رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
yasi

محفل شب شعر ( گل است و عطر و نسیم مشک فشان )

با شب شعر موافقم  

10 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. با شب شعر موافقم

    • با شب شعر موافقم
      9
    • مخالفم
      1


پست های پیشنهاد شده

همه می پرسند:

- چیست در زمزمه مبهم آب ؟

- چیست در همهمه دلکش بــرگ ؟

- چیست در بازی آن ابر سپید ¸

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

"چیست که در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خــنده جام ؟

که تو چندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری ؟ "

نه به ابر نه به آب نه به برگ٬

نه به این آبی آرام بلند ٬

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جــا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنــها تو بدان

تو بیـــــــــا

تو بمان با من تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

من فدای تو ٬ به جای همه گل ها تو بخند !

 

 

تو بمان با من ٬ تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جــام تهی را تو بنوش !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست

جایدعاست شاه من بی تو مباد جای تو

حافظ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

کهدر طریقت ما کافریست رنجیدن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

سعدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

 

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکجهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم تو را

 

منچه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را

 

(لاهیجی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

  • بوی گل و بانگ مرغ برخاست

 

  • هنگام نشاط و روز صحراست

 

 

 

  • فراش خزان ورق بیفشاند

 

  • نقاش صبا چمن بیاراست

 

 

 

  • ما را سر باغ و بوستان نیست

 

  • هر جا که تویی تفرج آن جاست

 

 

 

  • گویند نظر به روی خوبان

 

  • نهیست نه این نظر که ما راست

 

 

 

  • در روی تو سر صنع بی چون

 

  • چون آب در آبگینه پیداست

 

 

 

  • چشم چپ خویشتن برآرم

 

  • تا چشم نبیندت بجز راست

 

 

 

 

  • هر آدمیی که مهر مهرت

 

  • در وی نگرفت سنگ خاراست

 

 

 

  • روزی تر و خشک من بسوزد

 

  • آتش که به زیر دیگ سوداست

 

 

 

  • نالیدن بیحساب سعدی

 

  • گویند خلاف رای داناست

 

 

  • از ورطه ما خبر ندارد

 

  • آسوده که بر کنار دریاست

ویرایش شده در توسط yasi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

 

که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت

 

 

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

 

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

 

 

ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

 

که روزگار حدیث تو در میان انداخت

 

 

نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

 

برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

 

 

تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

 

که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت

 

 

به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند

 

 

دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت

 

 

همین حکایت روزی به دوستان برسد

 

که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ

شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات

مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشهورانش

گهوارهتراشاند و کفندوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست

لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی

دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد

 

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپچد

 

زندگی گل ب توان ابدیت

 

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

 

 

​سهاب سپهری)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه زیبا عشق را فرهاد معنا می کند

 

کوه را قربانی شیرین رعنا می کند

 

پس نمی داندکوه با عاشقی بیگانه است

 

 

جان شیدا را فدای راه شیدا می کند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همراه خود نسیم صبا میبرد مرا

 

یا رب چو بوی گل ب کجا میبرد مرا...؟

 

سوی دیار صبح رود کاروان شب

 

باد فنا ب ملک بقا میبرد مرا

 

با بال شوق ذره ب خورشید میرسد

 

پرواز دل ب سوی خدا میبرد مرا

 

گفتم که بوی عشق که را میبرد ز خویش؟

 

مستانه گفت دل :که مرا...میبرد مرا...

 

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی....

 

یک بوسه نسیم ...ز جا میبرد مرا...

 

ز راست به چپ: عزت الله انتظامی، پرویز خطیبی،عطاالله زاهد، رهی معیری، سپهر و حمید قنبری

09.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

s5ekpaz9h4f4ekloi2s.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

 

مستانه شد حديثش پيچيده شد زبانش

 

 

گه می فتد از اين سو گه می فتد از آن سو

 

آن کس که مست گردد خود اين بود نشانش

 

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

 

 

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

 

 

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

 

برجه بگير زلفش درکش در اين ميانش

 

انديشه ای که آيد در دل ز يار گويد

 

 

جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

 

 

آن روی گلستانش وان بلبل بيانش

 

وان شيوه هاش يا رب تا با کيست آنش

 

اين صورتش بهانه ست او نور آسمانست

 

 

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

 

 

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

 

پس اين جهان مرده زنده ست از آن جهانش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

 

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

 

 

 

گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما

 

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

 

 

 

چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

 

پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

 

 

 

آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

 

میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

 

 

 

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

 

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

 

 

 

این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

 

جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

 

 

 

آفتاب رحمتش در خاک ما درتافتهست

 

ذرههای خاک خود را پیش او رقصان کنیم

 

 

 

ذرههای تیره را در نور او روشن کنیم

 

چشمهای خیره را در روی او تابان کنیم

 

 

 

چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

 

در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم

 

 

 

گر عجبهای جهان حیران شود در ما رواست

 

کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم

 

 

 

نیمهای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

 

یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای کرانه ما خنده گلی در خواب دست پارو زن ما را بسته است

در پی صبحی بی خورشیدیم با هجوم گل ها چه کنیم ؟

جویای شبانه نابیم با شبیخون روزن ها چه کنیم

آن سوی باغ دست ما به میوه بالا نرسید

وزیدیم و دریچه به آیینه گشود

به درون شدیم و شبستان ما را نشناخت

به خاک افتادیم و چهره ما نقش او به زمین نهاد

تاریکی محراب آکنده ماست

سقف از ما لبریز دیوار از ما

ایوان از ما از لبخند تا سردی سنگ خاموشی غم

از کودکی ما تااین نسیم شکوفه باران فریب

برگردیم که میان ما و گلبرگ گرداب شکفتن است

موج برون به صخره ما نمی رسد

ما جدا افتاده ایم و ستارههمدردی از شب هستی سر می زند

ما می رویم و آیا در پی ما یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می گذریم و آیا غمی بر جای ما در سایه ها

خواهد نشست ؟

برویم از سایه نی شاید جایی ساقه آخرین گل برتر را در سبد ما افکند

 

 

​سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

771439125614125859

شراب از مستی چشمت خجل شد

نگاه نافـذت سـُلطان دل شد

 

من از جام می مِـهر تـو خوردم

که عشقت با وجودم متـّصل شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم،می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندزه زیبائی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

-هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟-

هیچ

تو همه هستیمن،

هستی

منتو همه زندگی من هستی،

تو چه داری؟

-همه چیز

تو چه کم داری؟-

هیچ

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

نیم شبها و سحرها، این خروس پیر

میخروشد، با خراش سینه میخواند

گوشها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

و شنیدم دوش، هنگام سحر میخواند

باز

این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر میخواند

مردم! ای مردم

من اگر جغدم، به ویران بوم

یا اگر بر سر

سایه از فرّ ِ هما دارم

هر چه هستم از شما هستم

هر چه دارم، از شما دارم

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی بزن شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

بهارم دخترم آغوش وا کن

که از هر گوشه گل آغوش وا کرد

زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم دخترم صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبود آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیبا تر از اوست

بهارم دخترم نو روز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم دخترم دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاری بهاری

از تو زیبا تر نیارد

بهارم دخترم چون خنده صبحا

میدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور

بهار دلکش آینده تو

(زنده یاد مشیری)

 

ویرایش شده در توسط arash90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشنو از نی "نی حصیری بی نواست

بشنو از دل "دل حریم کبریاست

 

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه دلبر شود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

 

 

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم ‘مرگ هم یادم نکرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...