رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
Hojjat

.:: خاطرات دلتنگی ::.

پست های پیشنهاد شده

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم که در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

 

 

بسوي ابرهاي تيره پرزد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد کردم کاي خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

 

 

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بيتاب کوبيد

در زرين قصر آسمان را

 

 

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگين را کشيدند

زطوفان صداي بي شکيبم

بخود لرزيده، در ابري خزيدند

 

 

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيکرش را شستشو داد

ز خاک ره،درون حوض کوثر

 

 

خدا در خواب رؤيا بار خود بود

بزير پلکها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

 

 

ولي آن پلکهاي نقره آلود

دريغا،تا سحر گه بسته بودند

سبک چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

 

 

صدا صد بار نوميدانه برخاست

که عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا ميخواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

 

 

صدا فرياد ميزد از سر درد

بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟

من اينجا تشنهء يک جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدائي

 

 

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدائي دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از "صدا" ديگر تهي بود

 

 

ولي اينجا بسوي آسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا اين صدا را مي شناسي؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

 

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم، تو، پاي تا سر تو

زندگي گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

 

آنچه در من نهفته دريائيست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

 

بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

 

آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شادم كه در شرار تو مي سوزم

شادم كه در خيال تو مي گريم

شادم كه بعد وصل تو باز اينسان

در عشق بي زوال تو مي گريم

 

پنداشتي كه چون ز تو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت كه جز اين آتش

بر جان من شراره ديگر نيست

 

شب ها چو در كناره نخلستان

كارون ز رنج خود به خروش آيد

فريادهاي حسرت من گوئي

از موج هاي خسته به گوش آيد

 

شب لحظه اي بساحل او بنشين

تا رنج آشكار مرا بيني

شب لحظه اي به سايه خود بنگر

تا روح بي قرار مرا بيني

 

من با لبان سرد نسيم صبح

سر مي كنم ترانه براي تو

من آن ستاره ام كه درخشانم

هر شب در آسمان سراي تو

 

غم نيست گر كشيده حصاري سخت

بين من و تو پيكر صحراها

من آن كبوترم كه به تنهائي

پر مي كشم به پهنه درياها

 

شادم كه همچو شاخه خشكي باز

در شعله هاي قهر تو مي سوزم

گوئي هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو مي سوزم

 

در دل چگونه ياد تو مي ميرد

ياد تو ياد عشق نخستين است

ياد تو آن خزان دل انگيزيست

كاو را هزار جلوه رنگين است

 

بگذار زاهدان سيه دامن

رسوا ز كوي و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بيالايند

اينان كه آفريده شيطانند

 

اما من آن شكوفه اندوهم

كز شاخه هاي ياد تو مي رويم

شب ها ترا بگوشه تنهائي

در ياد آشناي تو مي جويم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمر من ديگر چون مردابي ست

راكد و ساكت و آرام و خموش

نه از او شعله كشد موج و شتاب

نه در او نعره زند خشم و خروش

گاهگه شايد يك ماهي پير

مانده و خسته در او بگريزد

وز خراميدن پيرانه ي خويش

موجكي خرد و خفيف انگيزد

يا يكي شاخه ي كم جرأت سيل

راه گم كرده ، پناه آوردش

و ارمغان سفري دور و دراز

مشعلي سرخ و سياه آوردش

بشكند با نفسي گرم و غريب

انزواي سيه و سردش را

لحظه اي چند سراسيمه كند

دل آسوده ي بي دردش را

يا شبي كشتي سرگرداني

لنگر اندازد در ساحل او

ناخدا صبح چو هشيار شود

بار و بن بركند از منزل او

يا يكي مرغ گريزنده كه تير

خورده در جنگل و بگريخته چست

ديگر اينجا كه رسد، زار و ضعيف

دست و پايش شود از رفتن سست

همچنان محتضر و خون آلود

افتد، آسوده ز صياد بر او

بشكند آينه ي صافش را

ماهيان حمله برند از همه سو

گاهگاه شايد مرغابيها

خسته از روز بر او خيمه زنند

شبي آنجا گذرانند و سحر

سر و تن شسته و پرواز كنند

ورنه مرداب چه ديديه ست به عمر

غير شام سيه و صبح سپيد ؟

روز ديگر ز پس روز دگر

همچنان بي ثمر و پوچ و پليد ؟

اي بسا شب كه به مردب گذشت

زير سقف سيه و كوته ابر

تا سحر ساكت و آرام گريست

باز هم خسته نشد ابر ستبر

و اي بسا شب كه ب او مي گذرد

غرقه در لذت بي روح بهار

او به مه مي نگرد ، ماه به او

شب دراز است و قلندر بيكار

مه كند در پس نيزار غروب

صبح رويد ز دل بحر خموش

همه اين است و جز اين چيزي نيست

عمر بي*حادثه*ي بي جر و جوش

دفتر خاطره*اي پاك سپيد

نه در او رسته گياهي، نه گلي

نه بر او مانده نشاني، نه خطي

اضطرابي تپشي، خون دلي

اي خوشا آمدن از سنگ برون

سر خود را به سر سنگ زدن

گر بود دشت گذشتن هموار

ور بوده درخ سرازير شدن

اي خوشا زير و زبرها ديدين

راه پر بيم و بلا پيمودن

روز و شب رفتن و رفتن شب و روز

جلوه گاه ابديت بودن

عمر « من » اما چون مردابي ست

راكد و ساكت و آرام و خموش

نه در او نعره زند موج و شتاب

نه از او شعله كشد خشم و خروش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست

سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست

 

تو يک روياي کوتاهي ، دعاي هرسحرگاهي

شدم خام عشقت چون ، مرا اينگونه مي خواهي

من آن خاموش خاموشم ، که با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز ، که از تو چشم نمي پوشم

تو غم در شکل آوازي ، شکوهه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز، که بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ، زخود بيگانه مي خواهي

مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي ، زخود بي خودتر از مستي

نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه مي خواستي

 

بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نماي خلق ، مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نيابي از من عاشق تر

نمي ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم ديگر

 

 

 

 

gol4.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اي شما!

اي تمام عاشقان هر كجا!

از شما سوال مي*كنم:

نام يك نفر

در شمار نام*هايتان اضافه مي*كنيد؟

 

يك*نفر كه تا كنون

ردپاي خويش را

لحن مبهم صداي خويش را

شاعر سروده*هاي خويش را نمي*شناخت

گرچه بارها و بارها

نام اين هزارنام را

از زبان اين و آن شنيده بود

يك نفر كه تا همين دو روز پيش

منكر نياز گنگ سنگ بود

گريه*ي گياه را نمي*سرود

آه را نمي*سرود

شعر شانه*هاي بي*پناه را

حرمت نگاه بي*گناه

و سكوت يك سلام

در ميان راه را نمي*سرود

نيمه*هاي شب

نبض ماه را نمي*گرفت

روزهاي چارشنبه ساعت چهار

بارها شماره*هاي اشتباه را نمي*گرفت

 

اي شما!

اي تمام نام*هاي هركجا!

زير سايبان دستهاي خويش

جاي كوچكي به اين غريب بي*پناه مي*دهيد؟

اين دل نجيب را

اين لجوج ديرباور عجيب را

در ميان خويش

راه مي*دهيد؟

 

 

قيصر امين*پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

35892a881f27c8ed15f1e3809335a00c_h.jpg

 

تو به من خنديدي

و نمي*دانستي..

من به چه دلهره از باغچه*ي همسايه

سيب را دزديدم.

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز....

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش* خش گام تو تكرار كنان

مي*دهد آزارم...

و من انديشه* كنان

غرق اين پندارم...

كه چرا

خانه*ي كوچك ما

سيب نداشت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم

اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم

هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام

مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی

من شکست داده راخودت برنده مي کنی

نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم

بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم

رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راز یک زندگی زیبا این است

 

که امروز با خدا گام برداری

 

و برای فردا به او اعتماد داشته باشی ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تپش گرم خونی تازه

که سینه ام را سخت می سوزاند

صدای قدمهای آهسته ات

بر کوچه باغ باران زده آشنایی مان

که چرت بلبلان شیدایی را پاره می کرد

نگاه سرد و آن چشمان یخ بسته ات

به چشمان همیشه منتظرم

که خوب بیچاره ام می کرد

عشق چیست؟

جنونی تازه، که رنگهای مات را دوباره رنگ کنم

تا رسیدن به دنیای زنده ها

که بنویسم و بنویسم و نخوانی و هرگز نخوانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به کجا چنین شتابان؟

گون از
نسیم
پرسید

دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی
خدا
را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به
شکوفه
ها به
باران

برسان سلام ما را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را

فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم

خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست

نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست

چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است

كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي

فقط با پاسخت پيچيده*تر كردي معما را

فاضل نظری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

 

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...

چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

 

ا
ی نسیم بی*قرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

 

سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

 

باد پیراهن کشید از دست گل*ها ناگهان

عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

 

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت

غنچه*ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

 

کشته*ای در پای خود دیدی یقین کردی منم

سایه*ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم ازدست اين دنياغمگينه

كه صادق بودنم اخرهمينه

دورنگي ودورويي كارمانيست

عجب عمري شده

مهروفانيست

رفيقان بارقيبان مي نشينند

نمكخواران نمكدان رانمي بينند

خوشاروزي كه دنيامال مابود

رفيقي درپي ديدارمابود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پروردگاراازعشق امروزمان چيزىبراي فردايمان باقىبگذار به اندازه يک صدابه اندازه يه لبخندتابه يادداشته باشيم که روزی عاشق هم بوديم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درشيارهای قلبم به دنبال كدامين عشق میگردى؟عشق من درآينه ایست كه به ان مينگرى!53.gif

الهي-اتل متل يه فانوس/فرستادم كلي بوس/گرفتي بگوآره/نشدبگودوباره

53.gif

درميان دستهايت عشق پيداميشود

زيرباران نگاهت نسترن وا ميشود

باعبورواژه هاازگوشه لبهاي تو

مهربانيهاي قلبت خوب معنا ميشود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باور کن

دست خودم نیست

که تو را دوست می دارم

 

می بینی؟

حتی،

این ورقهای دست خورده هم

دست دلم را رو کرده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستانم می گویند:

شاعری

ولی من که شعر بلد نیستم

می گویند:

عاشق شده ای!

اما من عشق هم بلد نیستم

" تو را دوست می دارم"

ساده و صمیمی

من تنها همین را بلد هستم....ا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی رفتی

باران
گرفت

گونه هایم خیس شد

زبانم خشک

پاهایم سست

دستانم شاعر

و از هیاهوی پر تپش
قلبم
صدایی آمد

که می گفت:

"معنای باران،
عشق
است ا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در کنج تلخ تنهای ام

هر چقدر هم شکر می ریزم

فقط اشک می ریزم و لحظه ای شیرین نمیشوم

این تصور خام است که من هر چند هم پخته باشم

باز هم

کفتر جلد آن خانه ام

نازنین! برایم بنواز سل سل،دو ر،می می

تا می می رم و باز زنده می شوم

ببینم حتی عکس ماتم زده فروغ که سالهاست

دل بسته به قلب زخمی دیوار، شاد است

بنواز!می خواهم این چند خط را تن به ترانه دهم

شاید گاهی،هر از گاهی

کسی شنید مرا در این حوالی

و دانست که حتی اگر هم تلخ نباشم

این سرنوشت است که رگه تلخی دارد....

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از نگاه آسمان

مهربان ماه را چيدم

و به پرتگاه آرزوهاي محال بردم

تا بگويم من برايش از هوسهاي بي حراس يک ستاره

که شبانگاهان به دنبال سقوطي پوچ

اين سو و آن سو

سو سو مي زند

اي ستاره

دستان من گنجايش آن همه رقص تو را در خود ندارد

پس تو را در چاله ي شب مي گذارم

و وقت خواب

رقص او را در تو مي بينم,مي گريم,مي خندم,....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من در این کلبه خوشم
تو در آن اوج که هستی خوش باش

من به عشق تو خوشم

تو به عشق هر که هستی خوش باش

همیشه تنها

برای همیشه واقعا تنها شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

کاشکی این مردم

دانه های دلشان پیدا بود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا

فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو

تو که از گریه های پنهانی من با خبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت ترانه هایم پر می کند

باور کن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...