رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
t@j

کلبه تنهایی

پست های پیشنهاد شده

مثل تموم عالم،حال منم خرابه خرابه خرابه

 

مثل تموم بخت ها،بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه

 

سنگ صبورم اینجا،طاقت غم نداره نداره نداره

 

طاقت اینکه پیشش،گریه کنم نداره نداره نداره

 

حالی واسم نمونده،دنیا برام سرابه

 

داد می زنم که ساقی،می خونه بی شرابه

 

یادی نکردی از من،رسم رفاقت این نیست

 

اشکی برام نریختی،عشق و صداقت این نیست

 

دشمن راه دورم،درد دلم زیاده

 

جاده به جز جدایی،هیچی به من نداده

 

مثل تموم عالم،حال من خرابه خرابه خرابه

 

مثل تموم بخت ها،بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

55006829326279067350.gif

 

بهار ای ترنم دلنشین بودن

وای رویای بی انتهای دیدن

 

برای هم نفسی با نفسهایت

 

از ماراتنی زمستانی می آئیم

 

قدر لحظه لحظه های حضورت را بدنهای

 

تازیانه خورده امان میدانند

 

و عاشقانه برگهایت را ورق میزنند.............​

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کدامین اشک آهی شد که سنگ بر سنگ می لغزد

 

بغیر از آدمی و آدمیت درجهان هر چیز می ارزد

 

گرفته وحشت وحشی تمام شهر را یکسر

 

همه از هم گریزاند و تن در قبر میلززد

 

دگر گشتند انسان همه در عمق تاریکی

 

نه وجدانی؟نه ایمانی؟که دزد از دزد میدزد

 

نمانده اعتمادی درمیان خلق پابرجا

 

رسان انسا ن که ازحالش نوای عشق برخیزد...........

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما هم نفس باد صبائیم رفیق

 

زیبا صفتان بی ریائیم رفیق

 

درعالم عاشقی نترسیم زکس

 

حیران بزرگی ی خدائیم رفیق

 

ما در ره عشق یار یاریم رفیق

 

شیدای گل و عطر بهاریم رفیق

 

در مکتب عاشقان پریشانی نیست

 

دنیا بدهیم و غم نداریم رفیق

 

ما لاله رخ وژاله پرستیم رفیق

 

غیر از نظرش نظر نبستیم رفیق

 

ما گام به گام می رویم تا بخدا

 

هوشیار به صبح او نشستیم رفیق.........

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی آدم

 

 

دل اش

 

فقط یک «دوستت دارم» می خواهد،

 

که نمیرد!

 

 

 

(افشین صالحی)​

 

 

 

76ag55qo1u0sjdvuxmyb.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو نیستی و من از خودم بی خودم

تو نیستی و بی تو دیوونه شدم

همش با خودم از تو حرف میزنم

تو نیستی به دیوار برف میزنم

هوایی شده باز دلم بی هوا ،حالم خنده داره واسه آدمـــا

زمستونه دستای من یخ زده ، تو نیستی و بدجور حالم بده

 

 

 

زمستونه و برف و بارونه و

زمستوونه و یه خیابونه و

زمستونه و غم فراوونه و

 

زمستونه و من یه دیوونه و

زمستونه و هق هق شونه هام ،یه شومینه و بغض این خونه و

زمستونه و قلب داغونه و، زمستونه و اشک رو گونه و

 

 

تو نیستی و روزامو گم میکنم

قدم میزنم رامو گم میکنمتو نیستی و این شهر زندونمه

هنوز شال تو گرمی شونمـــه

نمیخوام کسی از غمت کم کنه

نمیخوام کسی جز تو درکم کنه

 

تو نیستی هواتو نفس می کشم، از این زندگی بی تو دست می کشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

OrangSkyBirds.jpg

 

سلام. حال همه ی ما خوب است.

 

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

 

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

 

 

با این همه عمری اگر باقی بود٬

 

طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

 

و نه این دل ناماندگار بی درمان...

 

 

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

 

میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

 

اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

 

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

 

 

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

 

خانه ای خریده ام

 

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار...

 

هی بخند

 

 

بی پرده بگویمت

 

چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد

 

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

 

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد

 

باد بوی نامهای کسان من میدهد.

 

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

 

 

نه ری را جان!

 

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،

 

بی حرفی از ابهام و آینه،

 

از نو برایت مینویسم:

 

 

حال همه ی ما خوب است،

 

اما تو باور نکن!

 

 

 

"سید علی صالحی"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرگ رنگها و بندها

 

مرگ من، مرگ ما

 

همچو شعر بی کلام

 

در هوای دل

 

تازه آغاز می شوی!

 

تازه آغاز می شوم،

 

پشت روح مه گرفته خودم!

 

ای خدای آرزوهای کودکی

 

بی تو، چه قدر زود تمام می شود....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد!

 

ولی ازبس که پُر شورست دو صد بیم از سفر دارد!

 

زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه،

 

میان شســتن و پختـــن درون آش پـــــزخـــانه،

 

سرود عشق می خواند، نگاهش ساده و تنهاست،

 

صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست.

 

زنی را می شناسم من که می گویدپشیمان است!

 

چرا دل را به او بسته؟! کجا او لایق آن است؟!

 

زنی هم زیر لب گوید: گریزانم از این خانه،

 

ولی ازخود چنین پرسد: چه کس موهای طفلم را،

 

پس از من می زند شانه؟

--------------------------------

زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد.

 

زنی می گرید و گوید: به سینه شیر کم دارد.

 

زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد.

 

زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند.

 

زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان!

 

تمام سهم او اینست: نگاه سرد زندانبان!

 

زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر،

 

ولی آواز می خواند : که این است بازی تقدیر

 

زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد

 

زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند

 

زنی واریس پایش را ، زنی درد نهانش را،

 

ز مردم می کند مخفی، که یک باره نگویندش:

 

چه بد بختی! چه بد بختی!

 

زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد.

 

ولی می خندد و گوید : که دنیا پیچ و خم دارد!

 

زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را

 

به شعر و قصه می خواند، اگــر چه درد جانکاهی،

 

درون سینه اش دارد!

 

زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه

 

اگر بیــــــــرون رود از در چه تاریک است این خانه!

 

زنی شرمنده از کودک کــنار سفـــــــره ی خالی

 

که ای طفلم بخواب امشب بخـــــــــــــــــــــــواب آری

 

و من تکرار خواهم کرد ســـــــــــــرود لایی لالایی

 

زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است

 

شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق آبی رنگ است...

 

اشک ها جاری شد...

 

در فرو دست انگار ، یک نفر دلتنگ است...

 

همه ی شهر کنون خوابیدند ،

 

چشم من بیدار است ،

 

با تپش های دل پنجره گویی امشب ،

 

لحظه ی دیدار است...

 

در دل شهر غریب ،

 

با تو این عمر گرانمایه رقم خواهم زد ،

 

در شب تنهایی...

 

با تو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد...

 

یاد آن روز بخیر...

 

فاصله بین من و تو ، فقط نامت بود ،

 

در میان همگان ،

 

دل من در سفر عشق خریدارت بود ،

 

تا افق همسفرت خواهم بود...

 

با دلم باش که در این وادی

 

دل مردم سنگ است...

 

یاد این باش که در پشت سرت ،

 

یک نفر تا به ابد دلتنگ است...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ثل یه کابوس بارون عشق پایان گرفت

من

به باور نرسیدم

که چه تنها ماندم

و تمام رویاهایم

خشکیده شد

و تمام روزها و شب هایم در یکرنگی خود می پوسد

و من تنهام

تنهاتر از دیروزهایی که با

زجر یکی شدن می گذشت

و چه شیرین بود همان تحمل های یکسان

که حجم

روزهایم را سبک میکرد

و من احمقانه

پس می زدم

کسی را که از جنس

خودم نبود

اما از جنس عمیق دوست داشتن های ناب بود

شاید

فقط

من فردا را شادتر در انتظارم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زخم می خورم عمیق و جانانه

و یک چیز عجیب دردناک در دلم می شکند

بی صدا

و فریاد بغض آلودم از گلو خارج نمی شود

و هوای اطرافم را خفقان می دهد

دوباره و سه باره

و من را پشیمان می کند

از این

اصرار به ماندن های پوچ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ندانستم که هستی و ستم بر خود روا کردم

 

برای لحظه ای مستی ، دل از اصلش جدا کردم

 

 

 

کمند عشق را اول تو دادی دست من اما

 

ندانستم بهایش را ، به آسانی رها کردم

 

 

 

قدم های نگاهم را ، نگاهت تا افق می برد

 

به پاس قدر دانی پس ، جفا این سان چرا کردم؟

 

 

 

سوارم کرده بودی در ، میان هاله های عشق

 

پیاده خود شدم از آن ، چرا من این خطا کردم

 

 

 

نگاهم باز امشب در میان آینه سر خورد

 

به روی شانه دستت را ، دلم دید و صدا کردم:

 

 

 

بده فرصت که من یک بار دیگر عاشقت گردم

 

خودم می دانم این مدت به نفس خود جفا کردم

 

 

 

پس از هجر تو بی چشمت به چاه و چاله افتادم

 

تو تا دستم بگیری من ، چه شب ها که دعا کردم

بده در چشم خود راهم ، که کوری را رها کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب

مرده ای را جان به رگ ها ریخت

پا شد از جا در میان سایه و روشن

بانگ زد برمن : مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟

لیک پندار تو بیهوده است

پیکر من مرگ را از خویش می راند

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم

با خیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود

درد را با لذت آمیزد

در تپش هایت فرو ریزد

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود

مرده لب بر بسته بود

چشم می لغزید بر یک طرح شوم

می تراوید از تن من درد

نغمه می آورد بر مغزم هجوم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد

لبهاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد

در هم دويده سايه و روشن

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد

خطي ز نور روي سياهي است

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد

ديوار سايه ها شده ويران

دست نگاه درافق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

 

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سراغ من اگر مياييد

پشت هيجستانم

 

پشت هيچستان جاييست

پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهاييست

كه خبر مي ارند از گل واشده ي دورترين بوته خاك

روي شن ها هم نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است ك صبح

 

به سر تپه معراج شقايق رفتند

پشت هيچستان چتر خواهش باز است

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود

زنگ باران به صدا مي ايد

ادم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديت جاري ست

 

به سراغ من اگر مي اييد

نرم و اهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و خدایی که در این نزدیکیست...

 

 

 

 

سهراب گر چه عارف نام نگرفت اما شیوه اش کم از عرفان نداشت و نوای اشعارش

 

 

گرچه غزل نبود کم از غزل نداشت

 

 

و کنون در این روزگار که "نفس آدم ها سر به سر افسردست و هر نشاطی مردست"

 

 

یادمان هست که در ظلمت سوزان غم خود کافیست بگوییم

 

 

" چترها را باید بست زیر باران باید رفت "

 

 

یادمان هست اگر رفت دلی از برمان بدانیم که " مرگ پایان کبوتر نیست "

 

 

ویادمان باشد که از چشمان او :

 

 

"عشق پیدا بود ... موج پیدا بود"

 

 

"برف پیدا بود ... دوستی پیدا بود "

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*-* در قیر شب *-*

دیرگاهیست در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

 

نفس آدم ها

سر به سر افسردست.

روزگاریست در این گوشه ی پژمرده هوا

هر نشاطی مردست .

 

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد.

 

 

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنجه زدود .

 

 

دیرگاهیست که چون من همه را

رنگ خاموشی ذر طرح لب است .

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها پاها در قیر شب است .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

75289550143003267391.gifمرغ معما75289550143003267391.gif

 

 

 

دير زماني است روي شاخه اين بيد

مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.

 

 

نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.

چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.

 

گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،

مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.

روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،

بام و در اين سراي مي رود از هوش.

 

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدايي گوياست.

مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،

پيكر او ليك سايه - روشن راياست.

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگي دور مانده: موج سرابي.

سايه اش افسرده بر درازي ديوار.

پرده ديوار و سايه: پرده خوابي.

 

 

خيره نگاهش به طرح خيالي.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.

دارد خاموشي اش چون با من پيوند،

چشم نهانش به راه صحبت كس نيست.

 

ره به دورن مي برد حمايت اين مرغ:

آنچه نيايد به دل، خيال فريب است.

دارد با شهرهاي گمشده پيوند:

مرغ معما در اين ديار غريب است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

sahm_zard.gifروشن شبsahm_zard.gif

 

roban_kh.gif

 

 

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور

گر به گوش اید صدایی خشک

استخوان مرده می لغزد درون گور

دیرگاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور

خواب درمان را به راهی برد

بی صدا آمد کسی از در

در سیاهی آتشی افروخت

بی خبر اما

که نگاهی درتماشا سوخت

گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غمي غمناك

 

****

 

شب سردي است و من افسرده

 

راه دوري است و پايي خسته

 

تيرگي هست و چراغي مرده

 

 

ميكنم تنها از جاده عبور:

 

دور ماندند ز من آدم ها.

 

سايه اي از سر ديوار گذشت،

 

غمي افزود مرا بر غم ها

 

 

فكر تاريكي و اين ويراني

 

بي خبر آمد تا با دل من

 

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

 

نيست رنگي كه بگويد با من

 

اندكي صبر،سحر نزديك است.

 

هر دم اين بانگ برآرم از دل:واي،اين شب چقدر تاريك است!

 

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

 

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

 

ديگران را هم غم است به دل،

 

غم من،ليك،غمي غمناك است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

¸¸.•` خراب `•.¸¸

ミ از دفتر : مرگ رنگ ミ

 

line103.gif

 

فرسود پای خود را چشمم به راه دور

تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود

دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود

پایان شام شکوه ام

صبح عتاب بود

چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست

این خانه را تمامی پی روی آب بود

پایم خلیده خار بیابان

جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه

لیکن کسی ز راه مددکاری

دستم اگر گرفت فریب سراب بود

خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید

کندی نهفته داشت شب رنج من به دل

اما به کار روز نشاطم شتاب بود

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال

بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست

تصویر جغد زیب تن این خراب بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا انتهای حضور

امشب

در یک خواب عجیب

رو بهسمت کلمات

باز خواهد شد

باد چیزی خواهد گفت

سیب خواهد افتاد

روی اوصاف زمین خواهد غلتید

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت

چشم

هوش محزون نباتی را خواهددید

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید

راز سر خواهد رفت

ریشه زهد زمان خواهد پوسید

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد

باطن اینه خواهد فهمید

امشب

ساقه معنی را

وزش دوست تکانخواهدداد

بهت پرپر خواهد شد

ته شب یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینجاهمیشه تیه

ظهر بود

ابتدای خدا بود

ریگزار عفیف

گوش می کرد

حرفهای اساطیری آب را می شنید

آب مثل نگاهی به ابعاد ادرک

لکلک

مثل یک اتفاق سفید

بر لب برکه بود

حجم مرغوب خود را

در تماشای تجرید می شست

چشم

وارد فرصت آب می شد

طعم پک اشارت

روز ذوق نمکزار از یاد می رفت

باغ سبز تقرب

تا کجای کویر

صورت ناب یک خواب شیرین ؟

ای شبیه

مکث زیبا

درحریم علف های قربت

در چه سمت تماشا

هیچ خوشرنگ

سایه خواهد زد

کی

انسان

مثل آواز ایثار

در کلام فضا کشف خواهد شد؟

ای شروع لطیف

جای الفاظ مجذوب خالی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...