رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
yasi

محفل شب شعر ( گل است و عطر و نسیم مشک فشان )

با شب شعر موافقم  

10 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. با شب شعر موافقم

    • با شب شعر موافقم
      9
    • مخالفم
      1


پست های پیشنهاد شده

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

 

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

 

 

پرکن قدح باده که معلومم نیست

 

کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

 

 

 

 

برخیز و مخور غم جهان گذران

 

بنشین و دمی به شادمانی گذران

 

 

در طبع جهان اگر وفایی بودی

 

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

 

 

رفتم که در این منزل بیداد بدن

 

در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن

 

 

آن را باید به مرگ من شاد بدن

 

کز دست اجل تواند آزاد بدن

 

 

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن

 

به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن

 

 

با نان جوین خویش حقا که به است

 

کالوده و پالوده هر خس بودن

 

 

میخور که فلک بهر هلاک من و تو

 

قصدی دارد بجان پاک من و تو

 

 

در سبزه نشین و می روشن میخور

 

کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

 

 

سردفتر عالم معانی عشق است

سر بیت قصیده جوانی عشق است

ای آنکه نداری خبر از عالم عشق

این نکته بدان که زندگانی عشق است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از جمله رفتگان این راه دراز

 

باز آمده کیست تا بما گوید باز

 

 

 

 

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز

 

تا هیچ نمانی که نمیآیی باز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تو به خرابات اگر گویم راز

به زانکه به محراب کنم بی تو نماز

 

ای اول و ای آخر خلقان همه تو

خواهی تو مرا بسوز و خواهی بنواز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اول گردون ز رنج در تابم کرد

در اشک دودیده زیر غرقابم کرد

 

پس بخشش نوساخته اسبابم کرد

واندر زندان به ناز در خوابم کرد

 

 

مسعود سعد سلمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

 

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه ها از شاخسار او شکست

 

پنجه ی او پنجه ی حق می شود

ماه از انگشت او شق می شود

 

در خصومات جهان گردد حکم

تابع فرمان او دارا و جم

 

با تو می گویم حدیث بوعلی

در سواد هند نام او جلی

 

آن نوا پیرای گلزار کهن

گفت با ما از گل رعنا سخن

 

خطه ی این جنت آتش نژاد

از هوای دامنش مینو سواد

 

کوچک ابدالش سوی بازار رفت

از شراب بوعلی سرشار رفت

 

عامل آن شهر می آمد سوار

همرکاب او غلام و چوبدار

 

پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند

بر جلو داران عامل ره مبند

 

رفت آن درویش سر افکنده پیش

غوطه زن اندر یم افکار خویش

 

چوبدار از جام استکبار مست

بر سر درویش چوب خود شکست

 

از ره عامل فقیر آزرده رفت

دلگران و ناخوش و افسرده رفت

 

در حضور بوعلی فریاد کرد

اشک از زندان چشم آزاد کرد

 

صورت برقی که بر کهسار ریخت

شیخ سیل آتش از گفتار ریخت

 

از رگ جاں آتش دیگر گشود

با دبیر خویش ارشادی نمود

 

خامه را بر گیر و فرمانی نویس

از فقیری سوی سلطانی نویس

 

بنده ام را عاملت بر سر زده است

بر متاع جان خود اخگر زده است

 

باز گیر این عامل بد گوهری

ورنه بخشم ملک تو با دیگری

 

نامه ی آن بنده ی حق دستگاه

لرزه ها انداخت در اندام شاه

 

پیکرش سرمایه ی آلام گشت

زرد مثل آفتاب شام گشت

 

بهر عامل حلقه ی زنجیر جست

از قلندر عفو این تقصیر جست

 

خسرو شیرین زبان ، رنگین بیان

نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»

 

فطرتش روشن مثال ماهتاب

گشت از بهر سفارت انتخاب

 

چنگ را پیش قلندر چون نواخت

از نوائی شیشه ی جانش گداخت

 

شوکتی کو پخته چون کهسار بود

قیمت یک نغمه ی گفتار بود

 

نیشتر بر قلب درویشان مزن

خویش را در آتش سوزان مزن

 

 

اقبال لاهوری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر زیبای حمید مصدق

توبه من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

وتو رفتي و هنوز،

سال ها هست كه در گوش من آرام،آرام

خش خش گام تو تكراركنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا ، خانه كوچك ما سيب نداشت

جواب بسیار زیبای فروغ فرخ زاد :

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

 

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پا

سخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قصه ها بر من گذشت تا بدانم کیستمسرگذشتم هر چه بوده من پشیمان نیستممن اگر سردار عشقم یا که پاک باخته امسرگذشتم را به دستان خود ساخته ام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بر دلتنگی گرفت اسمون خونه رو

سیل غربتت شکست سقف اشیونه رو

 

خیلی وقته که پاهات لب مرز رفتنه

برو اما مهربون این چه طرز رفتنه

 

چیو پنهون میکنی پشت دیوار سکوت

دردتو بگو نترس حاضرم واسه سقوط

 

نسبتم با زندگی بی تو یک اه و دمه

باورم نکن برو من خدا شاهدمه

 

خونه بی تو منو به گریه وادار میکنه

درد تکراریه روز دردو تکرار میکنه

دردو تکرار میکنه

 

ارزوم تویی و هی اروزت جای دیگه س

روی ساحل دلت رد پاهای دیگه ست

 

 

چیو پنهون میکنی پشت دیوار سکوت

دردتو بگو نترس حاضرم واسه سقوط

 

نسبتم با زندگی بی تو یک اه و دمه

باورم نکن برو من خدا شاهدمه

 

ارزوم تویی و هی اروزت جای دیگه س

روی ساحل دلت رد پاهای دیگه ست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دود اگر بالا نشیندکسرشان شعله نیست

گندم گندم از گندم بروید جو ز جو. [خنده]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتم چه کنم ای بت عیارسحرخیز

گفتا که برو از من آواره بپرهیز

من رفتم دل در گروی عشق بسی ماند

چون مرغک. بی بال و پری در قفسی ماند

بیچاره دلم خسته و درمانده و مجنون

در کنج قفس چون پرکاهی و خسی ماند

نفرین به تو ای شعبده باز طرب انگیز

ویرانه شود فصل بهارتوچوپاییز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من دیوانه بندم که دیوان را همی بندم

زبان عشق می دانم سلیمانم به جان تو

نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من

نخواهم جانه پرغم را تویی جانم به جان تو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عیبم نکن ای غمزه فروش سربازار

مگزار در این شهر که رسوای تو گردم

ازعشق سروپای وجودم شده لبریز

ای نوگل زیبای بهرام دل انگیز

دل گفت به من برتونگاهی بکنم

گفتم گنه است گفت گناهی بکنم

گفتم که رهی دراز پیشم است

گفتا نگهی توشه راهی بکنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبّت بزنیم

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ... آبرویش نرود

یادمان باشد فردا حتماً، ناز گل را بکشیم

حق به شب بو بدهیم...

و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان ...

وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا

زندگی شیرین است

زندگی باید کرد

و بدانم که شبی، خواهم رفت

و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگزنخورم فریب پیمان شکنان

دیگرندهم جواب دندان شکنان

با انکه مشوشم از اینان گویم

دندان شکنان به از نمکدان شکنان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

 

آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

 

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

 

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

 

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

 

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق

 

و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست

 

از فاضل نظری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

 

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

 

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

 

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

 

فروغ فرخزاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آري آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه نا پيداست

 

من به پايان دگر نينديشم

 

كه همين دوست داشتن زيباست

 

فروغ فرخزاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

 

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

 

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

 

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

 

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود

 

بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

 

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان

 

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

 

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس

 

برده در باغ و یاد منش آزاد کنید

 

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

 

فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

 

ملکالشعرای بهار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه پای رفتنم کنون نه بال پرواز است

ازین چه سود که بر من در قفس باز است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

 

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به كجا مي روم ؟ آخر ننمايی وطنم

 

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا

يا چه بود است مراد وی از اين ساختنم

 

جان كه از عالم عِلوی است يقين می دانم

رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم

 

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست

 

به هوای سر كويش پر و بالی بزنم

 

كيست در گوش كه او می شنود آوازم

يا كدام است سخن می نهد اندر دهنم

 

كيست در ديده كه از ديده برون می نگرد

يا چه جان است نگويی كه منش پيرهنم

 

تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايی

يكدم آرام نگيرم نفسی دم نزنم

 

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم درشكنم

 

من به خود نامدم اين جا كه به خود باز روم

آن كه آورد مرا باز برد در وطنم

 

تو مپندار كه من شعر به خود می گويم

تا كه هشيارم و بيدار يكی دم نزنم

 

شمس تبريز اگر روی به من بنمايی

والله اين قالب مردار به هم در شكنم

 

مولانا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بشنـو این نی چون شکــایت میکـــنـد

 

از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــیکــــنـد

 

کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــدهانـد

 

در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــدهانـد

 

سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

 

تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق

 

هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

 

بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

 

مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

 

جفــت بــدحالان و خوشحالان شـــدم

 

هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

 

از درون مـن نجســت اســـرار مــن

 

ســـر مــن از نالـــهی مـــن دور نیست

 

لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...

 

مولوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سختی می خروشم: های باران!...

 

تو که جان میدهی بر دانه در خاک

 

غبار از چهرِ گل ها می کُنی پاک

 

غمِ دل هایِ ما را شستشو کن

 

برای ما سعادت آرزو کن

 

 

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

...زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازیِ این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پُر مهرِ نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم...

 

سهراب سپهری

ویرایش شده در توسط negar

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای ساربان آهسته ران

کآرام جانم می رود

 

وان دل که با خود داشتم

ای یار،ای داد، با دل ستانم می رود

 

من مانده ام محجور از او

بیچاره و رنجور از او

 

گویی که نیشی دور از او

بر استخوانم می رود

 

با این همه بیداد او

وین عهد بی بنیاد او

 

در سینه دارم یاد او

یا بر زبانم می رود

 

او می رود دامن کشان

من زهر تنهایی چشان

 

دیگر مپرس از من نشان

کز دل نشانم می رود

 

باز آی و بر چشمم نشین

ای دل فریب نازنین

 

که آشوب و فریاد از زمین

بر آسمانم می رود

 

ای ساربان آهسته ران

کآرام جانم می رود

 

وان دل که با خود داشتم

ای یار،ای داد ، با دل ستانم می رود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...