رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
yasi

محفل شب شعر ( گل است و عطر و نسیم مشک فشان )

با شب شعر موافقم  

10 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. با شب شعر موافقم

    • با شب شعر موافقم
      9
    • مخالفم
      1


پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

:y2013: با سلام و درود خدمت دوستان عزیز و علاقمند به شعر و شاعری در صدد شدیم تا محفل شب شعری بزاریم تا هم از کنار با هم بودن لذت بیشتری ببریم و هم یادآور اشعار شاعران کشور عزیزمون باشیم .:y2013:

 

%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D8%B9%D8%B12.gif

 

:y2013:در ابتدا با غزلیاتی از سعدی آغاز میکنم:y2013:

 

 

شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غنیمتست چنین شب که دوستان بینی

 

به شرط آن که منت بنده وار در خدمت

بایستم تو خداوندوار بنشینی

 

میان ما و شما عهد در ازل رفتهست

هزار سال برآید همان نخستینی

 

چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم

به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی

 

به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست

نیاید و تو به از من هزار بگزینی

 

به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش

چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی

 

تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو

هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی

 

لگام بر سر شیران کند صلابت عشق

چنان کشد که شتر را مهار دربینی

 

ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت

زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی

 

مرا شکیب نمی باشد ای مسلمانان

ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی

ویرایش شده در توسط t@j
  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

چه اشعار زیبایی از زنده یاد سعدی

 

جا داره از یاسی خانم بابت این تایپیک کمال تشکر را داشته باشیم

من ب سهم خودم یاسی جان تشکر میکنم.

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ای

جان بکوی می فروشان داده ایم

در به روی خود فروشان بسته ایم

بحر طوفان زا دل پر جوش ماست

دیده از دریای جوشان بسته ایم

اشک غم در دل فرو ریزیم ما

راه بر سیل خروشان بسته ایم

بر نخیزد ناله ای از ما رهی

عهد الفت با خموشان بسته ایم

 

 

رهی معیری)

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

من همه ی شاعران رو دوست دارم خودمم یه زمانی دست به قلم میشدم یادش بخیر[خنده]

 

اما این اشعار (مهدی اخوان ثالث) رو خیلی دوست دارم بخصوص این:

 

قاصدک!

 

هان، چه خبر آوردی؟

 

از کجا وز که خبر آوردی؟

 

خوش خبر باشی ، اما، اما

 

گرد بام و در من

 

بی ثمر می گردی

 

انتظار خبری نیست مرا

 

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

 

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

 

برو آنجا که تو را منتظرند

 

قاصدک

 

در دل من همه کورند و کرند

 

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

 

قاصدک تجربه های همه تلخ

 

با دلم می گوید

 

که دروغی تو ، دروغ

 

که فریبی تو ، فریب

 

قاصدک ! هان، ولی...آخر... ای وای

 

راستی آیا رفتی با باد؟

 

با توام ، آی! کجا رفتی؟ آی

 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

 

مانده خاکستر گرمی ، جایی؟

 

در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک...

 

ابرهای همه عالم شب و روز

 

در دلم می گریند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط Haniye

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گرچه مستيم و جوانيم چوشبهاي دگر

باز كن اي ساقي، سرميناي دگر

 

امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم

شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

 

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

 

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

 

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

 

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

 

رهی معیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است

خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه استخواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوموسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیمکسی از گوشی مشغول، به من می خندید

آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه

ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازهآنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!

حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود

یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بوداز تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!حرفی از عقل ِ بد اندیش به یک مست زدند

باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدنداز تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم

رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسمبــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!

راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنمعینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت

بعد هر س..ک...س، مرا عشق به شک می انداختخواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه

بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایهحسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود

حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بودزنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود

«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید

اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزیدخسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود

خسته از منظره ی خسته ی تهران در دودخستـــه از بودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو

خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» توخسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته

رفتم از شهر تو با سوت قطاری خستهوسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»

تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهدشب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد

دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کردسوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من

شوخی مسخره ی فاحشه هایش با منکز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی

«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجوییمرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت

مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم

پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدمبال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!

شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند

«هر که این کار ندانست در انکار بماند»فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!

تلخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خوردشب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شماشب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...

شب ِ تا صبـــح ، کنـــــار تلفن زار زدنشب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تـو در طول شب بدبختمشب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــیشب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام

شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی امپاره شد خشتک من روی کتابی دینی

«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!

پاره شد پیرهنـم... دیدم و دیدی: لختمفحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!

مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد

مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را

در شب یخ زده سیگار کشیدم خود رابه خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی

دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزیدرد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم

کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیمگریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی

فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانیگریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت

فحش دادیم به اخبار تو در اینترنتعشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم

«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

ما که کردیم دعا تا کــــه چـــه با ما کردند!صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید

بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسیدگریه کردم به امیدی که ندارم در باد

«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست

اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست

«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!

خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلودهمی نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود

می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلودگم شده در وسط این همه میدان شلوغ

بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوقبه کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!

به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدنبه زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز

به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!

به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانتبه زنی خسته از این آمدن و رفتن ها

به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!سید مهدی موسوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر من از عذاب تو، گزند تازيانه شد

ضجه ي مغرور تنم، ترنم ترانه شد

حماسه زوال من، درشب تلخ گم شدن

ضيافت خواب تو را، قصه ي عاشقانه شد

براي رند در به در، اين من عاشق سفر

واي كه بي كرانيِ حصار تو كرانه شد

واي كه در عزاي عشق، كشته شد آشناي عشق

واي كه نعره هاي عشق، زمزمه ي شبانه شد

اي تكيه گاه تو تنم، سنگر قلب تو منم

واي كه نيزه ي تو را، سينه ي من نشانه شد

درخت پير تن من، دوباره سبز مي شود

كه زخم هر شكست من ، حضور يك جوانه شد

واي كه در حضور شب، در بزم سوت و كور شب

شب كور وحشت تو را، قلب من آشيانه شد

واي كه آبروي تو، مرد اناالحق گوي تو

بر آستان كوي تو، جان داد و جاودانه شد

من همه زاري منم، زخمي زخمه ي تنم

براي هاي هاي من، زخمه ي تو بهانه شد

درخت پير تن من، دوباره سبز مي شود

هرچه تبر زدي مرا ، زخم نشد،جوانه شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

 

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشاي نگاهت

 

 

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

 

از اين عشق حذر كن!

 

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 

آب ، آئينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

باش فردا ، كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

 

 

با تو گفتم :

 

"حذر از عشق؟

 

ندانم!

 

سفر از پيش تو؟

 

هرگز نتوانم!

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

 

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

 

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

 

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

 

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

 

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

ماه بر عشق تو خنديد،

 

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

نگسستم ، نرميدم

 

 

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

 

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرا پا اگر زرد و پژمردهایم

ولی دل به پاییز نسپردهایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خوردهایم

اگر داغ دل بود ما دیدهایم

اگر خون دل بود ما خوردهایم

اگر دل دلیل است آوردهایم

اگر داغ شرط است ما بردهایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گردهایم

گواهی بخواهید: اینک گواه

همین زخمهایی که نشمردهایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر بردهایم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

تا دمی بیاسایم زین حجاب ظلمانی

 

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را

آن چنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی

 

بی وفا نگار من می کند به کار من

خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی

 

دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی

 

ما ز دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

 

رسم و عادت رندیست از رسوم بگذشتن

آستين اين ژنده ، مي كند گريباني

 

زاهدي به ميخانه سرخ روي ز مي ديدم

گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلماني

 

زلف و كاكل او را چون به ياد مي آرم

مي نهم پريشاني بر سر پريشاني

 

خانهي دل ما را از كرم ، عمارت كن

پيش از آنكه اين خانه رو نهد به ويراني

 

ما سيه گليمان را جز بلا نمي شايد

بر دل بهايي نه هر بلا كه بتواني

 

 

شیخ بهایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

بردی از یادم

دادی بر بادم

با یادت شادم.

دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم.

 

دل به تو دادم ، فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم نخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

 

چه شد آنهمه پیمان

که از آن لب خندان

بشنیدم و هرگز

خبری نشد از آن

 

کی آیی به برم

ای شمع سحرم

در بزمم نفسی

بنشین تاج سرم

تا از جان گذرم.

 

پا به سرم نه

جان به تنم ده

چون به سر آمد

عمر بی ثمرم

 

نشسته بر دل غبار غم

ز آنکه من در دیار غم

گشته ام غمگسار غم

امید اهل وفا تویی

رفته راه خطا تویی

آفت جان ما تویی

 

بردی از یادم

دادی بر بادم

با یادت شادم

دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم.

 

دل به تو دادم ، فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم نخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز.

 

شاعر : پرویز خطیبی از ترانه های خانم دلکش

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

اگر عالم همه پر خار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بیکار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست

که او را صد هزار انوار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

به یک حمله تو را منزل رساند

اگرچه راه ناهموار باشد.

حضرت مولانا

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آسمان کبود

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی بزن و شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ی ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

**

بهارم دخترم آغوش واکن

که از هر گوشه، گل آغوش وا کرد

زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبود آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیبا تر از اوست

***

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

**

بهارم، دخترم، دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاری

بهاری از تو زیبا تر نیارد

***

بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح

امیدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور

بهار دلکش آینده ی تو !

(شاعر = فریدون مشیری) ​از ترانه های معروف خانم مرضیه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

رو سر بنه ب بالین تنها مرا رها کن

 

ترک مرا خراب شبگرد مبتلا کن

مائیم و موج سودا شب تا ب روز تنها

 

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

 

 

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

 

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

 

مائیم و اب دیده ما صد جای اسیا کن

 

خیره کشی اسنت ما را دارد دلی چو خارا

 

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

 

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

 

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

 

دردی است غیر مردن ان را دوا نباشد

 

پس من چگونه گوییم کاین درد را دوا کن

 

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

 

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 

گر اژدهاست بره عشق است چون زمرد

 

از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

این غزل اخرین واز سوزناکترین غزلیات مولانااست

که در بیان مرگ خودش سروده

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من فكر می كنم

هرگز نبوده قلب من

 

این گونه

گرم و سرخ:

 

احساس می كنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می كنم

در هر كنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

***

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در بركه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛

از بركه های آینه راهی به من بجو!

***

من فكر می كنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می كنم

در چشم من

به آبشر اشك سرخگون

خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛

 

احساس می كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

***

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:

(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

 

 

احمد شاملو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

علیای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

 

 

کهبه ماسوا فکندی همه سایه هما را

 

دلاگر خداشناسی همه در رخ علی بین

 

 

بهعلی شناختم به خدا قسم خدا را

 

بهخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

 

 

چوعلی گرفته باشد سر چشمه بقا را

 

مگرای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

 

 

بهشرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

 

بروای گدای مسکین در خانه علی زن

 

 

کهنگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

 

بجزاز علی که گوید به پسر که قاتل من

 

 

چواسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

 

بجزاز علی که آرد پسری ابوالعجائب

 

 

کهعلم کند به عالم شهدای کربلا را

 

چوبه دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

 

 

چوعلی که میتواند که بسر برد وفا را

 

نهخدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

 

 

متحیرمچه نامم شه ملک لافتی را

 

بدوچشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

 

 

کهز کوی او غباری به من آر توتیا را

 

بهامید آن که شاید برسد به خاک پایت

 

 

چهپیامها سپردم همه سوز دل صبا را

 

چوتویی قضای گردان به دعای مستمندان

 

 

کهز جان ما بگردان ره آفت قضا را

 

چهزنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

 

 

کهلسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

 

«همهشب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

 

 

بهپیام آشنائی بنوازد آشنا را»

 

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

 

 

 

غمدل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مناظره با خر!!!

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ ....... ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ

ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ ........ ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ........ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ........ ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ...

ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ........ ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ

ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ ........ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ ........ ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ ........ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟ ........ ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟ ........ ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ ........ ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟ ........ ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟

ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ ........ ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ

ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ........ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ

ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ........ ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ

ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ ........ ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ ........ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ

ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ ........ ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ ........ ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!!

 

 

 

10462798_716923531698303_6108136473148653481_n.jpg

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افسوس كه نامه جواني طي شد

و آن تازه بهار زندگاني دي شد

وآن مرغطرب كه نام او بود شباب

فرياد ندانم كي آمدوكي شد خیام

 

 

یک عمر به کودکی به استاد شدیم

یک عمر زاستادی خود شاد شدیم

افسوس ندانیم که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم خیام

 

در کارگه کوزه گری بودم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

هر یک به زبان حال با من گفتند

کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش خیام

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو دانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من خیام

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی خیام

 

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست

با اهل زمانه صحبت از دور نكوست

آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست

چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست خیام

 

در هر دشتي كه لاله زاري بوده است

آن لاله ز خون شهرياري بوده است

چو برگ بنفشه كز زمين مي رويد

خاليست كه بر رخ نگاري بوده است خیام

 

چون آب به جويباروچون باد به دشت

روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت

هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت

روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت خیام

 

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب

وز گردش دوران سرو سامان مطلب

درمان طلبي درد تو افزون گردد

با درد بسازو هيچ درمان مطلب خیام

 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پرکن قدح باده که معلومم نيست

کاين دم که فرو برم برآرم يا نه خیام

 

از منزل کفر تا به دین یک قدم است

وز عالم شک تا یقین یک نفس است

این یک نفس عزیز را خوش میدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است خیام

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است خیام

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریاب که هفته دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است خیام

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد

در پای اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی

کاحوال مسافران دنیا چون شد خیام

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

یا در پی نیستی و هستی گذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی اوست

آن به که بخواب یا به مستی گذرد خیام

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما و نه نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود خیام

 

دیدم به سر عمارتی مردی فرد

کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد

وان گِل با زبان حال با او می گفت

ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد خیام

 

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد خیام

 

یک قطره آب بود و با دریا شد

یک ذره خاک و با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام

 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده ای کو که به ما گوید باز

هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز

چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام

 

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم

با این همه مستی زتو هُشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام

 

بر خیر و مخور غم جهان گذران

خوش باشو دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام

 

در کارگه کوزه گری کردم رای

بر پله چرخ دیدم استاد بپای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله پادشاه و از دست گدای خیام

 

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری خیام

 

Khayyam%281%29.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خيام اگر ز باده مستي خوش باش

با ماهرخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت کار جهان نيستي است

انگار که نيستي چو هستي خوش باش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اين قافله عمر عجـب ميگذرد

درياب دمي کـه با طرب ميگذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيش آر پياله را که شب ميگذرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اين کهنه رباط را که عالم نام است

آرامگه ابلق صبح و شام است

بزمی است که وامانده صد جمشید است

گوريست که خوابگاه صد بهرام است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می خور كه بزیر گل بسی خواهی خفت،

بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت؛

زنهار بكس مگو تو این راز نهفت:

هر لاله كه پژمرد، نخواهد بشكفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بر کوزهگری پریر کردم گذری،

از خاک همینمود هر دَم هنری؛

 

 

 

من دیدم اگر ندید هر بیبصری،

 

خاک پدرم در کف هر کوزهگری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...