رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
Hojjat

.:: خاطرات دلتنگی ::.

پست های پیشنهاد شده

گویی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفته من

عطرسوزان اقاقی ها را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست دارمش...

مثل دانه ایی که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تـا بـهـار دلـنشین آمده سوی چمن

 

ای بـهـار آرزو بـر سـرم سـایـه فکن

 

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

 

تـا کـه گـلـبـاران شود کلبه ویران من

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از دل افروزترین روز جهان

خاطره ای با من هست

به شما ارزانی:

سحری بودو هنوز

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود

می گشودم پر و می رفتم و میگفتم:آهای

بسرای ای دل شیدا بسرای

این دل افروزترین روز جهان را بنگر

تو دل آویزترین شعر جهان را بسرای

آسمان یاس سحر ماه زمین

روح در جسم جهان ریخته اند

شورو شوق تو برانگیخته اند

تو هم ای مرغک تنها بسرای

همه درهای رهایی بسته ست

تاگشایی ببینم سخنی پنجره ای را بسرای بسرای

من به دنبال دل آویزترین شعر جهان می گشتم

من دل آویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه ی دشمن

که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو

این دل آویزترین شعر جهان راهمه وقت

نه به یک بارو ده بارکه صد بار بگو

"دوستم داری؟"را از من بسیار بپرس

"دوستت دارم"را با من بسیار بگو

(فریدون مشیری)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چـشـمـهـايـت شـبـيـه خورشيدند، زيـر ابـرو دو کـهـکشـان داری

قـرص مـاه و سـتـاره*هـائـی چـنـد، شـعبه*هائی در آسمان داری

 

در صـدايـت بـهـار مـی*چـرخـد، عـطـر گـلـهـای تـازه*ای بـا تـوست

بــه وجــودم غــرور مـی*بــخــشــنــد، شعرهايم که بر زبان داری

مـيـزبـان خـيـال تـو هـسـتـم، گـاهـگـاهی کـه شـعـر مـی*گـويـم

از نـگاه تـو واژه مـی*گـيـرم، در حـقـيـقــت تــو مـيــهــمــان داری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در منی و این همه زمن جدا

با من و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفت و گو

تو نشسته گرم گفت و گوی غیر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای عـشـق هـمـه بهـانه از توست

من خامـشم این تـرانـه از تـوسـت

آن بـــانــگ بـلـنـد صـبـحـگــاهـــی

ویـن زمـزمـه ی شبـانه از تـوسـت

مــن انــده خــویـــش را نـــدانــــم

ایــن گـریـه ی بی بهـانه از توست

ای آتـــــش جــــان پـــاکـــبــــازان

در خـرمـن مـن زبـــانـه از تـوسـت

افسون شده ی تو را زبان نیست

ور هـسـت همه فسانه از توست

کــشــتــی مـرا چــه بـیــم دریـــا؟

طــوفـان ز تــو و کـرانــه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چـه اثـر بـه پیش چشمت؟

کـاین مستی شـادمانه از توست

پـیـش تـو چـه تـوسنی کند عقل؟

رام اسـت کـه تــازیــانه از توست

مـن مـی گـذرم خموش و گمنام

آوازه ی جـــاودانـــه از تــــوســـت

چــون سـایــه مــرا ز خـاک بـرگیر

کـایـنـجـا سـر و آستانه از توست

 

(ه.ا.سایه)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بر که می خندد دو چشمش ای افسوس؟

وز کدامین لب لبانش بوسه می جوید؟

پنجه اش در حلقه موی که می لغزد؟

با که در خلوت به مستی قصه می گوید؟

تیرگیها را به دنبال چه می کاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟

در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟

نه دگر هرگز نمی آید به دیدارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک

عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار

عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور

پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه

همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن در گیاه

عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی

رمز هوشیاریست در مستی می

عشق گاهی آبی نیلوفریست

قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

عشق گاهی معجز قلب مریض

رویش سبزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب

روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب

عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا

اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا

عشق گاهی طعم وصلت می دهد

مزه ی شیرین وحدت می دهد

عشق گاهی شوری هجران دوست

تلخی هرگز ندیدن های اوست

عشق گاهی یک سفر در شط شب

عشق پاورچین نجوای دو لب

عشق گاهی مشق های کودکیست

حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی کیمیای زندگیست

عشق در گل راز ناپژمردگیست

عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن

عشق یعنی با تو بودن ما شدن

عشق گاهی بوی رفتن می دهد

صوت شبناک تو را سر می دهد

عشق گاهی نغمه ای در گوش شب

عادتی شیرین به نجوای دو لب

عشق گاهی می نشیند روی بام

گاه با صد میل می افتد به دام

عشق گاهی سر به روی شانه ای

اشک ریز آخر افسانه ای

عشق گاهی یک بغل دلواپسی

عطر مستی ساز شب بو اطلسی

عشق گاهی هم حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد!

گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد

عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش

گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند زپیش

عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع

گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع

عشق گاهی بوی یاس رازقی

ساقدوش خانه ی بن بست یاد مادری

عشق گاهی هم خجالت می کشد

دستمال تر به پیشانی عالم می کشد

عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند

هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند

عشق گاهی هم نجاتت می دهد

سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

عشق گاهی در عصا پنهان شود

گاه بر آتش گلستان می شود

عشق گاهی رود را خواهد شکافت

فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت

عشق گاهی خارج از ادراک هاست

طعنه ی لولاک بر افلاک هاست

عشق گاهی استخوانی در گلوست

زخم مسماریست در پهلوی دوست

عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز

گاه در چشمان مشکی اشک ریز

عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند

گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند

عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای

حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود

گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی چاه را منزل کند

یوسفین دل را مطاع دل کند

عشق گاهی هم به خون آغشته شد

با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد

عشق گاهی در فنا معنا شود

واژگان دفتر کشف و تمناها شود

 

عشق را گو هرچه می خواهد شود

با تو اما عشق پیدا می شود

بی تو اما عشق کی معنا شود…؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده ی مرگی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الهی، بار الها

این منم که آهنگ دعا کرده*ام

تا با آوای کائنات و رقص مقدس هستی هماهنگ شوم

الهی،* این منم که در سایه روشن نشانه*های اجابت

به سویت پر گشاده*ام

تا تو پاسخی دهی از جنس مهربانی و بخشش بی*نهایت*ات

و شاه*پر روحم را نوازش دهی

تا بتوانم در ابدیت بی*نهایت همراهت گردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نـه شـب عـاشقـانـس نه رویا قشنگه

دلــم بــی تــو خــون دلـم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون که چشمم به راهه

 

مـیـبـیـنـم کــه کــوچــه پــر نـور ماهه

 

تـو مـاه مـنـی کـه تــو بـارون رسیدی

 

امـیـد مـنـی تــو شــب نـــا امــیــدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتن دليل نبودن نيست

در آسمان تو پرواز مي کنم

عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش

من بيزار از خود و از کرده خويش

دل نامهربانم را به دوش

مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا

پنهانش مي کنم.

تو باور نکن

اما

من عاشقم

رفتن دليل نبودن نيست

در غروب آسمان تو شايد

در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟

تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد

با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد

تو باور نکن اما من عاشقم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام شهر را ویرانه خواهم کرد، و با تو آشنای من، تمام شهر را بیگانه خواهم کرد.

و من یک روز، یک روز نه چندان دور، کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد. ببین زیبا، ببین شمع بلند دور دست قله ی برفی، خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد.

ببخش، اما نمی دانم چرا این بار من، خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد.

برای فتح این قله، زمانی ترک شهرو مردم و کاشانه خواهم کرد.

و موهای بلند بید مجنون نگاهت را شبیه یک نسيم اول دی، شانه خواهم کرد.

و من از دست خود، از دست عشق تو، تمام اهل این دنیا و شاید این اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد.

ببین زیبا، صدایت می کنم حالا همین حالا، قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد.

وزآن دور دست نقطه ی نزدیک، تمام سطر سطر عشق هایم را به تو افسانه خواهم کرد.

تو را بین تمام نور چشمی های این خورشد زرد سرکش مغرور، یکی یک دانه خواهم کرد.

بیبن زیبا هزاران بار دیگر باز می گویم، ترا با عشق خود، با دست خود، با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد.

تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی، ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد.

تا آخرش هر جا که باشه هر چی که بشه دوستت دارم و بهت وفادارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم. 3yew0hc.jpg

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام.

با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم، آن گاه که با توام چه احساسی دارم...

آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم

که آزاد و رها، در آسمان آبی پرواز می کنم.

برای امروز و فردا

عهد می بندم

نهایت شادی را به تو هدیه کنم.

عهد می بندم

نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد باشم،

بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.

و محبت تو را می پذیرم، بی آنکه دغدغه*ي فردا داشته باشم

چون می دانم

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق یعنی اینکه هرجوری که هستی دوستت دارم

 

تو رو با همه نقات ضعف و قوتت می پرستم.....

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در خلوت من نگاه سبزت جاریست...

این قسمت بی تو بودنم اجباریست،

افسوس نمی شود کنارت باشم،

بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراری است...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بادبادک رفت بالا....

قرقره از غصه لاغر شد!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر روزی دلت لبریز از غم بود،

گذارت بر مزار کهنه ام بود،

بگو این بی نصیب خفته در خاک

یه روزی عاشق و دیوانه ام بود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترسم که شبی از غم ناگه بمیرم،

در بستر دلسوز با آه بمیرم،

آن لحظه ی آخر که اجل گفت بمیر،

ای کاش تو را ببینم آن گاه بمیرم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر چه زیبایی و خوبی كه دلم تشنه اوست

 

 

مثل گل, صحبت دوست

 

 

مثل پرواز, كبوتر

 

 

می و موسیقی و مهتاب و كتاب,

 

 

كوه, دریا, جنگل, یاس, سحر

 

 

این همه یك سو, یك سوی دگر,

 

 

چهره همچو گل تازه تو!

 

 

دوست دارم همه عالم را لیك

 

 

هیچ كس را نه به اندازه تو!

love2.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو میروی و انگار آسمان میداند

 

سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند

 

تو میروی و دلم را غروب میگیرد

 

تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد

 

به پای گریه های یک نگاه می نالد

 

پرنده ای برای چشم های تو میخواند

 

تو میروی و دلم را سکوت میگیرد

 

دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد

 

دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد

 

برای غنچه های غم شکوفه می چیند

 

تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند

 

زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در آسمان عشق تک ستاره ایست،بنام..تو

ستاره ای به زیبایی ماه و درخشانتر از خورشید.

ستاره من،تو از چه زاده شده ایی که تاریکی با حضور تو رنگ خورشید میگیرد،

غربت رنگ میبازد و عشق معنا میگیرد..

بر من بتاب که با حضور تو،آسمان زندگی

تمامی واژه های ستاره دار زیستن،همچون عشق،حضور،

محبت و یکدلی را در خود نهان دارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی چشمانم را روی هم میگذارم

خواب مرا نمیبرد

تو را میآورد !

از میان فرسنگها

فاصله ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...