رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
Hojjat

.:: خاطرات دلتنگی ::.

پست های پیشنهاد شده

دیر
ست ای امید

جای درنگ نیست

صبرم تمام شد

عشق است و ننگ نیست

مردم در انتظار

من عاشق تو ام

دل عاشق ز سنگ نیست

دریا نورد شو

بر کوه ها بزن

از قله ها بیا

من مرغ خسته ام

بسیار تیره شب که به الماس اشک ها

در انتظار ، شیشه ی شب را شکسته ام

دیرست ای امید

بگذر زه رود ها

دریا نورد باش

مرد نبرد باش

بر شو به کوه ها

هنگامه گرد باش

از بیشه ها بیا

بشتاب و مرد باش

من مرغ خسته ام

من پای بسته ام

دیر است ای امید

جای درنگ نیست

صبرم تمام شد

عشق است و ننگ نیست

مردم در انتظار

من عاشق تو ام

دل عاشق ز سنگ نیست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اقرار باید کرد حزن انگیزم امشب

 

 

من از تمام فصلها...پاییزم امشب

با ذربین باید نگاهم کرد.زیرا

چیزی شبیه ذره ای ناچیزم امشب

بگذار تا روشن بگویم مثل دریا

آشفته حالم.از جنون لبریزم امشب

با دوست و دشمن ندارم هیچ کاری

از سایه ی خود نیز می پرهیزم امشب

حس میکنم مانند تندیسی ترک پوش

با یک تلنگربر زمین می ریزم امشب

تا صبح فردا را ببینم از دل خاک

باید شبیه دانه ها برخیزم امشب..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر شب

خاطراتت را

به مهربانی

به سینه می فشارم

به مانند مادری

که

کودکش را به آغوش می کشد ...

 

هر شب

خاطراتت را

به گرمی

لمس می کنم

به مانند

اولین برخورد

بین دو عنصر

عاشق و معشوق ...

 

داغ می کنم

آتش می گیریم

پَر سوخته می شوم

 

صبحهنگام

دور از جنازه سوخته ام

دو دست مرا میابند

 

پُر از خاطرات ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شبی که آواز نی تو شنیدم

چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم

نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

من همه جا پی تو گشته ام

از مه و مهر نشان گرفته ام

بوی تو را زگل شنیده ام

دامن گل از آن گرفته ام

تو ای پریکجایی که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان در نمیگشایی

 

دل من سرگشته تو نفسم آغشته تو

به باغ رویاها چو گلت بویم

در آب و آیینه چو مهت جویم

تو ای پری کجایی

در این شب یلدا ز پیت پویم

به خواب و بیداری سخنت گویم

تو ای پری کجایی

مه و ستاره درد من میداند

که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو غوغا شو

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه خسته از روزای برفی

عشقه پریشون شده دو حرفی

گفته بودم اگه دلت گرفته ست

کنج دلم جا واسه دلت هست

شاید دلت خواست و باهات نیومد

یا شایدم دلت باهات نیومد

هرچی که بود بزار که گفته باشم

هرجا که هست دلت منم باهاش

عشق گزشته از پل - دشت پراز گلایه - گمشده دو حرفی - خسته روز برفی

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است

 

بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست

 

حالا که تقویمه من زمستوناش زیاده

تو کوچه های سردش همیشه برف و باده

 

باید بیای ببینم بهاره خنده هاتو

 

بیا بزار تموم شه روزای برفی باتو

 

رنگ غم و به شور و شادم زده

 

دشت پراز گلایل غم زده

 

دلم می خواد خودت بیای ببینی

نبض من و قلب تو با هم زده

عشق گزشته از پل - دشت پراز گلایه - گمشده دو حرفی- خسته روز برفی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرصت نشد بهت بگم دوست دارم يه عالمه

 

فرصت نشد بهت بگم فرصت ما خيلي کمه!

 

فقط براي يک نفس چشماتو روي هم بذار

 

يادت مياد اسم منو؟ تورو خدا يادت بيار...

 

من همونم که عاشقت بود و فقط تو رو مي خواست

 

دستهاي سرد و خستشو تو دست سرد تو مي ذاشت

 

لبخند تو مثل چراغ خونمو نوراني مي کرد

 

اخمهاي ناز و خوشگلت قلبمو طوفاني مي کرد...

 

تو خوب بودي ... تو مهربون مثل خداي آسمون

 

من بد بودم نامهربون ، اما نرو! پيشم بمون!

 

تموم مهربونيات حسرت يک پاسخو داشت

 

اما دل خسته من قلبتو بيجواب گذاشت

 

خبر نداشتم که اجل يه روز سراغمون مياد

 

از همه دارايي من جون تو رو فقط مي خواد

 

خبر نداشتم که چشات يه روز به روم بسته مي شه!

 

قلب کوچيک و عاشقت از دست من خسته مي شه!

 

همه مي گن فقط اميد تو رو برام پس مياره

 

مي گن خودش مي خواد به اين برزخ سرد پا بداره

 

چشماتو وا کنو ببين که دست تو تو دستمه!

 

دوستت دارم ! نفهميدم! همين شکنجه بسمه!

 

فرصت بده بهت بگم تو اي عزيز مهربون

 

تو رو خداي آسمون ! دوستت دارم! پيشم بمون!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام تنم را کنار آسمان گذاشتم

و تمام روحم را برای زمين

و در آوای اساطيری ايجاز گم شدم

و

رد پاهايم

اما

هنوز باقی بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها و خسته بودم، در خود شكسته بودم

در خلوتم نشستم، زان سان گسسته بودم

احساس مي*نمودم، ديگر كسي نيايد

در حجم كوچك دل، آنجا كه بسته بودم

هر لحظه بي*تبسم، هر روز بي*تكاپو

در ژرفناي پوچي، بي*تو نشسته بودم

ناگاه آمدي تو، بي*ترس و بي*هياهو

بشكست قفل اين در، دربي كه بسته بودم

زان پس دلم برايت، بس عاشقانه مي*زد

گفتم گريزم از تو، ديدم كه رسته بودم

ديگر خبر ندارم، از خود چو آمدي تو

در آن نگاه نابت، قابي شكسته بودم

دانم كه جز فراغت،* طرفي دگر ببندم

اما چه غم كه دم را با تو خجسته بودم

دست و قلم فدايت، چشمم به زير پايت

چشمي كه در دو چشمت مشتاق بسته بودم

كوبيدن در تو گرچه دراز دستيست

گر كوفتم بر اين در، تنها و خسته بودم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من كه با يك لحظه لبخندت

چو خورشيدي درخشان مي*شوم

از چه روداري دريغ

آن لحظه*ي كوتاه را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دل گفت شيدا گشته*ام از چشم مستِ ماه او

گفتم كه بربند اين سخن راهي جداست راه او

دل گفت دالان مي*زنم گر كوه باشد پيش رو

گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او

دل گفت من آهنگرم در كوره*ام آبش كنم

گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او

دل گفت اوزانت كنم گر چشم را وامم دهي

گفتم كه چشم زودتر، بنشت در اشعار او

دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونه*اش

گفتم كه دستم نيز هم گمگشته در چشمان او

دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را

گفتم كزان تو پيشتر پايم برفت در راه او

دل گفت پس گوشت بده، تا نغمه*اش را بشنوي

گفتم كه نيست اندرش جز نغمه*اي از ناي او

دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم

گفتم كه لب*هايم شده، وقف ثناي نام او

دل گفت اي سودازده پر مي*كشم از سينه*ات

گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او

خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بي*قلب و تن

خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او

گفتم كه آي مي*روي،چون گوش و چشم و دست و لب

اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گرچه نزديكي ولي دوري ز من

گرچه روحي تو ولي دوري ز تن

اگرچه مي*خواهي تو را بر تن كنم

جامه*اي ليكن نه همچون پيرهن

گرچه تو مست و خرابم كرده*اي

خود بيا بر پيكرم حد را بزن

گرچه جان دادم ز هجرت همچو شمع

باز شور عشق تو دادي بدن

گرچه ويران كرده*اي قلب مرا

ليك پرنور است اين بيت*الحزن

گرچه مي*خواهم كه فريادت كنم

مُهرِ خاموشي است بر لب*هاي من

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمانت را روی هم بگذار

هزار نقش زیبا پیش چشمت میسازم

برای دلدادگی

برای حظ خوش جاودانگی

برای مستی و دیوانگی

بگذار تا هستم برایت بنویسم

از غزلها و ترانه ها

از پرواز پرستو ها

از آبی دریا

از سرخی شقایقها

بگذار دستانت آرام بگیرند در دستان مهربانی

در آغوش گرم یک مهر آسمانی

بگذار برویم پا به پا ،شاید تا نور راهمان ،زیاد دور نباشد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرودن گاهی درد است،

گاهی پرواز؛

اگر نبض ترانه هایم را بگیری میفهمی به چه حالی سرودمشان،

وقتی
بودم از غم هجرت تبدار،

ی
ا که
از شوق نگاهت سرمست؛

ی
ا عاشقانه در حال پرواز؛

اما یک بیت همیشه آرام است،

ه
مان شعر
قشنگ چشمات

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در تواضع یک سلام،

با غرور از احساس ،

بر سرراهت می ایستم؛

و تو ندیده از من میگذری،

هیچ چیزی توجهت را جلب نکرد ،

نه صدای طپشهای قلبم،

نه شوق نگاهم ،

نه سرخی گلهای منتظر در دستانم ....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توهرچه داری بریز روی دایره
من هرچه دارم میگذارم کف دست،

آنگاه خودت قضاوت کن ؛

کدام عاشق تر است،

کدام مدعی تر.....!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوچه لبریز یه حسه ، اتفاقی توی راهه

 

توی خلوتش نشسته شاعری که پا به ماهه

 

واژه ها پشت سر هم رنگ احساس گرفتن

 

ایندفه عشق نوشته واسه تسکین تو و من

 

( خدا همین حوالیه تو لحظه های من و تو

 

نشون به اون نشونی که گرفتی فال حافظ و(

 

وقتی جرم عشق باشه میشه دیونگی و دید

 

از همین کوچه که رد شی میشه بارون شدو بارید

 

میشه احساسو خبر کرد وقتی جاده بد مسیره

 

وقتی هر حادثه انگار سمت دلواپسی میره

 

) خدا همین حوالیه تو لحظه های من و تو

 

نشون به اون نشونی که گرفتی فال حافظ و )

 

 

 

ترانه سرا : محمد بکرانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدار تو تنها شیرینی تلخی روزهایم بود

به حرمت عشق نمی آیی،

به تلخی روزهایی که می نوشم هر روز،هر روز، جرعه ،جرعه

رحمی کن و بیا...!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخر راه اومدن با روزگار گره ی کوریه که بخت منه

که تموم اتفاقای بدش شاهد زندگیه سخته منه

شاید این زخمی که از تو خوردمو از حرارتش زبونه میکشم

یا تموم بی کسی هامو همش فقط از دست زمونه میکشم

بگو بازم هوامو داریو مثل همه منو تنها نمیزاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراریو

بگو هستیو روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من ابری نمیمونه همیشه

منکه پشتم به خودت گرمه و باز، هر چی این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی برم که به هرچی که میخوام نمیرسم

شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمیکنی

من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمیزاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراریو

بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من ابری نمیمونه همیشه

خواننده: محسن یگانه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شبها که بغض می کنی دنیاسکوت می کنه

زمان به صفرمی رسه زمین سقوط می کنه

 

 

شبها که بغض میکنی به مرز مرگ میرسم

به گریه کوچ میکنم ببین چقدربی کسم

 

 

دریایی ازارامشی من طرحی ازخروش رود

زیباترین شعرجهان چشمای غمگین تو بود

 

 

پشت کدوم ساعت شب درگیر این سفرشدی

 

 

چه دیربه هم رسیدیم و

 

 

بی وقفه مثل هم شدیم

توکه به غنچه کردن گلای باغچه دلخوشی

 

 

 

 

ازعمق خاکسترشب چگونه شعله می کشی؟

 

 

 

 

فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم

 

 

فکرگریزازشب وطوفن این دقایقم

 

 

بگوکجای زندگی گم شده بودی عشق من؟!

 

 

که خاطرات من همه درتوخلاصه می شدن

 

 

شبا که بغض می کنی

دنیا سکوت می کنه

 

 

زمان به صفر می رسه

زمین سقوط می کنه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه دفع مثل یک گل رفتی تو دست خزون

سیل و بـارون و تگـرگ میومد از اسمون

بردمـت تو گــل خونـه که نریز رو سرت

که یـوقت خـیس نشـه یخ کنه بال و پرت

نشکنه زیر تگـرگ نریزه از تـوی برگ

من تمــومه قصــه هــام قصـه ی تـوست

یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگـــه پـروانه نبود تو فراموش می شدی

اره پــــروانه شـدم که پرام سـوخته شه

تا اتیش دل تـــو به دلــم دوختـــه شــه

کـــــه بســـــــوزه پــــر و بـــــــــــــالم

کـــــه راحـــــت بشـــــــه خیــــــــــالم

دارم از تــــــــــو مــی نــــــــــویســـم

تــــــــو کـــه غــــم داره نــــــــــگـات

اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات

ایـــــــنقده میـــــگم تــا خستـــه شــــم

بـــــــــا عشـــــــق تـــــو شکستــه شم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم برات گرفته

چرا صدات گرفته

نکنه گریه کردی

بازم اسیر دردی

برای درد دلهات

دنبال من می گردی

دلم گم کرده دستاتو

نگام گم کرده چشماتو

هنوزم زنده ام با تو

نمی گیره کسی جاتو

تو می گفتی که تنها من

تورو دارم تو دنیا من

دلم می خواد بگی با من

دوباره درد دلهاتو

وقتی صدات می لرزه

وقتی دلت می گیره

برای زنده موندن

میگی که خیلی دیره

یادت باشه یکی هست

می خواد برات بمیره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پيش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

سست عهدي که تحمل نکند بار جفا را

قيمت عشق نداند قدم صدق ندارد

 

 

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر مخير بکنندم به قيامت که چه خواهي

 

 

تا بگويند پس از من که به سر برد وفا را

گر سرم مي*رود از عهد تو سر بازنپيچم

 

 

دردمندان به چنين درد نخواهند دوا را

خنک آن درد که يارم به عيادت به سر آيد

 

 

تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را

باور از مات نباشد تو در آيينه نگه کن

 

 

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

 

 

چون تأمل کند اين صورت انگشت نما را

سر انگشت تحير بگزد عقل به دندان

 

 

که سراپاي بسوزند من بي سر و پا را

آرزو مي*کندم شمع صفت پيش وجودت

 

 

خط همي*بيند و عارف قلم صنع خدا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

 

 

خودپرستان ز حقيقت نشناسند هوا را

همه را ديده به رويت نگرانست وليکن

 

 

به سر تربت سعدي بطلب مهرگيا را

مهرباني ز من آموز و گرم عمر نماند

 

 

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاري

هيچ هشيار ملامت نکند مستي ما را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...