رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
t@j

کلبه تنهایی

پست های پیشنهاد شده

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای

ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم

در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای

پیرمردی کور و فلج درگوشه ای

مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای

تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز مرگم هر که شیون کند از دورو برم دور کنید

همه را مست وخراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست و مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شماکف بزنید

روزمرگم وسط سینه ی من چاک زنید

اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید که وفاداربرفت

آن جگرسوخته هم خسته از این دار برفت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفت یکی بر سر بازار و خواست

از دهن رهگذران حرف راست

گفت ظریفی ، سخن اینجا مجو

خلق ، ندارد به دهن آرزو

مردم از آنجای خود آگاه نیست

جون همه خویشند ، به ما راه نیست

یا تو به دنبال طبیبی و او

بر سر بازار مکن جستجو

یا تو مرادی و مدد گاره ای

یا تو مریدی و پی چاره ای

هردو از این قسم ، سخن ناورند

آنچه ببینند ، همان میخرند

گفت : به میخانه ندیدم کسی

گفت : در آنجا نشود هر کسی

گفت : به مسجد که کسی راست نیست

گفت: نگو راست ، که بر خواست نیست

مرد که شد بر سخن این و او

منزل خود را نکند جستجو

گفت : تو اینجا به چه حاجت شدی ؟

گفت : تو با آینه ای ، ما شدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوتاه نیا ولی

میبینی چه به قصد کشت میزنند ؟

باید به قصد کشت ایستاد ...

وگرنه

خانه نشین میشود دوباره این احساس تند.

این نفسهای آشفته در تلاطم یک پیکار ،

یکی یکی

سرد میشوند

در دهم ثانیه ای ، سرد.

پیش از آنکه سرودی خوانده باشند.

مغرور مغرور

با گردنی بلند تر از همیشه

ومشتاق بوی خوش صبح ،

از لای دندان های سخت به هم چسبیده.

فریادی بزن تا دیر نشده

ای داد ... ای داد ... ای داد ... ای داد ...

او هم رفت... او هم رفت ... او هم رفت ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت شیشه های از آهم تار

یخ زده چهرهء غمگین بهار

پای هر درخت خیس پا به ماه

ریخته یک عالمه برگ تازه کار

این هوای دود و فریاد و هراس

این همه ابر که روی ستاره هاست...

دیگه فریاد ، دلو خوش نمیکنه

خون میخوام خون پای هر بوتهء یاس.

من همه حرفامو یک جا میزنم

میگم این بی خودیا ، کینهء ماست.

میگم این دل ، بزار آزاد بمونه.

دم مرگ ما

همین دل

پیش ماست.

میگم این دل ،

بزارین وا بمونه.

کوس رسوائی ما ،

این دل ماست...

بزار عاشق بمونه.

بزار آزاد بمیره.

مگه حرف دل باید حبس بکشه؟

مگه میشه دلو با سنگ بزنی ، دار بکشی ،

مگه میشه همه جا رو سیم خاردار بکشی؟

من میخونم تا بمیرم.

حتی در لحظهء اعدام ،

پای حرفام .

...

بخار شیشه ها را پاک میکنم

آه میکشم ...

کولاک میکند.

توفان میکشم

با کف دست

روی شیشه...

پاک میشود بخار روی شیشه از هراس دستهای من.

که گویی از ورای شیشه ها

از آنسوی خیابان

کسی را داد میزنند.

کجای این شب تاریک مانده ای ستارهء من ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود

بست

رفت و هرچه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاکروبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به

خانه برد

سال هاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سال هاست

عاشق است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می خواهم برایت از دلتنگی هایم بگویم

 

دلتنگی هایی که به رنگ توست

 

برای توست

 

دلتنگی هایی که مدام به سر من دیوانه می زنند

 

دلتنگی هایی که شاید کسی آنها را نمی شناسد

 

هیچ کس خبری از دلتنگی های این دل دیوانه ندارد

 

ای تمام دلتنگی ورویا و خواب وخیالم

 

می خواهم فقط تو

 

فقط تو، دلتنگی هایم را بدانی و بشناسی

 

چون برای توست

 

دلتنگی من از دوست داشتن ها ست

 

از جنس شقایق و به رنگ عاطفه هاست

 

از باران و تگرگ

 

از دل یک عــاشــــ ق

 

می دانم که تنها تویی که دلتنگی ام را می فهمی

 

چون توهم روزی از این دلتنگی دم می زدی

 

روزی تو هم مثل من دیوانه بودی

 

من از نوع لیلی و تو مجنون

 

خدا کند طعم خوش دیوانگی

 

و طعم بد دلتنگی از یادت نرفته باشد

 

یا اگر هم رفت

 

خدا کند درد دیوانگی و دلتنگی

 

حتی ذره ای در وجود مهربانت باشد

 

تا شاید فقط تو بدانی

 

بدانی که دلتنگی هایم برای توست که دیوانه ام کرده...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر شب وقتي تنها مي شم حس مي کنم پيش مني

دوباره گريه ام مي گيره انگار تو آغوش مني

روم نمي شه نگات کنم وقتي که اشک تو چشمامه

با اين که نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم

اشک تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها مي شم بازم بياي کنار من

شبهاي جمعه که مي ياد بياي سر مزار من

دوباره باز ياد چشات زمزمه نبودنم

ببين که عاقبت چي شد قصه با تو بودنم

خاک سر مزار من نشوني از نبودنت

دستاي نامردم شهر چرا ازم ربودنت

بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم

اشک تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها مي شم بازم بياي کنار من

شبهاي جمعه که مي ياد بياي سر مزار من

به زير خاکم و هنوز نرفتي از خيال من

غصه نخور سياه نپوش گريه نکن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنويس تنها ترين تنها منم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني رازقي، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم

عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ

عشق يعني آرزو،يعني اميد عشق يعني روشني يعني سپيد

عشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج

عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر

عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار

عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو

عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار

عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب

عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره

عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن

عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي

يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن

عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت

عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ

عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Del-Seporde.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :

ازین عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینة عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی يک بغض هميشه ، گريه هامو دوره کردی

جای خالی نگاهت ، ميگه تو برنمی*گردی

منمو يه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره

عاشق و غمگين و تنها ، اين چه رسم روزگاره

وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمی*رسم باز

وقتی که يه دنيا راهه ، برسم به اوج آواز

دلم از دنيا می*گيره ، شعر چشماتو می*خونم

کاش ببينمت دوباره ، ولی افسوس ... نمی*تونم

دوباره بيا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم

بگو اين قصه دروغه ، من کجای اين سرابم

بگو اين دخيل عشقو ، به کجای خونه بستی

که توی طلسم پائيز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی

آسمون پشت و پناهت ، ای عزيز بی*سرانجام

من رو اين زمين تنها ، عاشقونه تو رو می*خوام

حالا اين ابر قديمی ، دست رو شونه*هام ميذاره

سرنوشتمو می*دونه ، که به حال من می*باره

بانوی شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی

بغض بی*وقفه*ی بارون ، ميگه تو برنمی*گردی ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بيا تا بهونه دست مردم دنيا نديمبذا بين خودمون بمونه که با هم بديميادته هر چي مي خوندن توي گوش من وتوما با خندمون مي گفيتم که تموم بلديمروزاي قشنگ آشنايي که تموم شدنکم کمک زير تموم حرف و قو لامون زديممي دوني نمي دونم چي شد يه جاي سرنوشتکه حالا براي موندن دو تا مون مردديماگه صد ظرفيت تموم شدن باشه به فرضنمي خواد بگي ما هر دو تامون نوديمتشنگي مون از چشاي همديگه رفع نمي شهمن و تو منتظر يه بارش مجدديماگه مجنون مي خواس امتحان از ما بگيرهاز حالا ميگم که هر دو مون تو اون رديمتو نگفتي مي ري و منم نگفتم مي مونمجلوي راه همو گرفتيم و يه جور سديمزندگي جدول ضربه و پر تقسيمه وليمن و تو گنا همون اينه که تنها عدديمهمه چي سند مي خواد به جز گناه عاشقيمن و تو براي همديگه هزار تا سنديم

تو پشيموني و من خوب مي دونم مي خواي بري

مي گي اما ما که هيچ چيزي رو بر هم نزديمچقدر بايد براي همديگه بازي کنيم؟کاش از اول نمي گفتي که به هم مي او مديم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ديشب شب روياي تو بود و تو نبودي

در گوش من آواي تو بود و تو نبودي

دل زير لب آهسته تمناي تو ميكرد

در حسرت ايماي تو بود و تو نبودي

نقاشي دريا كه كشيدم تك و تنها

محتاج تماشاي تو بود و تو نبودي

صد قافيه زد دل به سر هواي كويت

دل،وسعت درياي تو بود و تو نبودي

ديشب كه گل از آئينه ماه گل انداخت

در فكر تمناي تو بود و تو نبودي!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگیم را بچردمن در این تاریکیامتداد تر بازوهایم رازیر بارانی می بینمکه دعاهای نخستین بشر را تر کردمن در این تاریکیدر گشودم به چمن های قدیمبه طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیممن در این تاریکیریشه هایم را دیدم

و برای تپه روشن مرگ آب را معنی کردم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره سر به غزلهای مرده آمد زد

پرنده*ای که دلش را به کفر ممتد زد

و خواست بت بپرستد، خدای خود را کشت

پری -به اسم کبوتر- به دور گنبد زد

پرنده عاشق عیسی که شد کلیسا رفت

ولی خدا بدش آمد، پرنده را حد زد

قضا نوشت پرنده و جفت او را...مُرد

: پرنده حرف دلش را به باد خواهد زد

پرنده خواست بپرسد که آسمان چند است؟!

که باد روی دو بالش ستاره خواهد زد؟!

و خسته بود و درختان پر از خیانت شد

ولی ندید و خودش را به رفت و آمد زد

پرنده بود که شب بود و سایه*اش پژمرد

و قلب یخ*زده*اش باز هم مردد زد:

چقدر در تب گندم «پرندگی» کردن؟!

چقدر سنگ خدا را به سینه باید زد؟!

چقدر زخمی باران و بی*کسی بودن؟!

پرنده*های عزادار را نباید زد!!

**

نگاه خشک زمستان به وحشتش انداخت

تمام «بودن» خود را به سیم آخر زد

پرید و خورد به شیشه، پر از شکستن شد

و ریخت روی خیابان؛ «پرنده می*لرزد» ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واسه پر کشیدن من ، خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر می زنم تا ، همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز ، رو تن لخت خیابون

نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روي تخـــــته سنــــــگي نوشـــــــته شــــده بود:

 

اگـــــــــر جوانـــــــي عاشــــــــق شــــــد چــــــه کنــــــد؟...

 

مـــــــــن هـــــــم زير آن نوشــــــــــــتم:

 

بــــــــايــــــــــــــ ـد

 

صبــــــــــر کنـــــــــــــد...

 

بــــــــــراي بــــــار دوم کـــــــه از آنـــــــجا گــــــــذر کـــــــردم

 

زيــــــر نوشــــــــــــته ي مـــــــن کـــــــــــــسي نوشــــــــته بــــــــــود:

 

اگر صبـــــــــــــر نـــداشـــــــــته باشـــــــــــد

 

چـــــــــــه کـنـــــــــــــد؟...

 

مــــــــن هـــــــــم بـــــــا بــــــي حــــــــوصــــــلگــــــ ــي نـــوشـــــــــــتم:

 

بــــــميرد بـــــــــهتراســــــــــ ـــت....

 

بـــــــراي بـــــــــــار ســــــــوم کـــــــه از آنـــــــــــجا عبـــــــــــور مـــي کـــــــردم.

 

انتــــــــظار داشـــــــــــتم زيــــــــــر نـــوشـــــــــته مــــــــــن نــوشـــــــــته اي بـــاشـــــــد.

امــــــــــــــــــــــا .............

 

زيــــــر تـخـــــــــــــــته ســـــــــــــنگ

 

جـــــــــوانـــــــي را مرده يـــافــــــــــــتم.....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

baharan-2.jpg

وقتی که تنگ غروب، بارون به شیشه می زنه

همه غصه های دنیا ،توی سینه ی منه

توی قطره های بارون ، میشکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره ، هیچ چی ، نمی خوام!

پشت این پنجره ، می شینم و**************** * آواز می خونم

منتظر، واسه رسیدنت، تو بارون می مونم

زیر بارون، انتظارت، رنگ تازه ای داره

منم عاشقترم انگار ،وقتی بارون می باره

بعضی وقتها که میای، سر روی شونم میذاری

تموم غصه هارو، از دل من برمیداری

اما این فقط یه خوابه، خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم، غم می شینه تو حنجره

غم می شینه تو حنجره...........

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهر حصاریان همیشه

و فاتحان هر گز

سگهای پیر

و قحبه هایبیمار

شهر جنازه های نارس تو در تو

یچیده لا ی کاغذ

افتاده پای دیوار

و کوچه خناق گرفته

از بوی تن ؛ زباله ؛ ادرار٬

درها دهان ملتمس خانهها

گوئی در انتظار مهمان

خمیازه می کشند

و پرده های سرخ که می لرزند

بی شک برای گفتن،حرفی دارند

در پرده رونده ای از دود

جفت موقت من

تند و شتابناک می آید

می آید و دوازده بوسه را

مثل دوازده سکه

رویلبان بسته ی من می شمارد

و من درون چشمانش

تصویر آن رنده ی غمگین را میبینم

که بالهای سنگین دارد٬

من چرت می زنم

و صفحه بی صدا می چرخد

ـ آقا شما چه میل دارید ؟!

انسان یا بستنی ؟

لطفا ژتون!

او مو بلندها را ترجیح می دهد

و دیگری ...

فرقی نمی کند

در زیر سقف سرخ

هر رنگیسرخ است

میدانچه ای قدیمی

در بلخ یا بخارا یا بغداد

کالای زنده رد وبدلمی شود

من می روم حقارت خود را

لای کتابهای تاریخم پهان کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان شرح پریشنانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سروسامانی من گوش کنید

گفت و گوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوزنگفتن تا کی؟

سوختم٬سوختم این رازنهفتن تاکی؟

روزگاری من ودل ساکن کوهی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته٬دیوانه ی رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسلسه مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر ازمن ودلبند نبود

یک گرفتارازاین جمله که هستندنبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری وگرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازارشدش من بودم

عشق من شدسبب خوبی ورعنایی او

دادرسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جاشرح دل آرایی او

شهرپرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من بازم دلتنگم .

دلتنگ دلتنگی هام و دلتنگی هات . میبینی؟ . . فریاد ستاره توآسمون بزرگ گم شده . و به همین سادگی صداهامون گم میشن تو وسعت صداها . واسه همین هر چی فریاد زدم جز خودم کسی صدامو نشنید... .

مثل لحظه ی خداحافظی و رگبار "مراقب خودت باش" ها... .

. که فریاد "بمان و در کنارم باش " مثل بغض همیشگی تو حنجره خفه شد

و صدایی بی اختیار به دروغ پاسخ داد : خدانگهدار...! . ولی اون صدا فریا نبود...یه صدا بود و دروغ یک فریاد... .

مثل بغضی که بعد از رفتنت تو خودم فریاد کشیدم و از چشمه ی چشمانم آب و پشت سرت ریختم...

ولی چه فایده؟تو که نبودی ! تو که نمیشنیدی! .مثل همیشه بازم فریادی بود که خودم می شنیدم . . و دلتنگی من چه سخت است و سوزناک... .

. چه عجیب و دردناک . بازم فریادم به خدا نرسید و تو فریادها گم شد . . بازم هجوم فریاد دلتنگی ها ا ا ا ا ... . مثل فریاد گریه ی نوزاد که می گوید به مادر: دلتنگ تو ام مرا در آغــــوش بگیر . مثل فریاد گل رز که می گوید به دستانت : دلتنگ تو ام ، مرا بچین . .باور نکردنیه! نه؟ . و اینبار اما من دلتنگ فریاد دلتنگی های تو هستم ، بی تاب... . و براستی اینبــــار ... .

. فریاد دلتنگی مان تا به اوج خواهد رسید...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پریشانم

چه می خواهی تو ازجانم؟

مرا بی انکه که خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

کفر می گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد

زمین را آسمان را کفر میگویی

نمی گویی؟

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن،از این بدعت

خداوندا تو مسولی

خداوندا !

تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشدآنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کتیبه

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود

و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر

همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای

و با زنجیر

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر

ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان

و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت

فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت

چنین می گفت چندین بار

صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت

و ما چیزی نمی گفتیم

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز خاموشی

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود

شبی که لعنت از مهتاب می بارید

و پاهامان ورم می کرد و می خارید

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را

و نالان گفت :* باید رفت

و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز

باید رفت

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند

کسی راز مرا داند

که از اینرو به آنرویم بگرداند

و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا ، یک … دو … سه …. دیگر پار

هلا ، یک … دو … سه …. دیگر پار

عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم

هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

و ما بی تاب

لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم

و ساکت ماند

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند

دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم

بخوان !* او همچنان خاموش

برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد

فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد

نشاندیمش

بدست ما و دست خویش لعنت کرد

چه خواندی ، هان ؟

مکید آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان

کسی راز مرا داند

که از اینرو به آنرویم بگرداند

نشستیم

و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب شط علیلی بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برام دعا کن..............

برای من دعا کن از این قفس رها شم

میخوام مثل گذشته شریک لحظه هات شم

برای من دعا کن حالا که سر به زیرم

نزار تو حسرت تو بمونمو بمیرم

تو که گفتی داری برام دعا میکنی

تو که دوست داشتنت رو ادعا میکنی

پس چرا دست روی دست گذاشتیو

به سوختنم فقط نگاه میکنی

برام دعا کن ای نازنینم

که باز دوباره تو رو ببینم

برام دعا کن دعات میگیره

نزار تو قلبم یادت بمیره

برام دعا کن ای نازنینم

که باز دوباره تو رو ببینم

نزار تو قلبم داغت بمونه

برام تو بودی تو این زمونه

من توی آتیشم و تو تو موج دریا

فریادمو نمیشنوی غرقی تو رویا

از اون همه خاطره ها دیوونه بازی

بگو چی مونده دیگه برای ما

برام دعا کن ای نازنینم

که باز دوباره تو رو ببینم

برام دعا کن دعات میگیره

نزار تو قلبم یادت بمیره

برام دعا کن ای نازنینم

که باز دوباره تو رو ببینم

نزار تو قلبم داغت بمونه

برام تو بودی تو این زمونه __________________

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...