رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
yasi

اشعار دلنشین فریدون مشیری

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

بهاری پر از ارغوان

تو را دارم ای گل، جهان با من است تو تا با منی، جان جان با من است

چو میتابد از دور پيشانیات

كران تا كران آسمان با من است

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است !

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختی بیكران با من است

روانم بياسايد از هر غمی

چو بينم كه مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است

 

فریدون مشیری

 

ویرایش شده در توسط yasi
حذف لینک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

نور عشق

رهروان كوی جانان سرخوشاند

عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند

جان عاشق، سر به فرمان می رود

سر به فرمان سوی جانان می رود

راه كوی می فروشان بسته نيست

در به روی بادهنوشان بسته نيست

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستی ما در سر ما عشق ماست

دل ز جام عشق او شد می پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

ما به سوی روشنایی میرويم

سوی آن عشق خدايی میرويم

دوستان! ما آشنای اين رهيم

میرويم از اين جدايیی وارهيم

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما

 

فریدون مشیری

 

ویرایش شده در توسط yasi
حذف لینک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

سبكباران ساحل ها

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله های موج بر سنگ.

مگر دريا دلی داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

 

تب و تابی ست در موسيقی آب

كجا پنهان شده ست اين روح بی تاب

فرازش، شوق هستی، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

 

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل های انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل های بی پايان اندوه !

 

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجی، پری خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب های سرد باور !

 

بخوان، ای مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادی و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

 

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهی افتاده بر خاك !

 

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهی می زند آن روح بی تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

 

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر می آيد از وای شباويز ؟!

 

چراغی دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

 

فریدون مشیری

 

ویرایش شده در توسط yasi
حذف لینک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

سبكباران ساحل ها

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله های موج بر سنگ.

مگر دريا دلی داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

 

تب و تابی ست در موسيقی آب

كجا پنهان شده ست اين روح بی تاب

فرازش، شوق هستی، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

 

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل های انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل های بی پايان اندوه !

 

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجی، پری خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب های سرد باور !

 

بخوان، ای مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادی و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

 

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهی افتاده بر خاك !

 

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهی می زند آن روح بی تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

 

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر می آيد از وای شباويز ؟!

 

چراغی دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

 

فریدون مشیری

 

ویرایش شده در توسط yasi
حذف لینک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

ای همیشه خوب

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هرکجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه میکشم تو را به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه میکندشنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

 

فریدون مشیری

ویرایش شده در توسط yasi
حذف لینک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهر شیرین

 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

***

تو زهری زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جان خورشیدی ،که جان را

نشاط از تو،غم از تو ،مستی از توست

***

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سر گردانی ام سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

***

بسی گفتند:«دل از عشق برگیر!

که نیرنگ است و افسون است و جادوست!»

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما نوشداروست !

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد

غمی شیرین دلم را می نوازد.

***

اگر مرگم به نا مردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی است

وگر عمرم به ناکامی سر آید

تو را دارم که مرگم زندگانی است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نا توان ،گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه

***

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

***

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بد سرشت

رو نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سرنوشت

***

میروم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

***

این زمان نشسته بی تو با خدا

آن که با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

آنکه خنده از لبش جدا نبود

***

بی تو من کجا روم،کجاروم؟؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار

***

تا لبم دگر نفس نمی رسد

ناله ام به گوش کس نمی رسد

میرسی به کام دل که بشنوی

ناله ای از این قفس نمی رسد....!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماه و سنگ

 

 

 

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم،به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

***

اگر ماه بودی-به صد ناز-شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

 

و گر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا می شکستی،مرا می شکستی

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخرین جرعه جام

 

 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهم دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموشی کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری؟

****

_نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

****

من

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه جا

همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

****

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

****

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم ، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آید که : شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من، همه محو تماشای نگاهت .

یادم آید : تو به من گفتی :

_« از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !»

با تو گفتم : « حذر از عشق؟ _ ندانم

سفر از پیش تو، هرگز نتوانم ،

نتوانم !

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نرمیدم ، نه گسستم.

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در فتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم ! »

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت........

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آرزده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم......

بی تو، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو کیستی؟ تو کیستی که من بی تو اینگونه بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته ، روی گردابم

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهانی؟

تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف

تو در کدام چمن ،همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

2hec4lh.jpg

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با من آن نگاه شیرین آه!

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه!

کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

که ذره ذره وجودم تو را که میبینند

به رقص می آیند ، سرود می خوانند

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گوئی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

همه وجود تو مهرست و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است !!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...