبها از پیامبر اکرم (ص) برای زندگی بهتر و محبوب بودن پیش خدا. پیامبراکرم (ص): هیچ دو نفری با هم مصاحبت و زندگی نکردند، مگر این که یک نفر از آن دو نفر پیش خدا محبوبتر است، و آن محبوبتر کیست؟ آن که با همنشینش رفیقتر و نرم خوتر باشد و بیشتر مراعات و مدارا کند. «مَا اصطَحَبَ اثنَانِ إلّا کَانَ أعظَمُهُما أجراً وَ أحَبُّهُما إلَی اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أرفَقَهُما بِصَاحِبِه» کافی – جلد 2 – صفحه120
  5. کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می گیری که.... خیلی می ارزی.
  6. در بازار غرور و خود خواهی که هر کس به فکر خویش بود توجهم به غرورجلب شد به سمتش رفتم مهر و محبت را به قیمتی گزاف می فروخت! جلوتر رفتم دروغ و ریا حراج شده بودو بازار گرمی داشت اما من خریدار عشق بودم و آن را آنجا نمی دیدم باز جلوتر رفتم در بازار گذشت همه چیز حراج شده بود! محبت و معرفت و مهربانی و...و اما من نگاهم به سمتی رفت که تمام چشمها به آن سمت نشانه رفته بود عظمت و زیبائی عشق واقعا ستودنی بود! اما عشق به هر کسی اعتنائی نمی کرد با خوشحالی به سمتش رفتم اما به من اعتنائی نکرد دلم گرفت نمی دانستم چه بهائی برای آن باید پرداخت ؟ در افکارم غوطه ور بودم که دیدم عشق نگاهش به سمتی کشیده شد نگاهش را دنبال کردم در پشت نگاه او و پشت سر من تو ایستاده بودی! با تمام معرفتی که دردست داشتی با فروتنی و مهربانی خاصی که داشتی مرا به عشق اشاره کردی و گفتی :او برایت محبت ومهر آورده معرفت ووفا... و این ها تو را راضی می کند... عشق نگاهی گذرا به من انداخت و نگاهی به تو کرد و گفت و تو برایم چه آورده بودی نگاهم با تو تلاقی کرد! چشمهایت از اشک نمناک شد و گفتی: من هیچ ندارم دستهایم خالیست از حرفت تعجب کردم! ولی لبخندی فاتحانه زدم... اما عشق به تو لبخندی زدو گفت هر کجا ایثار و گذشت هست من آنجا هستم همان موقع که از خودت گذشتی من از آن تو شدم ....... با شرمساری گفتی امیدوارم لایقش باشم بعد متوجه من شدی به سمتم آمدی! وگفتی عشق را به تو هدیه می دهم از من بپذیر با ناراحتی رویم را بر گرداندم و گفتم نمی خواهم و از تو دور شدم کسی صدایم زد غرور بود! گفت اگر چیزی می خواهی من دارم همه چیز حتی عشق!!!!! وخندید چقدر لحن کلامش سرد بود به او اعتنائی نکردم هیچ وقت برایم جذابیتی نداشت وقتی فقط به خودش فکر می کرد دستهایم تهی مانده بود و بی اراده به تو فکر می کردم و عشقی که از آن تو شده بود!! که تورا مقابلم دیدم !! حالا محبت و معرفت و مهربانی و عشق و حتی وفا که کالای کمیاب این بازار بود همه کنارت ایستاده بودند ! اما همه ابهت تو درچشمهای معصومت بود! که به من ایمان می داد دلت آسمانیست........ از من خواستی چشمهایم را ببندم وقتی چشم گشودم همه چیز داشتم اما تو رفته بودی!! تو به من فرصت داده بودی تا با این کلمات انس بگیرم کلماتی که به زندگی ارزش بالائی می داد تو به من بهترین هدیه الهی را داده بودی! با عشق می توانستم تا به عرش بروم صدای عشق در گوشم طنین انداخت عشق وقتی زیباست که به آن اینگونه بها دهی و قدرش را بدانی!
  7. mahsa k

    تو روزی باز خواهی گشت...

    تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است. تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی. تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالی های پی در پی تو را از نیمه ره بر گشتن یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد. تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشک من ترا بدروردخواهد گفت من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟! امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت
×
×
  • جدید...