رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
Hojjat

.:: خاطرات دلتنگی ::.

پست های پیشنهاد شده

گفتم : تو ش****ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم
به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.
نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز

به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر.

((برتولت برشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترا من چشم در راهم شباهنکام
که میگیرند در شاخ «تلاجن*» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛
ترا من چشم در راهم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد

 

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه یک پنجره می خواند

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

((دستهایت را

دوست میدارم))

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

((فروغ فرخزاد))

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهم نبود فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوستت دارم

مهم نبود فردا کجایی مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم

مهم نبود تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد دوستت دارم

مهم نبود قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم

 

 

اما افسوس لحظه ها چه زود تمام میشوند

 

امروز هم به انتها رسید

 

با غم های فردایم چه کنم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،

در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم

نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن

آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم

سر به سوی آسمان می کنم،

معبودا
!
از این همه گذشتن خسته ام،

پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،

به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،

گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته

نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،

هوای پریدن به سرم زده،

ندایی در من نجوا می کند،

باور کن فردا خواهد آمد
.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق نمی پرسه تو کی هستی عشق فقط میگه:تو مال منی.

عشق نمی پرسه اهل کجایی فقط میگه:توی قلب من زندگی می کنی.

عشق نمی پرسه چکار می کنی فقط میگه:باعث میشی قلب من به ضربان بیفتد.

عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط میگه:همیشه با منی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب دلم ميخواهد

 

به كسي بگويم""
دوستت دارم
.""

 

تو نهراس و آنكس باش.

 

بگذار با هر آنچه در توان دارم

 

همين امشب به تو ثابت كنم كه
دوستت دارم
.

 

بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 

لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 

بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 

جان ميدهد برايت جان دهم.

 

بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 

و تو را ستايش كنم.

 

بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 

نگذار زمان از دستم برود

 

و تو را درنيابم.

 

ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 

غير از من كسي ديوانه تو نيست

 

هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 

كمي بيشتر با من

 

و همين امشب بگذار خيال كنم

 

كه جز تو كسي نيست.

 

همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 

نقش حقيقت را.
همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم... در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم... دشوار بود مردن و روی تو ندیدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بمیرم... بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم... میمیرم از این درد که جان دگرم نیست... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم... تا بوده ام ای عشق وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او رفت و من ماندم

 

بگذار برود

 

میخواهم از دور طلوع لبخندش را نظاره گر باشم

 

 

عزیز ترین

 

خوب ترین

 

 

از دور با خنده هایت میخندم

 

با اشکهایت اشک می ریزم

 

 

از دور نگاهت می کنم

 

اخم که بر پیشانی بلندت نقش ببندد

 

با دستانم گره از آن می گشایم

 

تو بهتر میدانی

 

اینقد تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسیو اینجوری دوست نداره

 

وقتی صداتو میشنوم

 

 

دلم برات پر میزنه

 

ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه

 

 

اما

 

 

تحمل می کنم

 

زیرا نمیخواهم تو را در قفس طلایی عشقم محبوس ببینم

 

 

من تحمل میکنم

 

 

به امید دیدن پرواز تو در آسمان

 

تحمل می کنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاشق تر از این بودم اگر لحظه ی پرواز

در دست نجیب تو کلید قفسم بود

عاشق تر از این بودم اگر عطر نفسهات

در لحظه ی بی همنفسی ‚ همنفسم بود

عاشق تر از این بودم اگر فاصله ها را

این اینه ی شب زده تکرار نمی کرد

عاشق تر از این بودم اگر هق هق ما را

این سایه ی سرمازده انکار نمی کرد

با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی

تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی

عاشق تر از این بودم اگر در شب وحشت

مثل تپش زنجره نایاب نبودی

عاشق تر از این بودم اگر وقت عبورم

آنسوی سکوت پنجره خواب نبودی

عاشق تر از این بودی اگر ثانیه ها را

اندوه فراموشی من تار نمی کرد

عاشق تر از این بودی اگر این دل ساده

اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد

با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی

تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی

یغما گلرویی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی* گرفته که می*خوام براش بمیرم

 

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه* های غم* انگیز جدایی

 

باز لحظه* های ناگزیر دل* بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

 

پای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم

تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

 

مثل آینه رو به رومه ،
حس با تو بودن
من

دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن

منو نشکن

 

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه* های غم* انگیز جدایی

 

باز لحظه* های ناگزیر دل* بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

عبدالجبار کاکایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه ضیافت غریبی

من و گیتار و ترانه

جای تو : یه جای خالی

شعر من شعر شبانه

هرم خورشیدی چشمات

من رو آب کرد تموم کرد

لحظه ی ناب پریدن

با یه دیوار رو به روم کرد

گوش بده !* ترانه هام ترجمه ی چشمای توست

تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

تو ضیافت سکوتم

تو اگه قدم بذاری

می بینی از تو شکستم

اما تو خبر نداری

بی تو از زمزمه دورم

بی تو از ترانه عاری

زخم تو : زخم همیشه

اینه تنها یادگاری

گوش بده !* ترانه هام ترجمه ی چشمای توست

تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو دستم ساقه سبز دعایت

گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد

چو نیلوفر شکفتـم در هوایت

به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم

زدیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی

نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن

ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست

گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

و خورشیدی و من شبنم چه سازم

5fae2ce003e2614e084c9f52dc6a2caf.gif
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

سـری داریـم و سـودای غـم تـو

پـری داریـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر

دلـی داریـم و دریــای غم تـو

 

 

قیصر امین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمتراز چشم تو نمیخواهم

نگاهم کن

آنقدر نگاهم کن تا چون نیلگون ترین شب

بر آسمان بشکفم

تمام
آوازهایت
را به جویبار بخشیده ای

و سبدت را به من

نزدیک بیا ؛

میخواهم لبخندت را بچینم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می*نشیند سخنت در دل و جانم چه کنم

می*شود همنفس نای نهانم چه کنم

 

دل شوریده من چون که شراب تو چشید

آنچنان گشت که از او به فغانم، چه کنم

 

نه عجب گر دلم از سردی این شب بگرفت

یار خورشید و سحرخنده آنم چه کنم

 

هین مگو چند ز صبح و نفسش یاد کنی

زنده است از دم او روح و روانم چه کنم

 

در دل چشم تو آن شعر چنان آب روان

خوانده*ام لیک نیاید به بیانم چه کنم

 

عهد کردم که دگر سفره دل نگشایم

عشق فریاد برآرد ز نهانم چه کنم

 

به رطب باز کنم روزه خود بار دگر

باز مهمان دلت در رمضانم چه کنم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر دیدار هر روزه ی تو ،

عادتی باشد، عادت،

به شولای جانسوز جدایی به آتش میکشم

تمامی روزهای آفت زده دیدار را ؛

تا ازمیان خاکسترها بروید

از نو،

"عشق، تنها عشق"

برای تمامی لحظه های دیدارها.........!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا رسیدن به تو چند قدم باقیست؟

چه میتوان کرد اینهمه شوق و اشتیاق را برای رسیدن

اگر پایان اینهمه انتظار، عشق نباشد ؟

و رنگ دیدار، از پس چشمان بارانی

رنگین کمان دل انگیزی نباشد ؟

با من بگو از همه رازهایی که در دل نهفتی و نگفتی..

با من بگو از تمام رد پاهایی که گذاشتی و نشانی اش را ندادی..

با من بگو اگر عشق را جای دیگر جا گذاشتی..!!

میدانم هنوز هم باید سراغت را از آب و آیینه ها بگیرم و نشانی ات را از باران...

شاید پاسخی برای تمام پرسشهای من پیدا شود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرام دل غمگینم:

 

 

 

به مقدسات سوگند

 

زیباترین زیارت

غرقه شدن در دو چشم سیاه توست

عجب تقدسی دارد این معبد

و چه خلوص دارد این نیایش

به خلسه میبرد ذهن را

و به سماع وا میدارد روح را

بگذار نذر من این باشد ،

بی هیچ من و مایی

چهل شب

بی هیچ پلک زدنی

عابد چشمان تو باشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آری،آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه پایی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز آمده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...